سفارش تبلیغ
صبا
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 176
بازدید دیروز: 201
بازدید کل: 891592
دسته بندی نوشته ها شعر گونه ‏هایم
بـی‏ خیال بابـا
دیار عاشقی ها
دل نوشتـــه ‏ها
شعــرهای دیگران
خاطـــرات
پاسخ به سوالات
فرهنگی‏ اجتماعی
اعتقـادی‏ مذهبی
سیاست و مدیریت
قــرآن و زنـدگــی
انتقــــادی
مناسبت ها
حکایــــات
زنانـه هـــا
دشمن شناسی
رمان آقای سلیمان!
همراه با کتاب
بازتاب سفرهای نهادی


اطلاع از بروز شدن

 



گزارش های خبری
گفت‌وگو با خبرگزاری فارس
بخش خبری شبکه یک
روایتی متفاوت از حضور خدا
باز هم خبرگزاری فارس
خدای مریم! کمکم کن
ارتش مهد ادب است
سوم شعبان. جهرم
خبرگزاری کتاب ایران
سوال جالب دختر دانشجو
رضا امیر خانی و آقای سلیمان
فعالیت قرآنی ارتش
خبرگزاری ایکنا
چاپ چهارم آقای سلیمان
برگزیدگان قلم زرین
گزارش: جهاد دانشگاهی
گزارش: سانجه مشهد و دادپی
مصاحبه: خبرگزاری ایسنا
مصاحبه: سبک زندگی دینی
گزارش: همایش جهاد دانشگاهی
مصاحبه: وظیفه طلاب
پیشنهاد یک بلاگر
شور حسینی ـ شهرزاد


زخمه بر دل.. ناله از جان



باز هم ادامه‏ی پست قبل

یکشنبه 88 اردیبهشت 20

اگر در بیانات ایشان دقت کنیم به‏خوبی در می‏یابیم که چگونه موضوع اشرافی‌گری و حتی هوس‌بازی در مصرف را نشانه می‌روند.

می‌دانیم که نظام سرمایه‌داری و ترویج مصرف‌گرایی غرب، بعد از اشباع بازارهای داخلی، در صدد  درنوردیدن مرزها و تصاحب بازارهای خارجی بود و این هدف، جز با تغییر شیوه‌ها، سنت‌ها، ارزش‌ها، و در نهایت فرهنگ جوامع دیگر به سمت مصرف بر اساس الگوهای غربی صورت نمی‌گرفت. بنابراین تمام دستگاه‌های تبلیغاتی نظام تجارت جهانی و شرکت‌های چند‌ملیتی به سمتی رفت تا جوامع مختلف بازارهای هدف را دچار بحران هویت کند و آنگاه با آرمانی نشان‌دادن زندگی غربی و دمیدن هویت آن به انسان بازار هدف، او را در اثبات هویت خود و تعریف "من"  از یک سو دنبال فرآورده‌ها و مارک‌های غربی و از سوی دیگر، به سوی تبذیر، ریخت‌وپاش و اسراف و روش‌های زندگی مرفهان بی درد بکشاند.

این تاثیر‌گذاری فرهنگی تا جایی می‌رسد که حتی سلیقه‌های افراد و ذائقه‌های آنان را تغییر می‌دهد و رفته رفته "سنت" معادل "عقب افتادگی" و "رشد و توسعه" معادل "مصرف گرایی" تلقی می‌گردد. یک کشیش مکزیکی در سال 1979 نوشت: شنیده‌ام برخی از روستاییان می‌گویند بدون مصرف نوشابه نمی‌توانند زندگی کنند. برخی دیگر به خاطر نمایش پایگاه اجتماعی‌شان هر روز با غذایشان نوشابه می‌نوشند؛ به‌ویژه وقتی که میهمان دارند.
او می‌نویسد: در این کشور هیچ راهی برای هدایت و کانالیزه کردن طغیان جوانان وجود ندارد. ما یک مکانیزم اعتراضی به وجود آورده‌ایم که در مصرف کانالیزه می‌شود. پپسی تصویری جدید از جوانی است. جوانان ما خوشحالند که چون جوان هستند پپسی می‌نوشند.

البته در این زمینه مطلب زیاد است که از حوصله‌ی این مقال خارج است و من تنها خواستم مفهوم و زمینه‌های الگوسازی را روشن سازم و بر این مطلب تاکید کنم که هرچند صرفه‌جویی و پرهیز از اسراف، یک اصل دینی و خواسته‌ی رهبر معظم انقلاب است؛ اما به‌یقین بی‌توجهی به زمینه‌های فرهنگی و اصلاح شیوه‌ها و باورها و تنها تاکید بر صرفه‌جویی، نه تنها منظور ایشان نیست که ما را در پیمودن این راه نیز ناکام می‌گذارد و این اقدامات روبنایی هم مانند موجی زودگذر می‌آید و دوباره همان آش است و همان کاسه.. بدین‌جهت است که ایشان به اصلاح الگوها به‌عنوان یک زیربنا بیشتر از صرفه‌جویی مطلق تأکید داشته‌اند؛ ‌زیرا با درست شدن زیربنا طبیعی است که روبنا شکل و شمایل مطلوب خود را پیدا خواهد کرد.

شما را به خدا بیایید نگاهمان به دغدغه‌های رهبری نگاهی عمیق و واقع‌بینانه باشد نه اینکه تنها از سر تکلیف ــ آن هم تکلیف اداری اجتماعی و نه تکلیف شرعی ــ  به کارهایی ظاهری روی آوریم و با سوء برداشت یا بدتر از آن، سوء تفسیر از رهنمود‌های ایشان روزگار را بگذرانیم و دست به اقداماتی بزنیم که هم موضوع از اصل دچار انجراف شود و هم در نتیجه‌ی تصرفات ما نگاه عده‌ای ــ هر چند از عوام مردم باشند ــ به تدابیر و رهنمودهای ایشان شکل دیگری به خود گیرد.

دوستی برایم نوشته‌بود که در شهر ما روزی چهار ساعت برق را قطع می‌کنند و دیگری می‌گفت که باشگاه ورزشی ما که به‌خاطر استفاده‌ی کارمندان، بیشتر فعالیتش در شب‌ها بوده‌است، در سال جدید شب‌ها را تعطیل و اعلام کرده که به‌خاطر اطاعت از فرمان رهبری مبنی بر صرفه‌جویی، شب‌ها باشگاه تعطیل است.

دیروز فردی که از دست همین سوء تدبیرهایی که متاسفانه به‌نام رهبری اعمال می‌شود به ستوه آمده بود، می‌گفت: اینکه رهبری می‌گویند چراغ کمتری روشن کنید و زیر نور کم زندگی کنید، آیا خودشان در خانه چراغشان را خاموش می‌کنند؟

وقتی ما فهممان از سخنان رهبری در همین حد است و مردم را با تدبیرهای غلط و با تکیه بر صحبت‌های رهبری عاصی می‌کنیم آیا چنین افرادی حق دارند که سوالاتی از این دست بپرسند یا نه؟

 


ادامه‏ی پست قبل

پنج شنبه 88 اردیبهشت 17

من به‌یقین می‏گویم که هردوی این واکنش‏ها نشانه‏ی درک نادرست از منظور رهبری است. از گروه دوم می‌گذریم زیرا یا بلد نیستند چه باید بکنند و یا انجام توصیه‌های رهبری به نفعشان نیست؛ ولی به ضرورت مصلحت، باید خود را در رکاب نشان دهند. با این‌ها کاری نداریم؛ اما در باره‌ی گروه اول حرف بسیار است. باید به این دوستان یادآور شد ضمن اینکه در لزوم صرفه‌جویی و کاهش مصرف منابع، تردیدی وجود ندارد اما تمام سخن رهبری در این خلاصه نمی‏شود که آب کمتر مصرف کنیم، در نان و برق و سوخت و... صرفه‌جویی کنیم.
باید به این دوستان گفت که نظر مقام معظم رهبری هرگز معطوف به خرج نکردن به‌جا و استفاده‌ کردن درست از نعمت‌های الهی نیست که چنین نگرشی به تصریح قرآن و روایات نکوهیده‌است. قرآن می‌گوید: قل من حرم زینه الله التی اخرجها لعباده و الطیبات من الرزق..
اگر به بیانات ایشان که ترجمانی از همین آیه است دقت کنید بدین باور می‏رسید که مقام معظم رهبری با دیدی کلان به به‌سازی و بازسازی الگوهای مصرف جامعه نظر دارند. یعنی باید فکر کرد که چکار کنیم تا رفتارمان به گونه‌ای تنظیم شود که خود‌به‌خود اسراف نکنیم و به‌طور طبیعی و نه مصنوعی، به صرفه جویی و قناعت در همه‌ی امور رو بیاوریم. باید دید که غربی‌ها چکار کرده‌اند که ملت‌های شرقی را مصرف گرا بار آورده‌اند تا تولیدات خود را به خورد آنان بدهند.

الگوی مصرف را باید مجموعه‌ای از نظام ارزشی و هنجاری (خواه فردی یا اجتماعی) دانست که معرف شخصیت مصرف کننده‌است. معتقدم رهبر فرزانه‌ی انقلاب، دنبال اصلاح این نظام هستند؛ نظامی که خودبه‌خود به قناعت و کاهش مصرف و جلوگیری از اسراف می‌انجامد و شأن و جایگاه فرهنگی جامعه را نیز ارتقاء می‌بخشد. 


رهبری هوشمند و رهروی کودن

سه شنبه 88 اردیبهشت 15

یک‏بار به‏مناسبت عدم درک درست برخی از مسئولان از مقوله‏ی مهندسی فرهنگی که مورد اصرار رهبر معظم انقلاب است نوشتم که دلم به حال تنهایی ایشان می‏سوزد. مدتی است دارم به رفتار مسئولان در مورد اسامی که رهبری برای سال‏ها می‏گذارند می‏اندیشم و می‏بینم انگار این تنهایی انتهایی نخواهد داشت.
گاهی که نظریه پردازی‏ها و بعضاً دستورالعمل‏های مقطعی و احساسی حضرات را می‏بینم بیشتر افسوس می‏خورم از اینکه دوستان ما چقدر ساده انگارانه با تفکرات و نگاه‏های راهبردی رهبری برخورد می‏کنند و به یک سری کارهای روبنایی و فورمالیته و نشست و برخاست های بی‏خاصیت اداری اکتفا می‏کنند..

آیا شأن رهبری همین است که یک اسمی را انتخاب کند و ما هم برای خالی نبودن عریضه یک سری اقداماتی بکنیم؟ آیا هنوز باور نداریم که تعیین این اسامی، یک کار تشریفاتی و تبلیغاتی ساده نیست؟ آیا وقت آن نرسیده تا بفهمیم که این اقدام رهبری، تبیین راهبردهایی است که مدت‏ها فکر ایشان را به خود مشغول کرده است؟  آیا نمی‏دانیم که این الگوهایی که ایشان معرفی می‏کند مربوط به یک سال خاص نمی‏شود و هرکدامشان سال‏ها برنامه‏ریزی و مدیریت می‏خواهد تا به نتیجه‏ی مطلوب برسد؟ چقدر خوب بود که به جای برگزاری سمینار و ریخت و پاش اداری و چاپ آگهی و تراکت و بنر، در مورد این مقولات کار علمی کاربردی می‏کردیم تا به عنوان ارزش‏هایی فرهنگی، نهادینه ی زندگی فردی و اجتماعیمان می‏شدند.

اینکه می‏گویم کار تشریفاتی و بی محتوا تعجب نکنید. همین چند وقت پیش یک سازمانی روی کارت دعوتش برای مراسمی که هیچ ربطی هم به موضوع اصلاح الگوی مصرف نداشت و همه ساله این مراسم را برگزار می‏کند، نوشته بود: خوشحالیم که در سال اصلاح الگوی مصرف شما را به شرکت در مراسم... دعوت کنیم.
نهاد دیگری که همه ساله هم در نمایشگاه کتاب تهران شرکت می‏کند در تراکت تبلیغاتی‏اش نوشته بود: به مناسبت سال اصلاح الگوی مصرف از غرفه‏ی ما در نمایشگاه کتاب تهران بازدید کنید..

قضیه گاهی اینقدر شکل طنز به خود می‏گیرد که سال گذشته در سال نوآوری و شکوفایی می‏گفتند: یکی از سازمان‏ها در بیلان کارهای مبتکرانه و نوآورانه‏اش نوشته بود: بازدید از خانواده‏ی شهدا با شروع از شهرستان‏ها.. وقتی اعتراض شد که این کار نویی نبوده است گفتند: ما همه ساله از تهران شروع می‏کردیم و یه شهرستان‏ها ختم می‏کردیم اما امسال از شهرستان‏ها شروع کرده‏ایم..
یا آن سازمان دیگری که به مناسبت سال نوآوری و شکوفایی طرح لوگوی مجله یا انتشاراتش را عوض کرده بود و این را با افتخار جزو کارهای مبتکرانه و شکوفایانه!! می‏دانست... 

واقعا خنده‏دار نیست؟ حالا در مورد سال اصلاح الگوی مصرف، موضوع پیچیده‏تر و خنده‏دارتر هم می‏شود. بعضی از سازمان‏ها می‏آیند بخشنامه‏های عریض و طویلی صادر می‏کنند که سهمیه‏ی قند و چای آبدارخانه‏ها اینقدر کم بشود و نور اتاق ها اینقدر کم بشود و آب و بنزین و .. اینجوری استفاده شود.. بعضی از سازمان‏های دیگر که عمقی ندارند و خودآرایی و نمایش را کافی می‏بینند می‏آیند و فقط جمله‏ی رهبری در مورد اصلاح الگوی مصرف را با هزینه های گزاف چاپ و تکثیر می‏کنند و با زرق و برق به در و دیوار می‏زنند تا از غافله‏ی پیروی از ایشان!! عقب نیفتاده باشند.

من به یقین می‏گویم که هردوی این واکنش‏ها نشانه‏ی درک نادرست از منظور رهبری است. در این زمینه باز هم خواهم نوشت.. انشاءالله


یک پیشنهاد به مجلس برای دوره‏ی دوم ریاست جمهوری: تاسیس سازمان اسفندیار رحیم مشایی

خبر خیلی عجیب و باور نکردنی بود.. سازمان حج و زیارت از وزارت ارشاد جدا شد و به سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی و حوزه ی مدیریتی مرد آرزوهای آقای رییس جمهوری و اسفندیار قدر قدرت شاهنامه‏ی وی، ملحق شد... خبر عجیبی که هم اعتراض صریح آقای ری‏شهری نماینده‏ی ولی فقیه در امور حج و زیارت را برانگیخت و هم اعتراض محتاطانه و زیرکانه‏ی وزیر کابینه‏ یعنی آقای صفار هرندی را..
بدتر از همه اینکه بر اساس شنیده‏ها این تصمیم صرفًا بر اساس یک روکم‏کنی و لجبازی بین سازمان میراث فرهنگی و سازمان حج و زیارت بوده‏است.. خدا کند دروغ باشد اما شنیده‏ها حاکی است که سازمان میراث فرهنگی خودش گروهی برای زیارت عتبات راه می‏اندازد و چون بدون هماهنگی سازمان حج و زیارت که متولی قانونی و رسمی این امر است بوده جلوی کار گرفته می‏شود.. دوستان آقای احمدی نژاد هم می‏بینند که اگر بخواهند رییس سازمان حج و زیارت را عوض کنند ــ هرچند در دولت نهم مسبوق به سابقه بوده‏است که رییس جمهور مستقیمًا در عزل و نصب مدیران میانی وزارت‏خانه‏ها دخالت کند و کاری هم به وزیرش نداشته باشد ــ  طول می‏کشد و زمان از دست می‏رود؛ بنابراین تصمیم می‏گیرند که آش را با جاش!! تصرف کنند و سازمان حج  را به تابعیت خودشان در بیاورند.  اگر این خبر درست باشد مؤید رفتارهای مغرورانه و خود‏محورانه‏ی حامیان و اطرافیان رییس جمهور است که بی شک ریشه در تفکر و اراده‏ی او دارد.. و این زنگ خطری است که باید نسبت بدان بی توجه نبود..

اتفاق بسیار زشت‏تر این بوده است که به فاصله‏ی دو سه ساعت از ابلاغ این انتزاع و الحاق، درست در زمانی که رییس سازمان حج و زیارت در سفر کاری عربستان به سر می‏برد او را از سمتش عزل کردند و با حکم آقای مشایی رییس جدید منصوب شد.. آقایان مدعی اخلاق‏محوری، مهرورزی و عدالت‏خواهی! شما را به خدا کجای این رفتار دینی، اخلاقی و عادلانه است؟ من رییس سازمان حج را نه می‏شناسم و نه حتی یک بار هم او را دیده‏ام؛ اما از این رفتارهای انتقام‏جویانه و ناشی از غرور قدرت، به شدت متنفر و منزجرم...

آقای احمدی نژاد ضمن اینکه شخصیت پرکار، مخلص، خدمت‏گزار و تلاش‏گری است اما همین که بسیار درون‏گروهی عمل می‏کند و هر کس حتی نهادها و مراجع رسمی و مسقل کشور را که در تابعیت او نیستند لاجرم برعلیه خود می‏داند؛ به بدنه‏ی کارشناسی کشور توجه ندارد؛ در همه‏ی زمینه‏ها دخالت مستقیم می‏کند، خودش تصمیم می‏گیرد و تصمیماتش را به‏حسب قراین و دیدگاه‏های خاص، ناشی از یک منشأ غیبی و الهامات الهی می‏داند؛ بزرگترین نقیصه‏ی اوست.
دعوا با نهادها و قوای قانونی کشور، لج و لجبازی با مسئولان و آنان که حاضر نشده‏اند در گروه وی قرار گیرند و پیرو بی چون‏و چرای او باشند آن‏هم در شرایطی که کشور ما بیشترین نیاز را به آرامش و تمرکز قوا برای مقابله با تهدیدات خارجی دارد، به نفع کیست؟ یک روز با مجلس.. یک روز با حوزه‏ی علمیه.. و یک‏ روز با نهاد قانونی دیگری و هرکسی که رییس جمهور را  فراقانون نمی‏داند چه معنایی دارد؟ حضرت عباسی اگر این کارها را یکی غیر از احمدی نژاد می کرد، خود ما چه غوغایی راه می‏انداختیم و چه برخوردی با او می‏کردیم؟

من نمی‏دانم توان آقای مشایی که سابقه‏ی چندانی هم در مدیریت کلان کشور ندارد چقدر است که مرد آرزوهای رییس جمهوری شده‏است؟ مردی که اگر لطف بی شائبه‏ی رییس جمهوری نبود معلوم نیست الان آیا رییس یک فرهنگ‏سرا در تهران باقی می‏ماند یا نه؟ اما امروز از چنان قداست ماورایی و اقتدار اجرایی برخوردار است که می‏تواند همزمان ششصد مسئولیت سنگین را با هم به عهده بگیرد و همه را هم به خوبی انجام دهد.. البته این که این به‏خوبی از نظر کارشناسان چیست و با نظر آقای احمدی نژاد چه تفاوتی دارد جای بحث دارد که فعلاً در صدد بیان آن نیستم..

                                             

می‏دانید که آقای رحیم مشایی یا همان پدر عروس آقای احمدی نژاد، معاون رییس جمهوری و ریاست عالیه‏ی سه سازمان عریض و طویل و ادغام شده‏ی میراث فرهنگی، سیاحتی، زیارتی و صنایع دستی است. البته با صرف نظر از اصل درستی یا نادرستی این ادغام، و نیز درستی یا نادرستی این انتصاب، باید گفت که این تنها سمت ظاهری و رسمی ایشان است وگرنه هرکاری که رییس جمهور نمی‏داند به کجا ارجاع دهد یا نمی‏خواهد به مبادی مربوطه‏ی قانونی‏اش ارجاع دهد مستقیماً سر از دفتر آقای رحیم مشایی در می‏آورد. نمونه‏ی این ادعا که هم جایگاه قانونی‏اش وزارت خارجه بود و هم از نظر سازمانی ربطی به حوزه‏ی آقای مشایی نداشت، همین همایش ایرانیان مقیم خارج از کشور بود که با کلی حرف و حدیث و هزینه‏های فراوان، آن هم در آستانه‏ی انتخابات ریاست جمهوری!! به تازگی برگزار شد.

بگذریم.. اگر بعد از انتخابات خرداد ماه و انتخاب مجدد آقای احمدی نژاد به عنوان رییس جمهوری، شنیدید که بیشتر وزارت‏خانه‏ها منحل شدند و نام سازمان آقای مشایی به سازمان میراث فرهنگی، گردشگری، صنایع دستی، حج و زیارت، فرهنگ و ارشاد اسلامی، آموزش و پرورش، آموزش عالی، اقتصاد و داریی، امور خارجه، کشور، جهاد سازندگی، راه و ترابری، درمان و آموزش پزشکی و .. تعییر یافت تعجب نکنید.. در آن‏صورت نامه‏ها و مکاتبات اداری باید در برگه‏هایی به اندازه‏ی صفحه‏ی روزنامه صورت گیرد؛ چون باید تنها به اندازه ی یک کاغذ  A4  نام سازمان متبوع آقای مشایی را روی سربرگ نامه‏های اداری نوشت.. بنابراین بهتر است مجلس شورای اسلامی برای صرفه‏جویی و پرهیز از این نام طولانی، نام این سازمان را به سازمان اسفندیار رحیم مشایی تغییر دهد..

 


مدیریت طایفه ای

سه شنبه 87 بهمن 1

پس از قتل لطفعلی‌ خان زند و استقرار سلطنت قاجاریه، حاج ابراهیم کلانتر شیرازی به پاس زحماتی که برای قاجار کشیده بود،‌ با لقب اعتماد السلطنه به صدارت ایران منصوب شد. او برای آن‌که همه‌جا را زیر سلطه‌ی خود داشته باشد، برادران، فرزندان و دیگر اقوام خود را به حکومت شهرهای مختلف ایران فرستاد.
می‌گویند یکی از اهالی شیراز از دست پسر وی که حاکم شیراز بود به او شکایت برد و گفت: مردم از دست پسرت به ستوه آمده و نمی‌توانند در شیراز راحت زندگی کنند.  
حاج ابراهیم گفت: خب بروند اصفهان زندگی کنند.
طرف گفت: آنجا هم که برادرت حکومت می‌کند.
گفت: بروند بروجرد..
مرد شیرازی گفت: آنجا هم که پسر دیگرت هست.
گفت: بروند شهر کرد..
گفت: آنجا هم آن یکی برادرت هست که هرکار دلش می خواهد می‌کند.
گفت: بروند اراک..
گفت: آنجا که برادر زاده ات هست.
حاج ابراهیم اعتماد السلطنه عصبانی شد و گفت: خب بروند به درک.. بروند به جهنم..
یارو فوری گفت: آنجا هم که پدرت است.

پ ن 1 ـ قابل توجه مدیرانی که قوم و خویش‌های خود را بر سرنوشت مردم حاکم می‌کنند و برای تقویت حکومت و ریاست آنان ـ که معمولا هم ناکارآمد است ـ پدر دیگران را در می‌آورند.
پ ن 2 ـ هر جند پانوشت اول هیچ ضرورتی نداشت و عاقلان باید با اشاره‌ای همه چیز را بفهمند؛ اما انگار بعضی وقت‏ها باید حتما فریاد زد که : هیییی با تو هستم..

 


تبعیض

جمعه 87 دی 6

صدای زنگ تلفن هم بغض کرده بود. حسی ـ شاید از نوع ششمش ـ می گفت پشت این خط کلی درد دل و ناگفته هایی است که خون به دل صاحبش کرده است. درست حدس می زدم.. کاردش می زدی خونش در نمی آمد. با کلی حرص و جوش از تبعیض در سازمانش می نالید. می گفت: چرا بعضی ها قانون گریزتر، آزادتر، بی مسئولیت تر و نزد روسا نزدیک تر و محبوب ترند؟ چرا مقررات و آیین نامه ها فقط در مورد ما اجرا می شود و این افراد فراقانون اند؟ چرا زبان روسا فقط برای ما دراز است ولی در برابر این افراد تسلیم محض اند؟
گفتم: تبعیض مربوط به جایی می شود که نسبت رئیس با همه افراد مساوی باشد ولی رئیس بدون دلیل بعضی ها را بربعضی دیگر ترجیح بدهد. اما حتما دلایلی مانند روابط قوم و خویشی، نشست های شبانه، بده بستان هایی که شما از آن خبر ندارید، رودربایستی هایی که با شما وجود ندارد ولی با آنان وجود دارد و ... هزار عامل و دلیل دیگر هست که موضوع را از تبعیض بودن خارج می کند.. شما تبعیض را بد فهمیده ای جانم.. برو نگاهت را عوض کن دوست من!
گ
فت: تو هم داری من را دست می اندازی؟
گفتم: نه .. ما خودمان زخمی تبعیض هستیم داداش.. اما انگار سرت به تنت زیادی کرده.. چرا دست روی از ما بهتران می گذاری و حساسیت روسا را بر می انگیزی؟
گفت: لا یحب الله الجهر بالسوء الا من ظلم
گفتم: درست... اما فعلا بحث آن خدا نیست.. فعلا خدایان زمینی دوست ندارند که بر خلاف اراده و میل مبارکشان حتی نفس بکشی چه رسد به فریاد.. فرقی هم نمی کند که مظلوم باشی یا نه.. مهم این است که انتقاد بی انتقاد..
گفت: چاره..؟
گفتم: ان ارض الله واسعه... می توانی استعفا بدهی و بروی..
گفت: بله؟
گفتم: بععععععععععععله
عصبانی تر شد.. تلفن را قطع کرد در حالی که اگر یک چاقوی دیگر هم در بدنش فرو می کردی باز هم خونی در نمی آمد.. خب درست هم همین است.. آخه خون و خون ریزی به مصلحت نیست..

اضافه شده همین الان ساعت 14:35 مورخه 8/10/87 : پس از چار سال وبلاگ نویسی امروز هوس کردیم جواب دوستان رو زیر همون کامنت خودشون بدیم.. کار بدی هم نبود.. البته نه به این معنی که به وبلاگ هاشون سر نزنیم اما این راه زودتر به مقصد می رسونه آدم رو..


شر حسودان

دوشنبه 87 مهر 15

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما     غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ی ما

آقای رییس چیزهایی می گوید که می فهمی حسادت ها دست از سرت بر نمی دارند. چقدر خوشحالی و خداوند را شاکری که نه نقطه ی ضعفی داری و نه سوژه ای که دستاویز حسودانت باشد..  اما همواره از خود می پرسی که این همه حساسیت برای چیست؟ آیا این بدبینی ها و بدگویی ها تمامی دارد؟
بعد با خود می گویی هرگز تمام نمی شود مگر اینکه تو نباشی! حضور تو، برای بعضی ها آزار دهنده است هر چند کاری به کارشان نداشته باشی. تخریب می شوی و خوب یا بد بودنت هم  اهمیتی ندارد. برای پشت هم اندازان و خبرچینان ـ البته خبر دروغ ـ  مهم نیست که تو آیا گناهی داری یا نه..؟  مهم این است که تو گناهکار شناخته شوی. اینان تو را تخریب می کنند چون هم خودشان سبک می شوند و شب راحت می خوابند و هم در رقابت خیالی شان با تو پیروز میدان خواهند بود. رقابتی که از نظر تو، نه وجود دارد و نه آرزوهای آنان را داری که خود را رقیبشان بدانی...
تو که چیزی نیستی یا بهتر بگویم تو هیچ هستی... ولی بیچاره کسی که به هیچ حسادت می کند و نیست را بزرگ می بیند.. دلت می سوزد حتی برای بدخواهان و بد گویان «هیچ» که بدجوری دارند به بی راهه می روند...
با این حال تا دل به خدا داده ای و لطفش را با تمام وجود احساس می کنی، نه شر حاسدان برایت مهم است نه وسوسه ی خناسان..  که فرموده اند: خداوند در دو صورت به بندگانش می خندد. یک بار وقتی است که او می خواهد کسی را بالا ببرد و همه ی خلق جمع می شوند و دست به دست هم می دهند تا او را به زمین بزنند. بار دیگر وقتی است که خداوند می خواهد یکی را زمین بزند اما همه ی خلق تلاش می کنند تا او را بالا  ببرند. و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد..


وزیر مسیحی

پنج شنبه 87 مهر 11

چند سال پیش که برای کاری به لبنان رفته بودم، به یکی از دوستان که ساکن بیروت بود گفتم: چطور می توانم  وزیر گردشگری لبنان را ملاقات کنم؟ 
او گفت: امروز یکشنبه و ادارات تعطیل است؛ اما بعد از ظهر با هم به خانه اش می رویم و او را ملاقات می کنیم.
آنقدر این حرف را با اطمینان می گفت که خیال کردم ـ به قول امروزی ها ـ خالی می بندد یا اینکه از بس این خواسته ی من غیر قابل دسترس است دارد متلک می گوید.
پرسیدم آیا او را می شناسی؟ آیا نیازی نیست از پیش وقت بگیریم و قرار بگذاریم؟
گفت: نه..او را نمی شناسم. فقط چند بار در تلویزیون قیافه اش را دیده ام. اما چون محدوده ی خانه اش را می شناسم، به امید خدا می رویم؛ اگر در خانه بود همان جا او را می بینیم و اگر هم نبود که دیگر شانس توست..
شاید اگر شما هم جای من بودید مثل من شاخ در می آوردید. القصه..بعد از ظهر، به خانه ی دوستم رفتم؛ دم در آمد و  گفت: چایی را، آیا اینجا در خانه ی ما می خوری یا اینکه برویم پیش وزیر بخوریم؟
گفتم: خواهش می کنم این قدر متلک بارمان نکن.. خب بگو نمی شود هم خیال خودت را راحت کن و هم خیال ما را..
او که تعجب و اعتراض مرا دید، دیگر ادامه نداد؛ در خانه اش را بست و آمد سوار ماشین شد. راه افتادیم... چند تا خیابان را که رد کردیم، او از یکی دو رهگذر، آدرس خانه ی وزیر را سوال کرد. من انتظار داشتم یک ساختمان عریض و طویلی ببینم که درخور شأن یک مقام مملکتی باشد. اما وقتی بالاخره درون کوچه ای جلوی خانه ای ایستاد، دیدم که هم خانه، خانه ای معمولی است و هم جلوی خانه و حتی سر کوچه، کیوسک نیروهای حفاظتی و گارد مخصوص وجود ندارد. با تمام ناباوری، و به پیروی از دوستم و البته با تردید پیاده شدم. دوستمان زنگ در خانه را زد. یک نفر در را باز کرد و دوستمان گفت جناب وزیر تشریف دارند؟
طرف بدون اینکه سوال و جوابی کند که کی هستید، از کجا آمده اید، چه کار دارید و بدون اینکه بازرسی بدنی کند و موبایل و ریموت کنترل ماشین و... را بگیرد،  ما را به  داخل خانه راهنمایی کرد. بدون هیچ گونه معطلی و انتظار وارد اتاقی شدیم که چند نفر نشسته بودند. من خیال کردم اینها هم مثل ما منتظر آقای وزیر هستند؛ اما نگو که یکی از اینها خود آقای وزیر است. با تمام احترام جلوی پایمان بلند شد و از ما خواست در کنارش بنشینیم. هنوز نفس تازه نکرده بودیم که دوتا فنجان قهوه ی عربی در مقابلمان بود.
من هی چشمانم را می مالیدم و خیال می کردم دارم خواب می بینم.. وقتی وزیر با محبت و لبخند پرسید که چه خدمتی از دستش برمی آید؟ من تا چند ثانیه منگ بودم و نمی توانستم پاسخ درست و حسابی  بدهم... راستش برای اولین بار و آخرین بار ـ البته تا امروز، خدا آینده را به خیر کند ـ به لکنت افتاده بودم اما نه از ترس که از تعجب... 
به من حق بدهید آخر من در ایران انقلابی خودمان، مکرر بعضی از وزرا یا مقامات دیگر را بعد از روزها انتظار و با کلی تشریفات ملاقات کرده بودم... الان هم سخت ترین و پر دغدغه ترین کار برای من تماس با حضرات مسئولان و درخواست وقت ملاقات از آنان است.. همیشه از خدا می خواهم سرو کارم با این جماعت نیفتد... مخصوصاً وقتی که برای دیدن آنان، ابتدا باید رئیس دفترشان را ملاقات کنی که دیدن آقای رئیس دفتر و حتی تماس تلفنی با او، خودش پروسه ای است که نگو و نپرس...
تازه این آقای وزیر لبنانی، مسیحی بود.. نه پیرو علی بود و نه داعیه ی مردمی بودن و انقلابی گری داشت...

 


برده داری نو

پنج شنبه 87 مرداد 10

بعد از درج پست شاهد معتبر و ماجرای کریم شیره ای، بعضی از دوستان ـ چه حضوری و چه از طریق کامنت ـ در مورد مدیران و روسای امروزی چیزهایی گفتند و گلایه هایی مطرح کردند که سخت آزار دهنده است. البته هرچند این مجال، چیزی نیست که بتوان فقط با  همین چند جمله به آن پرداخت اما در حد تذکر و یادآوری چند خطی می نویسم.

باور کنیم که مهمترین مشکل کشور ما مشکل مدیریت در سطوح متفاوت است. اما این مشکل گاهی به مشی مدیریتی و بی تجربگی مدیران برمی گردد و گاهی به رفتارهای مغرورانه و خود محورانه ی آنان.
در بخش اول، بی توجهی به روش های نوین مدیریت، بی توجهی به آزموده های دیگران و لزوم تجربه اندوری شخصی مدیران، آفتی است که امروزه بسیاری از ادارت و سازمان های کشور را فراگرفته است.
چرا باید برای اداره ی یک مجموعه، یک راهبرد مشخص وجود نداشته باشد که هر مدیری بر اساس دلخواه ها و مصلحت اندیشی های خود سازمانش را راهبری کند؟ در این صورت این بسیار طبیعی است که مدیر بعدی اقدامات او را نپسندد و بخشی از چند صباحی که بر اریکه ی قدرت تکیه زده است را به تخریب ساخته های مدیر قبلی بپردازد و بخشی دیگر را به اعمال سلیقه های خود اختصاص دهد. آن وقت مدیر بعدی می آید و دوباره روز از نو روزی از نو.. و این است که ما هیچ وقت به جایی نمی رسیم و همیشه یا در حال تخریب ساخته های دیگران هستیم و یا در حال آزمون و خطا کردن سلیقه های خودمان..
مگر ما تا کی فرصت داریم که آزمون کنیم و چقدر زمان در اختیار داریم که این آزموده ها را به کار ببندیم؟ مگر عمر مدیریت مدیران در کشور ما چقدر است؟

اما بخش دوم دردناک تر از بخش اول است. متاسفانه بسیاری از ریاست های امروزی بد جوری دچار خود محوری و خود رایی شده اند.. بسیاری از مدیران و رئیسان خیال می کنند که چون رئیس هستند، لاجرم بیشتر و بهتر از دیگران می فهمند. اینان خیال می کنند که سازمان و کارکنان و اموال آن ملک طلق آنان است و همه چیز برایشان مباح است که هر جور دوست دارند تصرف و بالا و پایین کنند.
                                                                                        ادامه ی مطلب...

چرا.. راستی چرا ؟

دوشنبه 86 بهمن 22

سلام... با تبریک ولادت امام محمد باقر علیه السلام و بیست و نهمین سالروز پیروزی امت ایران
تا آخر هفته درگیرم .. یک سفر کاری دارم به بندر عباس و استان هرمزگان و بخشی از استان بوشهر... اگر عمری باقی بود و برگشتم به همه ی شما عزیزان  که با لطف خود، شرمنده ام می کنید سر می زنم..
اما قبل از حرکت به سمت فرودگاه ، چند خط به عنوان درد دل و چندتا پانوشت بنویسم و بروم
امروز 22 بهمن 1386 حضور ملیونی مردم ایران افتخار آفرین بود .. اما نکته ای که موجب شگفتی می شود اینکه چرا دست اندرکاران محترم، طوری برنامه ریزی نمی کنند که مراسم با اول وقت شرعی تلاقی نکند و اهمیت حکومت اسلامی به نماز و نماز جماعت را زیر سوال نبرد؟
آیا  بعد از 29 سال تجربه، هنوز بلد نیستند؟ یا زبانم لال،  اهمیت راهپیمایی مردم و گفته شدن حرف هایی که همیشه  و از همه ی تریبون ها زده می شود و می تواند زده شود، از اقامه ی نماز اول وقت لازم تر است؟
امروز تا حدود ده دوازده دقیقه بعد از اذان ظهر، هنوز آقای احمدی نژاد داشت از اصلاحات لازم در اداره ی امور کشور و لزوم اصلاح در نظام صادرات ، واردات ، یارانه ها،  توزیع و .... صحبت می کرد.
کاش حالا که آقایان خوب برنامه ریزی نکرده بودند و صحبت های رئیس جمهوری با اذان برخورد داشت خود ایشان صحبت هایش را نیمه کاره رها می کرد و می گفت به خاطر احترام به اذان و ضرورت اهمیت به نماز اول وقت و اقامه ی جماعت، بقیه ی حرف هایم را از صدا و سیما و یا مصاحبه ها به سمع و نظر مردم می رسانم.. ایشان که برای بیان دیدگاه هایشان تریبون کم ندارند...
الذین ان مکناهم فی الارض اقاموا الصلاه ...  غیر از این معنی دارد؟ آیا اقامه ی نماز به معنی نماز خواندن فردی کارگزاران و تشویق مردم به خواندن نماز است؟ به یقین این نیست... حق خدا بر کارگزاران حکومت اسلامی، یا برپا داشتن و احیای نماز و روح آن در جامعه است..
صدا و سیما هم که همیشه اذان پخش می کند و بعد از آن یک نماز چماعت نشان می دهد، حتما قطع سخنان آقای احمدی نژاد و پخش اذان را  خلاف ادب می دانست که...
حرف زیاد است و مجال کم... بگذاریم و بگذریم

پ ن 1- به خاطر مراسم دیشب فرهنگسرای دانشجو از همه ی دست اندرکاران به ویژه آقای درخشنده و آقای سرشار تشکر می کنم .. خانم پینکی هم البته همنیطور..
پ ن 2- دوستانی که پست قبلی را نخوانده اند بد نیست نگاهی بیندازند... به شرطی که شاخ در نیاورند
پ ن 3- به مخاطب خاص: اینکه موبایلم شارژش تمام شد و نشد اس ام اس ها رو ببینم و جواب بدم و حتی نشد کامنت ها رو بخونم و کامنت بزارم.. معذرت.. اونم از نوع به شدت !!
پ ن 4- اگر پنجشنبه کنکور دکتری داشته باشید و یک صفح هم نخونده باشید چه حالی دارین؟ من که عین خیالم هم نیست... چون وقتی قبول نشم و دوره ی دکتری رو نگذرونم تازه می شم مثل حالا که دکتر نیستم...


<      1   2   3   4   5      >