اطلاع از بروز شدن
پنج شنبه 22 اردیبهشت 90
شرط دل دادن.. دل گرفتن است
وگرنه یکی "بیدل" میشود
و دیگری "دودل"...
پنج شنبه 25 فروردین 90
چقدر سخت است خدا حافظی..
همه اش امنیت است و آرامش..
و امشب شب آخر..
پیامک ها که به دوستان نرسید.. اما امشب وعده ما در حرم امن الهی.. تا صبح
و وداع آخر.. و اشک و آه
شنبه 20 فروردین 90
ساعت 16 به وقت مدینه و 17:30 به وقت تهران.. همین الان..
کبوتران سفیدبال عازم میقات اند.. عازم پرواز.. تا امروز اجازه پرواز می خواستند.. از رسول گرامی اسلام.. از پیامبر مهربانی ها.. از فاطمه اطهر..
اما امروز بال خود را بازیافته اند.. پر پرواز گشوده اند.. می رویم به میقات.. به مسجد شجره..
کامنت هایتان را دیدم.. دعایتان می کنم .. دعایمان کنید..
پنج شنبه 31 تیر 89
رسیدن بخیر سید.. حال خدا خوبه؟
سفارش منو کردید؟
من دلم کمی خدا می خواد و کمی دل بریدن
خسته شدم از این خیابونها و شلوغی ها سید
بیقرارم.. بیقرار خدایی که این روزها بیشتر حسش می کنم
شما رو قسم به جدتون دعام کنید سید ، دعام کنید
پ ن: چشم نازنین چشم.. هرچند خودم در گل ماندهام اما به برکت این فضای آسمانی دعاتون میکنم.. و همهی همراهان وبلاگستان را..
باز هم پ ن: هرکار میکنم به دوستانی که شمارهشان را دارم اس ام اس بدهم نمیشود.. بدانید به یادتان هستم..
و دوباره پ ن: و هرکار میکنم یک عکس سوغاتی در وبلاگ بگذارم نمیشود.. نمیدانم مشکل از اینترنت اینجاست یا از سایت پارسی بلاگ.. اما لینک رو میگذارم تا با من شریک شوید در تماشای تماشاییترین نقطهی آفرینش و زیباترین خال چهرهی هستی..
شب نوشت:
امشب شب جمعه است و مدینه حال و هوای عجیبی دارد.. دارم میروم حرم امن نبوی.. تصمیم دارم امشب لجبازی کنم و با تمام شلوغی اینجا در وسط روضه النبی یکی یکی شما را یاد کنم و از طرفتان عرض سلامی و عرض حاجتی..
میلاد جوان رعنای حسین، حضرت علی اکبر و روز جوان بر شما دوستان نازنین مبارک..
دوشنبه 28 تیر 89
سلام دوستان
آمدم که بگویم به عهدم وفادار بودم.. امروز اولین روز سفرم بود و در هتل راما المدینه مستقر شدیم.. ضلع جنوبی حرم روبروی در شماره 5 ... چه هوای گرم لذت بخشی دارد مدینه.. گرمایش را به جان باید خرید تا طعم لطیف سلام بر ختم المرسلین را چشید..
هم دلمان لرزید و هم چشممان بارید و هم جایتان را خالی کردیم.. الان هم تک تک کامنتها رو با دقت دیدم و برای هرکدامتان نگاهی و صلواتی و عرض حاجتی.. یعنی میشه یه روز یه کاروان وبلاگی راه بیفته و ما هم در خدمت شماها باشیم؟ کاش خدایا..
چهارشنبه 23 تیر 89
مدتی به خاطر بیماری سخت پدر بزرگوارم نبودم.. با تشکر از دوستانی که نگران بودند و از حالشان میپرسیدند و دعا میکردند.. به لطف خدا و دعای شما عزیزان، حالشان خیلی بهتر است و دوران نقاهت را میگذرانند.. البته هنوز هم نیازمند دعاهای خیرتان هستیم..
با همهی بچهها شب مبعث را غمگینانه جشن گرفتیم و به دعا نشستیم.. اما شام مبعث شاد شدیم وقتی پدرمان احمد را به برکت پدر مهربان امت احمد بزرگ، بیرون از ICU ملاقات کردیم..

پدرم! مظهر شکوه و صلابت و ایستادگی من! سخت است تو را نیازمند یاری دیگران حتی خودم ببینم.. دوست دارم همیشه ما دست یاری و نیاز به سوی تو دراز کنیم.. سایهات همیشگی باد بر سرمان که اگر عزتی هست و اعتباری.. اگر توفیقی هست و آبرویی.. همه از نگاه مهربانانهی توست و دعاهای نیمه شبت.. باش بر سرمان باش پدر..
***
یکشنبه میروم.. اگر خدایتان بخواهد و مانعی نباشد میروم.. میروم تا سجادهی دل را در سبزهزار عنایات نبوی پهن کنم.. می روم تا دستهای نیاز وچشمهای امید شما عزیزان همیشه همراهم را به پنجرههای حریم فاطمی گره بزنم.. میروم تا اشک شما را برکویر غربت علوی نثار کنم.. میروم تا با هر نفسم دلهای شما را فرش زائران حریم الهی کنم..
سه شنبه 8 تیر 89
چشم در چشمش میدوزم.. از نگاهش صداقت میبارد..
چشمانم را میبندم.. چقدر دروغ میگوید و چه ماهرانه..
با چشم بسته چه خوب پیداست پشت چشمانش..

دوشنبه 3 خرداد 89
داری از یک سفر کوتاه کاری برمیگردی.. غروب است و دلت تنگ.. شاید تنگتر از هوای غروب مازندران.. به میدان هزار سنگر آمل که میرسی تابلوی <بابل، مرکز شهر، تهران> هواییترت میکند.. اگر از میزبانان خداحافظی نکرده بودی و خجالت نمیکشیدی برمیگشتی تا در آن هوا بیشتر نفس بکشی.. هوا تاریکتر میشود و دل آسمان هم بیشتر میگیرد.. دل تو نیز از آسمان عقب نمیماند و پا به پایش میرود و میگیرد.. زمزمه میکنی: پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی.. و باران می زند.. خوب هم میزند و در گردنهی هراز که دیگر کولاک میکند این باران و با دل من بیداد.. از کجا میدانی که این باران است.. شابد ستارهای میگرید تا گوشهای دل کوهی را آرام کند.. نمیدانم..
تلفنت زنگ میزند.. صدایش بدجور گرفته است.. انگار امشب همهی دلگرفتگیها نصیب توست.. میگوید: دلم آشوب بود.. خواستم با شما صحبت کنم تا دلم باز شود و آرام بگیرم..
همین مان کم بود.. چارهای نیست.. گوش و دل به حرفش میسپاری.. داستان را که میگوید میبینی این دلگرفتگی به شوق وصال است نه در غم فراق.. خوشحال میشوی.. سینه صاف میکنی و شروع میکنی به صحبت کردن برای او که دوستش داری.. حق اوست که برایش وقت بگذاری و انرژی خرجش کنی.. میگویی: دل به خدا بده عزیز.. به خودش واگذار و البته لطفا برایش شرط و شروط تعیین نکن که من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد.. آنوقت قول میدهم که چوب دو سر طلا برداشتهای که خدایت در هردوصورت راضیات میکند.. تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که خواجه خود روش بنده پروری داند..
نیم ساعتی حرف میزنی و حرفش را میشنوی تا جایی که حس میکنی آن آشوب دلش فروکش کرده.. آشوب دل تو نیز.. و تلاطم دل آسمان و دل ستارهای که بر کوه میبارید.. خوشحال میشوی.. امامزاده هاشم نگه میداری برای نماز مغرب و عشا... و سپاس به درگاه خواجهای که خود روش بنده پروری داند..
پ ن: از تمام دوستانی که اول خرداد را تبریک گفتند سپاسگزارم.. اونم از نوع به شدت.. انشاءالله در تولدشان کیک بخوریم.. نه که ما کیک دادیم..؟؟!!!
دوشنبه 10 اسفند 88
سه شنبه 10 آذر 88
سلام سید عزیز و دوست داشتنی... ما محتاج دعاییم عزیز دل...
تو می روی به سلامت سلام ما برسانی...
آقا سید بدجوری حالم گرفته... بدجوری محتاج دعام...
سلام برسونین بگید فلانی حالش خیلی خرابه و درمونش فقط پیش شماست... ازتون خواهش میکنم بهشون بگید دردو خودتون خوب می دونید و چاره و دوا دست خودتونه...
بگید از دست رفت...! نمی دونم آقا سید... ازتون خواهش میکنم... تمنا میکنم... التماس میکنم که دست خالی بر نگردید...
بگید تو این چه کنم چه کنم مٌرد! بهشون بگید بابا با شما قرار مدارایی گذاشته بود...!
وای... اگه شما نظرتون برگرده بدبختیم آقا جون...!
خلاصه اینکه... سلام مخصوص برسونین
دست علی مرتضی به همراهتون...
سفر بی خطر مرد خدا... یاعلی
آخر گناه من چیست که برایم اینطور کامنت میگذاری رفیق؟ چرا بارم را سنگین میکنی؟ چرا دلم را میلرزانی؟ اصلا تو فکر میکنی که من میروم؟ من میرسم؟ سلامم را میشنوند؟ جوابم را میدهند؟ اصلا آیا راهم میدهند؟ و مگر دیدارشان کار هر بی سروپایی هست که کار من باشد؟ فکر نمیکنی که این اشکها را باید ذخیره کنم تا اگر راهم دادند آنجا خرحشان کنم؟ آنجایی که آلالله گریستند..همانجا که ملائکه الله ضجه زدند.. و همانجا که هنوز هم که هنوز است سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است...
بدجوری به هم ریختهام.. میترسم.. میترسم که بروم اما ندیده برگردم.. میترسم فقط به در و دیوار سلام کنم.. میترسم فقط خانه را ببینم نه صاحبخانه را.. میترسم فقط حرم را ببینم نه حریم را.. نکند راهم ندهند که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی.. آخ که این دلهرهها رهایم نمیکنند.. نمیدانم چه دارم مینویسم.. نه دستم دست خودم است نه ذهنم و نه هوش و حواسم.. دعایم کنید..