مي گويند در زمان ناصرالدين شاه، فردي به به يک حاجي صاحب نفوذ مراجعه کرد که من مسافرم و خرجي راه ندارم. البته فقير نيستم و در وطن خود صاحب امکانات هستم ولي چون اينجا پول هايم به سرقت رفته است، درمانده شده ام. اگر مقداري پول به عنوان قرض بدهيد وقتي برگشتم برايتان ارسال مي کنم.
حاجي براي اينکه به وي قرضي بدهد، شاهد و ضامن معتبري خواست که او بشناسد. آن بيچاره که در آن ديار غريب کسي نداشت زانوي غم در بغل گرفت و گوشه اي کز کرد. کريم شيره اي از راه رسيد و از ماجرا مطلع شد. به او گفت: من مي روم نزد حاجي مي نشينم و تو بيا درخواست خود را تکرار کن و اگر دوباره از تو ضامن معتبر و شاهد شناخته شده اي خواست، خدا را به عنوان شاهد خود معرفي کن و بقيه اش با من..
اين بار طرف آمد و به حاجي اعلام کرد که فقط خدا شاهد اوست. کريم شيره اي تا اين را شنيد پريد وسط کلام و گفت: آدم درست و حسابي! حاجي از تو شاهدي خواست که او را بشناسد و ضمانتش هم معتبر باشد. حاجي اين شاهد تو را نمي شناسد و ضمانت او هم نزد وي معتبر نيست.. بلند شو و برو شاهدي بياور که حاجي او را بشناسد..
و اينطور بود که هم حاجي به خود آمد و هم آن بيچاره به پولي رسيد تا به وطنش برگردد.
پ ن ـ کاش امروز هم يک کريم شيره اي پيدا مي شد که به بخشي از مسئولانمان خدا را يادآوري مي کرد...