سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
لبگزه
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 27
بازدید دیروز: 90
بازدید کل: 262413
نوشته های من شعر گونه ‏هایم [21]
بـی‏ خیال بابـا [15]
عاشقانه ‏ها [14]
عارفـانـه ‏ها [17]
دل نوشتـــه ‏ها [51]
شعــرهای دیگران [8]
خاطـــرات [41]
پاسخ به سوالات [27]
فرهنگی‏ اجتماعی [22]
اعتقـادی‏ مذهبی [26]
سیاست و مدیریت [29]
صدا و سیما..؟ [7]
قــرآن و زنـدگــی [17]
شور و شعور شیعی [8]
انتقــــادی [16]
مناسبت ها [33]
حکایــــات [19]
زنانـه هـــا [8]
جوانـــــان [9]
فرهنگی سیاسی
دشمن شناسی [17]
فرهنگی ادبی [12]


اطلاع از بروز شدن

 



میهمانان من
آخرالزمان و منتظران
بر و بچه های ارزشی
وبلاگ خبری
نجوای شبانه
زن بودن ممنوع
گاهِ رهایی
طره آشفتگی
● بندیر ●
صاعقه
روان شناسی
مُهر بر لب زده
ESPERANCE
عاطفی اکبریان
مذهب عشق
همفکری
این راه بی نهایت
خط بارون
یه عالمه حرف نگفته
امید زهرا
تنهاترین تنها
صفحه‏ی بیست و یکم
نجوای مجنون
دنیای واقعی
فوتوبلاگ وصال
گنبد افلاک
اردشیـر
نرگسی
شوق پرواز
حریــم دل
ازتو تابی نهایت
شبنم سحرگاهی
رعنـــا
سـلالــه
لبگزه ی قبلی
مجاهد مجازی
بوی حوی مولیان
تنهایی‏های طوبی
به‏سوی ملکوت
سر سودا
تا ریشه هست..
معجزه ی انسان
قدرت شیطان
نقطه ای برای فردا


زخمه بر دل.. ناله از جان



   1   2      >

بیچاره ها..

چهارشنبه 2 تیر 89

فردی برای بازدید به یک بیمارستان روانی رفت. در قسمتی از طبقه‌ی همکف، مردی غمناک را دید که به دیوار تکیه داده و هر چند دقیقه آرام سرش را به دیوار می‌زند و زیر لب می‌گوید: مونا.. مونا..
او از مسئولان تیمارستان پرسید: مشکل این مرد چیست؟
گفتند:  این بیچاره دختری به اسم مونا را می‌خواسته است که چون به وصالش نرسیده، به این حال و روز افتاده است.


مرد سری تکان داد و به ادامه‌ی بازدید پرداخت. در گوشه‌ای دیگر مردی را دید که به غل و زنجیر بسته شده و در حالی که سعی دارد زنجیرها را پاره کند، مدام با خشم و غضب فریاد می‌زند: مونا.. مونا..
بازدید کننده با تعجب پرسید: این یکی دیگر چه مشکلی دارد؟
و پاسخ شنید: مونا، یعنی همان دختری که او را به آن بیچاره‌ی اولی ندادند، با این بیچاره ازدواج کرد..


پ ن: خانم‌ها گلایه نکنند لطفا.. صرفا محض شوخی بود.. البته آدم عاقل از شوخی‌ها هم پند می‌گیرد..
بازم پ ن: بیچاره‌ای می‌گفت: من مثل اولی که نیستم چون به عشقم رسیدم.. پس شاید مثل بیچاره‌ی دومی باشم اما احتمالاً چون داغم حالیم نیست..
دوباره بازم پ ن: ............................


 


لقمان

سه شنبه 11 اسفند 88

به لقمان حکیم گفتند: تو چقدر زشتی..
گفت: از من ایراد می‌گیرید یا از سازنده و نقاش من؟

 


سر هم داد نزنیم

چهارشنبه 28 بهمن 88

‌سرنوشت: با تشکر از دوستی که این مطلب را برایم میل کرده بود.. البته من تغییراتی در عبارت‌ها ایجاد کردم..

استادى از شاگردانش پرسید: چرا وقتی خشمگین هستیم صدای خود را بلند می‌کنیم و سر طرف مقابلمان داد می‌کشیم؟

یکی از شاگردان گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.

استاد گفت: درست است... اما چرا با اینکه طرف مقابل، نزدیک ماست، باز هم داد می‌زنیم؟ یعنی اگر با صداى ملایم صحبت کنیم نمی‌شنود؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا هیچ‌کدام از پاسخ‌ها او را راضى نکرد. سرانجام خودش چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى اینکه این فاصله را جبران کنند مجبورند داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد ادامه داد: اما هنگامى که دو نفر عاشق یکدیگر باشند سر هم داد نمی‌زنند؛ بلکه به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هاشان به هم نزدیک شده و فاصله‌ی آنها با همدیگر بسیار کم است.

حالا وقتی عشق‌شان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ در این صورت، آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش یکدیگر نجوا می‌کنند. این نجوا عشقشان را شعله ورتر می‌کند تا جایی که حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. و این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آنان باقى نمانده باشد.

پانوشت: بیایید سر هم داد نزنیم..

 


دزد آمده..

جمعه 18 دی 88

شنیده بود که دزدها اولا وقتی می‏آیند که شب از نیمه گذشته باشد و ثانیا خیلی هم بی سر و صدا می‏آیند.. بیچاره هر نیمه شب، همسر و بچه‌ها را با داد و بیداد از خواب بیدار می کرد که: آی دزذ آمده.. دزد آمده..
و آنگاه در جواب نگاه حیرت‏زده‏ی زن و بچه‌ی نگون‌بخت می‌گفت: شب که از
نیمه گذشته است و هیچ سر و صدایی هم نیست... خب این یعنی دزد آمده است..


دزد با مرام

پنج شنبه 28 آبان 88


امروز داشتم فکر می‌کردم که چقدر همه چیز بی‌هویت شده است در دنیای مدرنیته‏ی امروزی .. یاد قدیمی‏هایمان به خیر که چه حرمتی داشت نزدشان حرف مرد، چه حرمتی داشت گرو گذاشتن یک تار سبیل، چه حرمتی داشت جوانمردی، چه حرمتی داشت قسم، چه حرمتی داشت نان و نمک و خلاصه چه حرمتی داشت مقدسات دینی.. یادتان هست چند وقت پیش دزد با شرف  را نوشته بودم.. این هم حکایت دزد بامرام..


دزدی به خانه‌ای زد. هرچه جواهر و اشیای قیمتی یافت برداشت که برود اما چیزی بلورین توجهش را جلب کرد. برای اینکه ببیند آیا جواهر است یا چیز دیگر، آن را با نوک زبانش آزمایش کرد. همین که آن را به زبان زد و فهمید چیست بر خودش لعنت فرستاد که ای وای، همه‌ی زحماتم به هدر رفت. آنگاه هرچه جمع کرده بود بر زمین گذاشت و راه خروج از خانه را پیش گرفت. ناگهان صاحب‌خانه بیدار شد و جلویش را گرفت و بنای داد و بیداد گذاشت. دزد گفت: سر و صدا راه نینداز که هرچه برداشته بودم گذاشته‌ام و دارم دست خالی می‌روم.
صاحب‌خانه تعجب کرد و دلیلش را جویا شد؛ دزد گفت: کاش آن سنگ را به زبان نمی‌زدم. اما چه کنم که وقتی آن را چشیدم دیدم از بدشانسی من، سنگ نمک است و ما کسی نیستیم که نمک کسی را بخوریم و حق نمک او را پاس نداریم. نمکت را حلال کن برادر.. 



گاو

یکشنبه 26 مهر 88

اول نوشتی که بعدا نوشته شد: دوست تازه واردی به نام  تسنیم، در پست محرمیت، کامنتی گذاشته و خواسته است که در مورد یک موضوعی بنویسم.. از ایشان خواهش می‏کنم به نوشته‏های آرشیوی (همین ستون بالارونده‏‏ی کنار وبلاگ ) قسمت پاسخ به سوالات مراجعه کنند..  مطلب مفصلی نوشته‏ام و کتکش را هم خورده‏ام..


حالا اصلی نوشت: دیروز حکایت یکی را شنیدم که صاحب کارش، مرتب سر او داد می‌زند که: تو فقط یک گاوی.. تو حتی به اندازه‌ی گاو هم نیستی..
یادم آمد از مرحوم شیون فومنی (میر احمد سید فخری نژاد) که منظومه‌ای به نام «گاو» یا «گاب» با لهجه‌ی شیرین گیلکی دارد که کاست آن با صدای خودش پخش شده است.


شیون در این شعر، به انسان‌هایی که خودشان را همیشه بالاتر از دیگران می‌بینند و نگاهشان به انسان‌هایی که از نظر آنان هیچ‌اند و ارزشی ندارند پرداخته است. حکایت به زمانی برمی‌گردد که شناسنامه‌دار شدن مردم اجباری شده بود و به ناچار هرکس باید اسم فامیلی برای خودش انتخاب می‌کرد. شیون، داستان مردی را حکایت می‌کند که نام فامیلش «گاو» است؛ مردی که از سر شالیزار با همان هیکل گل‌آلود، برای گرفتن شناسنامه، به خانه‌ی کدخدا مراجعه می‏کند و همین که کدخدا او را با آن وضع می‏بیند برای اینکه جلوی مامور ثبت کم نیاورد و مثلاً کلاس روستایشان پایین نیاید!! می‏گوید: این گاو دیگر کیست؟ و آنگاه نام خانوادگی او را گاو می‏نویسند.. مرحوم شیون، بعد شروع می‏کند به ذکر اوصاف گاو و تفاوت آن با انسان‏های از خود راضی، از زبان آن روستایی زحمت‏کش با طنز می‌گوید: گاو از شما بهتره.. هزارجوری ناز مرا می‌بره..


و باز یادم آمد که چند وقت پیش نمی‌دانم ایمیلی برایم آمده بود یا در وبلاگی دیدم در باره‌ی فواید گاو بودن، انشائی از زبان یک دانش آموز نوشته شده بود. بخشی از نوشته‌های او را که در خاطرم هست با تغییرات سلیقه‏ای خودم البته، مرور می‌کنیم:
گاو بودن فواید زیادی دارد. من هرچه فکر می‌کنم می‌بینم که مهم‌ترین فایده‌ی گاو بودن این است که آدم نیست؛ بلکه گاو است.
مثلا در مورد همین ازدواج هیچ گاو مادری، نگران ترشیده شدن گوساله‌اش نیست و غصه نمی‏خورد که اگر پسرش زن بگیرد، عروسش او را از چنگش در می‏آورد. وقتی گاو پدر می‌خواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه‌اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه کند، اضافه‏شخمی (بخوانید اضافه کاری) یا بدتر از آن پاچه‌خواری کند. گوساله‌های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله‌های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاری‏شان بیایند.
هیچ گوساله‌ی ماده‌ای نمی‌گوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و می‌خواهد ادامه‌ی تحصیل بدهد. تازه وقتی هم که عروسی می‌کنند این‌همه بیا برو، بعله‏برون، خواستگاری، مهریه، شیربها، جشن نامزدی، زیر لفظی، حنا بندون، جشن عروسی، پاتختی، ماه عسل، ماه زهرمار، طلاق و طلاق کشی و.... ندارند.
گاوها حیوانات نجیب و سر به‌زیر و در عین حال زیبایی هستند. آنها چشم‌های سیاه، درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره می‌گوید: سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست .. سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست..
هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی‌ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی‌کند. هیچ گاوی دروغ نمی‌گوید.
گاوها بهتر از ما می‌دانند که نباید بهترین سال‌های عمرشان را پشت کنکور و در حسرت به دست آوردن ناداشته‌ها بگذرانند.
گاوها به‌خاطر چشم و هم‌چشمی دماغشان را عمل نمی‌کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
گاوها هرگز انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده‌اید؟ گاوی دیده‌اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس گاوها شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.
تا حالا شما گاو بی‌کار دیده‌اید؟ آیا دیده‌اید گاوی زیراب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده‌اید گاوی از گاو دیگری غیبت کند؟ آیا دیده‌اید گاوی را به خاطر سرکار آوردن گاو دیگری از کار اخراج کنند؟
و از همه مهم‌تر، گاوها آنقدر گاو نیستند که قلب دیگران را بشکنند. و مهم‏ترترتر اینکه گاوها هرگز نمی‏گویند: من.. همه‏ی گاوها می‏گویند: ما...  


تجارت میمون

دوشنبه 8 تیر 88

 

تاجری وارد روستایی در هند شد و به روستایی‌ها اعلام کرد که در قبال هر میمون که برای او شکار کنند 10دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها که دیدند اطراف‌شان پر از میمون است، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمون‌های بیچاره کردند و در عرض دو روز هزاران میمون به قیمت هرکدام 10 دلار به آن مرد فروختند. ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها، روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. روز سوم، مرد تاجر اعلام کرد که هر میمون را از آنها 20 دلار خواهد خرید و اینچنین، روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند تا ظرف یکی دو روز باز هم موجودی میمون‌ها کمتر و کمتر شد. از آنجا که تعداد میمو‌ن‌ها بسیار محدود شد و عملاً دیگر میمونی برای گرفتن پیدا نمی‌شد، مرد تاجر برای بار دیگر، قیمت خرید را افزایش داد و اعلام کرد که برای خرید هر میمون 30  دلار خواهد داد؛ ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت، خرید میمون‏ها را به شاگردش سپرد.
در غیاب تاجر، شاگرد او به روستایی‌ها گفت: این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به قیمت 50  دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت ارباب،  آن‌ها را به 60 دلار به او بفروشید.
روستایی‌ها که (احتمالا مثل شما) وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را یکجا خریدند.. اما از آن به بعد، دیگر نه کسی مرد تاجر را دید و نه شاگردش را و نه پول‏های از دست رفته را.. و دوباره روستایی‌ها ماندند و یک‏عالمه میمون شاد شاد از آزادی دوباره..


                                     


پ ن 1: این مطلب قشنگ را از وبلاگ مــرجان نقل کردم.. البته با تصرفاتی بر اساس سلیقه‏ی خودم.. کاش هرچیزی از هرجا استفاده می‏کنیم منبعش را هم بنویسیم..
پ ن 2: احتمالا این تاجر!! شرافتمند!! انگلیسی بوده و از بنیانگذاران WTO ...
پ ن 3:  برای مخاطب خاص: نخیر.. ما هنوز از دوران آکواریوم بازی جدا نشده‏ایم و اتفاقا  دل و دماغمان بیشتر از احمد آقاهاست..


گاو عمو حسن..!!

دوشنبه 11 خرداد 88

امروز در کارگاه نقد شعرمان به علی تاجیک گیر دادم که فلان کلمه را باید اینطور تلفظ کنی.. او هم اولش گوش می‌داد و درست ادا می‌کرد؛ ولی همین‌که گرم صحبت می‌شد و یادش می‌رفت دوباره مثل اولش حرف می‌زد.. بعد خودش خندید و گفت: سال‌ها پیش برادرم در ورامین زندگی می‌کرد و یکی دوتا گاو هم داشت. ما گاهی که برای دیدن او می‌رفتیم در جواب فرزند کوچکم که می‌پرسید کجا می‌رویم ـ چون بچه‌ها به حیوانات علاقه دارند ـ می‌گفتم: می‌رویم پیش گاو عمو حسن..


بعد از مدتی دیدیم پسرم، خود حسن را گاو عمو حسن می‌شناسد.. هرکار ‌کردیم تا ذهنش را درست کنیم و به او بفهمانیم که این عمو حسن است نه گاو عمو حسن..  هرکار کردیم تا بفهمد که گاو عمو حسن موجود دیگری است و این بابا خود عمو حسن است نمی‌شد که نمی‌شد.. یک شب برادرم با یک جعبه شوکولات به خانه‌مان آمد و گفت: امشب آمده‌ام با زوراین شوکولات‌ها خودم را به این بچه بشناسانم و اسمم را درست کنم.. آن‏شب او یکی‏یکی شوکولات ها را درمی‌آورد و به پسرم می‌گفت: بگو عمو حسن تا یک شوکولات بهت بدهم.. بگو من عمو حسن هستم تا یکی دیگر بدهم.. خلاصه این عمو و برادرزاده تا آخر شب همه‏ی شوکولات‌ها را تمام کردند..
آخر شب، موقع خداحافظی برادرم، پسرم دوید و خودش را دم در رساند و خطاب به عمو حسنش گفت: خدا حافظ گاو عمو حسن..


ماجرای شیرین تاجیک تمام شد.. پس از حدود نیم ساعت نذیر صفایی شعری خواند که در آن از کلمه‌ی «طویل» استفاده کرده بود.. علی تاجیک که آدم بسیار شوخ طبعی است با طنز گفت: اگر می‌گفتی طویله بهتر نبود..؟ ناگهان فریدون شمس گفت: ایشان هنوز دارد برای گاو عمو حسن دنبال طویله می‌گردد…


پ ن: بیخود ما را متهم نکنید زیرا این یک واقعه‌ی اتفاقیه یا یک اتفاق واقعیه بود و هیچ ربطی به عالم سیاست و فضای پرشور!!! انتخاباتی ندارد.. لطفا چنین برداشت‌ نکنید که من می‏خواستم بگویم بعضی از کاندیداها و طرف‏دارانشان، فقط حرف خودشان را می‌زنند و  به هیچکس هم کاری ندارند. من کی گفته‏ام که انگار از نظر آنان، همه گاو عمو حسن هستند.. موجودات مهربان و بی‏آزاری که هم ناراحت نمی‏شوند و هم  به آنها که گاوشان می‏دانند شوکولات می‌دهند.


 


دزد با شرف...

سه شنبه 13 اسفند 87

راهزنی بسته‏ای دزدید که  پر بود از اشیاء گران‏بها.. در گوشه‏ای خلوت بازش کرد و پس از وارسی، آن را بست و سراغ صاحبش رفت و بسته را به او بازگرداند... دوستانش او را ملامت کردند که این چه کاری بود کردی؟
گفت: وقتی بسته را باز کردم دیدم که صاحبش آیةالکرسی را در میان آن گذاشته و حتماً عقیده داشته که این آیه، مال او را محافظت می‏کند.. اگر مالش به او برنمی‏گشت حتماً در اعتقادش دچار تردید می‏شد.. من بسته را به او برگرداندم تا باورش را از دست ندهد.. زیرا من دزد مال هستم نه دزد دین..


مدیریت طایفه ای

سه شنبه 1 بهمن 87

پس از قتل لطفعلی‌ خان زند و استقرار سلطنت قاجاریه، حاج ابراهیم کلانتر شیرازی به پاس زحماتی که برای قاجار کشیده بود،‌ با لقب اعتماد السلطنه به صدارت ایران منصوب شد. او برای آن‌که همه‌جا را زیر سلطه‌ی خود داشته باشد، برادران، فرزندان و دیگر اقوام خود را به حکومت شهرهای مختلف ایران فرستاد.
می‌گویند یکی از اهالی شیراز از دست پسر وی که حاکم شیراز بود به او شکایت برد و گفت: مردم از دست پسرت به ستوه آمده و نمی‌توانند در شیراز راحت زندگی کنند.  
حاج ابراهیم گفت: خب بروند اصفهان زندگی کنند.
طرف گفت: آنجا هم که برادرت حکومت می‌کند.
گفت: بروند بروجرد..
مرد شیرازی گفت: آنجا هم که پسر دیگرت هست.
گفت: بروند شهر کرد..
گفت: آنجا هم آن یکی برادرت هست که هرکار دلش می خواهد می‌کند.
گفت: بروند اراک..
گفت: آنجا که برادر زاده ات هست.
حاج ابراهیم اعتماد السلطنه عصبانی شد و گفت: خب بروند به درک.. بروند به جهنم..
یارو فوری گفت: آنجا هم که پدرت است.


پ ن 1 ـ قابل توجه مدیرانی که قوم و خویش‌های خود را بر سرنوشت مردم حاکم می‌کنند و برای تقویت حکومت و ریاست آنان ـ که معمولا هم ناکارآمد است ـ پدر دیگران را در می‌آورند.
پ ن 2 ـ هر جند پانوشت اول هیچ ضرورتی نداشت و عاقلان باید با اشاره‌ای همه چیز را بفهمند؛ اما انگار بعضی وقت‏ها باید حتما فریاد زد که : هیییی با تو هستم..


 


   1   2      >