چند سال پيش وقتي پسرم سيد محمد مهدي که الان يازده ساله است، تنها دو سال داشت... بيمار شده بود .. از همين بيماري هاي فصلي بچه ها که آب بدنشان از بين مي رود...
در بيمارستان کودکان بهرامي، معالجه ي اوليه، سرم و ... انجام شد... دکتر گفت: تا صبح نبايد آب بخورد
تا معده اش دچار تلاطم نشود و....
آمديم خانه... او را بين من و مادرش خوابانديم که بيشتر مراقبش باشيم.. اما چه شب سختي بود
اين بچه رو مي کرد به مادرش مي گفت: مامان آب ... مادرش دستي به سر و رويش مي کشيد و مي گفت: باشه پسرم... يه کمي صبر کن
وقتي از مادرش مايوس مي شد رويش را به من برمي گرداند و مي گفت: بابا آب ... من هم شروع مي کردم برايش آسمان ريسمان کردن که ذهنش را از آب منحرف کنم..
وسط آسمان ريسمان کردن من، دوباره رويش را به مادرش برمي گرداند و مي گفت: مامان آب..
دوباره روز از نو و روزي از نو... شايد اين صحنه ده بار تکرار شد...
و به هر حال انگار هر سه از شدت خستگي خوابمان برد... او خوابيد يا نه .. نمي دانم
اما با صدايي از آشپزخانه از خواب پريدم.. نگاه کردم ديدم مهدي کنارمان نيست .. سراسيمه به سمت آشپزخانه دويدم.. ديدم در تاريکي پاي سينک ظرفشويي ايستاده .. دستش را دراز مي کند ... اما دستش به شير آب نمي رسد.. ولي دست مي کشد به رطوبت روي سينک و سپس بر لب و دهانش مي گذارد... گفتم: بابا
يکه اي خورد و ترسان گفت: آب ... بابا آب ...
بميرم الهي ... بغلش کردم و با هم زديم زير گريه ... او گريه مي کرد و من گريه مي کردم..
او با گريه مي گفت: آب .. و من در حال گريه مي گفتم: سلام بر لب تشنه ات مولايم... سلام بر تو و کودکان تشنه ات اي اباعبدالله.... چه کشيدند آن کودکان ؟ و چه کشيدي تو با ديدن حال آنان ؟ جانم به فدايت اي آقايم...
