• وبلاگ : لبـــگزه
  • يادداشت : دزد آمده..
  • نظرات : 15 خصوصي ، 54 عمومي
  • ساعت دماسنج

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
       1   2   3   4      >
     
    سلام آقا سيد.ولادت امام باقر بر شما مبارك.التماس دعا

    سلام اقا سيد بزرگوار عمو زاده اي محترم

    من كه مرتب سر ميزنم

    شمامارو قابل نميودنيد

    حالا ..............

    خوب ديگه هر ...............

    دلمون هواي مشهد الرضائ كرده

    التماس دعا داريم

    در واكنش به هتك حرمت حضرت نوح و ژيامبران الهي(ع) متني نوشته‏ام كه اميدوارم بخوانيد و نظر دهيد:

    http://amniyyat.blogfa.com/

    ممنون.

    مريد قديمي ـ عارف!

    و اين شد سر آغاز :

    « داستان تنهايي مان » !

    يا علي التماس دعا
    آپم ومنتظر

    سلام سيد خوبي؟

    اين داستانت منو ياد يه ضرب المثل ميندازه

    حتما شنيدي ميگن مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسه

    بدبخت حتما قبلا دزد بهش زده كه اينجوري ميكنه

    موفق باشي دوست من منتظرتم يه سر بزن

    فعلا

    سلام. حال اگر شب از نيمه گذشته باشد و سر و صداي اندكي هم باشد... چه كسي آمده؟!

    سلام و عرض ادب آقا سيد...

    .........

    التماس دعا

    آورده اند دزدي به خانه اي از بهر دزدي رفت هر چه گشت چيزي پيدا نكرد. عصباني شد و مشق بچه ها را خط زد!!!
    سلام سيد جان... آري در ميان گرگها زيستن اينگونه بايد از خويشتن محافظت كرد...

    سلام

    حق داشته

    چون هر وقت سو صدايي نيست حتما خبري هست (اتفاقي در راهه)

    سلام وبلاگ خوبي دارين
    به منم سر بزنيد خوشحال ميشم
    لطفا اسمي که ميخواهيد لينکتون کنم رو در قسمت نظرات وبلاگم بگين
    سلام ممنونم به من سر زديد من هم شما رو لينک ميکنم نظر شما چيه؟؟؟
    ياعلي
    بنده‌ي خدا تحليلش منطقي بوده خوب! مثل خيلي از تحليل‌هاي ديگه!
    + سيد حكمت قاضي ميرسعيد 

    سلام و ارادت ..

    شب از نيمه گدشته بود و سكوت در اتاقي به ابعاد خلوت و

    پاك سهراب روحي را نوارش مي داد ..

    شب و سكوت .. متقاطع ترين كلمات هستي اند .. چه با شبيخون و چه بي آن ..

    : و نسيمي خنك از حاشيه ي سبز پتو خواب مرا مي روبد ..

    اگر بالش بنده خداي داستانتان پر آواز پر چلچله ها هم نباشد .. دستكم از همان جنس است .. به جنس خود !

    يا همان طوطي بخت برگشته اي را مي ماند كه شيشه روغن صاحبش را ريخت و صاحب نيز زلف هايش را ...

    آنگاه كچلي ديد و انگاشت كه او نيز دچار شيشه ي روغني است ..

    : از چه اي كل با كلان آميختي ؟

    تو مگر از شيشه روغن ريختي ؟

    از قياسش خنده آمد خلق را

    چون كه خود پنداشت صاحب دلق را .....

    به گمانم .. دنياي ما هجمه اي ار پژوال خنده هاي قياس گونه است...

    من ا.. توفيق .

    براي اولين با سعادت خواندن مطالب وبلاگ تان را پيدا كردم .

    و بسيار علاقمند شدم ..ژ

    مديراني چون شما آراد آنديش مايه مباهات است ..

       1   2   3   4      >