سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 171
بازدید دیروز: 254
بازدید کل: 809222
دسته بندی نوشته ها شعر گونه ‏هایم
بـی‏ خیال بابـا
دیار عاشقی ها
دل نوشتـــه ‏ها
شعــرهای دیگران
خاطـــرات
پاسخ به سوالات
فرهنگی‏ اجتماعی
اعتقـادی‏ مذهبی
سیاست و مدیریت
قــرآن و زنـدگــی
انتقــــادی
مناسبت ها
حکایــــات
زنانـه هـــا
دشمن شناسی
رمان آقای سلیمان!
همراه با کتاب
بازتاب سفرهای نهادی


اطلاع از بروز شدن

 



گزارش های خبری
گفت‌وگو با خبرگزاری فارس
بخش خبری شبکه یک
روایتی متفاوت از حضور خدا
باز هم خبرگزاری فارس
خدای مریم! کمکم کن
ارتش مهد ادب است
سوم شعبان. جهرم
خبرگزاری کتاب ایران
سوال جالب دختر دانشجو
رضا امیر خانی و آقای سلیمان
فعالیت قرآنی ارتش
خبرگزاری ایکنا
چاپ چهارم آقای سلیمان
برگزیدگان قلم زرین
گزارش: جهاد دانشگاهی
گزارش: سانجه مشهد و دادپی
مصاحبه: خبرگزاری ایسنا
مصاحبه: سبک زندگی دینی
گزارش: همایش جهاد دانشگاهی
مصاحبه: وظیفه طلاب
پیشنهاد یک بلاگر
شور حسینی ـ شهرزاد


زخمه بر دل.. ناله از جان



کتابخانه کامبوزیا

پنج شنبه 93 بهمن 2

یکشنبه‌ی همین هفته در سفرم به سیستان و بلوچستان که به منظور معرفی مدیر کل جدید کتابخانه‌های عمومی استان صورت گرفت، از کتابخانه‌های شهر زاهدان بازدید داشتم و در این میان، کتابخانه‌ی استاد کامبوزیا حس و حال خاصی داشت که روحم را جلا بخشید و وجودم را تحت تاثیری خاص قرار داد.

مرحوم دکتر امیرتوکل کامبوزیا فردی دانشمند، دوست‌دار کتاب و اهل مطالعه و آگاه به زمان بود و با تسلطی که به زبان‌های فارسی، ‌عربی، انگلیسی، فرانسه و ترکی داشت، از شرایط سیاسی اجتماعی دوران خود آگاه بود و با خطر صهیونیزم و شرارت آن به خوبی آشنایی داشت و در راه افشای آن تلاش می‌کرد.

دلیل حس و حال متفاوتم این بود که این انسان فرهیخته می‌توانست با سازش با رژیم شاهنشاهی، به وزارت و وکالت برسد، فضایی را در بیرون شهر زاهدان انتخاب می‌کند و زمین بزرگی را برای کشاورزی تهیه می‌کند و در آن خانه‌ای وسیع می‌سازد و فضای بسیار بزرگی را به کتابخانه‌ی شخصی‌اش اختصاص می‌دهد.

امروز آن خانه که هنوز هم خارج از شهر زاهدان و در حاشیه‌ی شهر است، تبدیل به کتابخانه‌ای عمومی شده و قبر آن استاد خوش‌فکر، بنابر وصیت خودش درون کتابخانه قرار دارد که نشان از عشق و علاقه‌اش به کتاب دارد و هر آدمی را وادار به تکریم و تجلیل او می‌کند.

برخی می‌گویند رژیم پهلوی این مرد بزرگ را به دزدآب یا همان زاهدان تبعید کرده بودند و برخی دیگر بر این باورند که خودش به زاهدان هجرت کرد. از نظر من این مهم نیست؛ که اهمیت ماجرا آنجاست که هرچه بوده، از مرکز کشور دور می‌شود و حتی در زاهدان هم از شهر فاصله می‌گیرد تا در خلوت خود به مطالعات عمیقش پیرامون اسلام و مسایل اجتماعی بپردازد و دیگران را به خطرات موجود در عالم اسلام آگاه کند.

در بررسی اسناد ساواک آمده است: این شخص (کامبوزیا) یکی از کشاورزان باسواد و تحصیل کرده زاهدان می باشد و چون تسلط کافی به زبان های فرانسه ، عربی و انگلیسی دارد اغلب توریست ها و خارجیانی که به زاهدان می‌آیند با وی ملاقات می‌نمایند. نامبرده از افراد ناراحت و ناراضی از دستگاه سیاسی مملکت می‌باشد.... هرجا که موقعیت را مناسب تشخیص دهد بر علیه فرمان مقدس شاه و مردم تبلیغ سوء می‌کند و می‌گوید این دستور و سیاست یهودیان است و این انقلابِ یهودی، زنان ما را به فحشا و بی ناموسی تشویق می‌کند.

 هرچند بعضی از اسناد ساواک به دلیل طرفداری وی از جمال عبدالناصر مصری، به وی نسبت طرفداری از کمونیسم را داده است، اما اسناد دیگری حمایت وی از نهضت امام خمینی را متذکر شده و آنچه من از دستخط زیبای آن مرحوم در شرح واژه‌های قرآن و توضیحی اجمالی بر آیات مبارک در حاشیه‌ی قرآن شخصی‌اش دیدم با این ادعا منافات دارد.

 به هرحال طی یک ساعتی که آنجا بوم، با دختر وی، خانم صادقه کامبوزیا که امروز مسئولیت این کتابخانه را دارد گپ و گفتی داشتم و توسط ایشان به زوایای مختلف زندگی آن مرحوم آشنا شدم و بعضی از کتاب‌های نفیس و منحصر به فرد کتابخانه را تورقی کردم و کنار بعضی از کتاب‌ها دستخط وی را مشاهده کردم و حاشیه نگاری‌های او را بر این کتاب‌ها به جان خواندم.  

 

اگر نبود ضرورت برگشت و ترس از جا ماندن از هواپیما، به این راحتی دل از آنجا نمی‌کندم.