سفارش تبلیغ
صبا
لوگوی سایت
http://labgazeh.persiangig
.com/image/13lab.jpg

نقل مطلب از این وبلاگ با ذکر منبع موجب سپاسگزاری است .
بازدید امروز: 96
بازدید دیروز: 138
بازدید کل: 942514
دسته بندی نوشته ها شعر گونه ‏هایم
بـی‏ خیال بابـا
دیار عاشقی ها
دل نوشتـــه ‏ها
شعــرهای دیگران
خاطـــرات
پاسخ به سوالات
فرهنگی‏ اجتماعی
اعتقـادی‏ مذهبی
سیاست و مدیریت
قــرآن و زنـدگــی
انتقــــادی
مناسبت ها
حکایــــات
زنانـه هـــا
دشمن شناسی
رمان آقای سلیمان!
همراه با کتاب
بازتاب سفرهای نهادی


اطلاع از بروز شدن

 



گزارش های خبری
گفت‌وگو با خبرگزاری فارس
بخش خبری شبکه یک
روایتی متفاوت از حضور خدا
باز هم خبرگزاری فارس
خدای مریم! کمکم کن
ارتش مهد ادب است
سوم شعبان. جهرم
خبرگزاری کتاب ایران
سوال جالب دختر دانشجو
رضا امیر خانی و آقای سلیمان
فعالیت قرآنی ارتش
خبرگزاری ایکنا
چاپ چهارم آقای سلیمان
برگزیدگان قلم زرین
گزارش: جهاد دانشگاهی
گزارش: سانجه مشهد و دادپی
مصاحبه: خبرگزاری ایسنا
مصاحبه: سبک زندگی دینی
گزارش: همایش جهاد دانشگاهی
مصاحبه: وظیفه طلاب
پیشنهاد یک بلاگر
شور حسینی ـ شهرزاد


زخمه بر دل.. ناله از جان



شبهای روشن داستایوسکی

یکشنبه 92 شهریور 24

برای استراحتکی چند روزه شمال هستیم و کنار ساحل زیبای انزلی... اما بیشتر بارانی است و ما هم به ناچار خانه‌نشین... هرچند این اتفاق برای بچه‌ها خیلی خوب نیست؛ اما برای من فرصتی است تا در یک هوای دلچسب بارانی و فارغ از دغدغه‌های روزمره‌ی تهران بنشینم در خانه و چند داستان از کتاب «شب‌های روشن» نوشته‌ی «داستایوسکی» را بخوانم... راستش داستان «مردم فقیر» که نامه‌نگاری بین دو دلداده است را تا نیمه خواندم و جز بخشی که وارنکا زندگی‌اش را تعریف می‌کند برایم جاذبه‌ای نداشت. داستان‌های «صبور» و «بزدل» را البته کامل خواندم و داستان «یک اتفاق بسیار ناگوار» را هم دارم می‌خوانم.

چیزی که از خلال همین‌قدر آشنایی با داستایوسکی فهمیدم اینکه تلخ می‌نویسد و داستان‌هایش را بیشتر خیال‌پردازانه و روان‌پریشانه جلو می‌برد و از ناکامی و ناامیدی بیشتر می‌گوید تا امید و علاقه به زندگی... انگار بیشتر قهرمانان داستانش اندیشه‌هایی مالیخولیایی دارند و عاقبت کارشان هم چیزی جز خودکشی یا دیوانگی نیست...

شاید اینها حاصل تجربه‌های شخصی نویسنده باشد که می‌گویند از بیماری صرع رنج می‌برده است و گفته‌اند معمولاً این نوع بیماران از لحظه‌های حمله‌ی صرع، چیزی در خاطر ندارند، اما داستایوسکی همه چیز را از حملات صرعی خودش در یاد و خاطر داشته است...

 

 

پ ن: می‌دانم که برای قضاوت بر اندیشه‌ها و شخصیت یک نویسنده، این مقدار مطالعه خیلی کم است، اما شاید گاهی مشت نمونه‌ی خروار باشد...