لبگزه
 

 

 

ماجراي پنير - لبـــــگزه


 

اطلاع از به روز شدن

نام:

ايميل:

 
 

 

میهمانــان مـــن

 

«نجواي شبانه»
همفکري
آدمک ها
آقا شيــر
صدای سکوت
ايران اسلام
نگاه منتظر
پاک ديده
خلوت تنهايي
سراي انديشه
سيد محسن
اردشيـر
نرگسي
مفتــــي
احمــدک
شوق پرواز
حريــم دل
خانم نـاظـم
تقدير
ازتو تابي نهايت
شبنم سحرگاهي
رعنـــا
فرداهاي من
مونس
سـلالــه
نگاه خيس
ني نامـه
يه مسافر
تا صبح انتظار
ارميـــا
تالــوگ
لبگزه ي قبلي
مجاهد مجازي


 

 

زخمه بر دل.. ناله از جان


 

 

 

خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

 
 
+ ادامه ي ماجراي پنير (2)

پنجشنبه 6 تير 1387
 

 

در پايان سه کامنت از دوست ارزشمند که تقريبا با يک محتوي از سر دردمندي و دلسوزي نوشته شده است، را يکجا درج و دو سه خط من من اضافه مي کنم:


سلاله ي عزيز چنين نوشته است:


اولا سلام بر سيد اهالي وبلاگستان
ثانيا زيارت قبول عادت کرديم به سوغاتي نگرفتن !!!!!
ثالثا واقعا از شما ممنون که خلاصه جلسات را در اينجا بيان مي فرماييد . ان شاء الله که اينکار مداوم باشه و از حسرت ما در خصوص عدم توفيق حضور در جلسه کم کنه
و اما در خصوص اين مطلب : چه کسي پنير مرا جابجا کرد ، چند نکته خدمتتان عرض مي کنم : بنده مدت ها و هنوز هم گاه گاه از اين دست کتاب ها مطالعه مي کنم و نکات مفيدي هم استفاده کرده ام . راست مي گوييد که فرهنگ غني ما پر است از اين مفاهيم عالي..  بنده وقتي با نهج البلاغه تا حدي انس پيدا کردم سطح نازل اينگونه کتب برايم مشخص شد اما نکته دقيق  اين مطلب اين است که که آيا عقلا و زعماي قوم ( شما بخوانيد روحانيون محترم ) ما در استخراج اين معارف و پردازش آنها و استفاده از تکنيک هاي هنري و بياني و نوشتاري براي فراگير کردن اين معارف سهل انگاري نکرده اند؟ فکر مي کنيد جامعه اين خلاء فکري و نيازهاي اجتماعي را چگونه پر خواهد کرد؟  به راستي چند کتاب مي توانيد نام ببريد که به سبکي جذاب اين مطالب را بيان کرده باشد؟ ‏بشماريد ... چه شمارگاني دارند؟
                                                                                        ادامه مطلب...



 
 
+ ادامه ي ماجراي پنير (1)

پنجشنبه 6 تير 1387
 

 

با تشکر از دوستان عزيزي که نقد کتاب « چه کسي پنير مرا جابجا کرد؟» را دقيق مطالعه کردند و نظرهايي نوشتند، بعضي از اين نظرات را نقل مي کنم و توضيحاتي هم مي آورم.. البته به دليل امکانات سايت پارسي بلاگ که بيش از سي هزار حرف را در يک پست نمي پذيرد، مجبورم  اين نوشته را در دو قسمت بنويسم.


دوست گراميمان مرهم نوشته است:


سلام بر پسر عموي بزرگوارم!
زيارت ها قبول...مي دانم که به ياد همه ي مشتاقان بوده اي حتي چونان من روسياهي!
آرزو مي کنم و در جوار حزم رضوي برايتان زيارتش را در 13 تيرماه مي طلبم تا خرافي بودن نحوست عدد 13 بيشتر ثابت شود.
من هم عذر تقصير دارم و مشغله ي زياد سلب توفيق حضورم شد. اما با خواندن تمامي پست هاي قبلي جبران کردم و البته هميشه ذکر خيرتان با جناب طلايي هست. کتاب مذکور در پست اخيرتان را خوانده ام. از نظر من براي افرادي که اعتماد به نفس کم و پايين دارند ايجاد انگيزه مي کند و مي تواند مفيد باشد. اما بايد راه کار آن ها را اضافه کرد. يعني براي مراحل بعدي به درد آن ها نمي خورد. نگاه مثبت به امور و قابليت تطبيق با شرايط از محسنات اين کتاب است. ولي همان طور که شما هم اشاره کرده ايد نمي توان توانمندي هاي انسان ها را در عالم موش ها نمايش داد! موفق باشيد يا علي...


 همچنين برادرم محمد علي صاحب وبلاگ ارزشمند ايران اسلام نوشته است:


سلام بر سيد بزرگوار.. نگاه ريزبينانه‏ي شما ستودني است اما يک ان قلت به اين مبحث دارم...
به غير از قرآن و کلام معصومين عليهم السلام مابقي متون خالي از اشتباه و ايراد نيستند. ولي انسان بايد بتواند از هر متني استفاده‏ي لازم را ببرد و از آن بگذرد!
شايد جالب باشه براتون بگم که يکي از دوستانم در مسائل اعتقادي و مساله‏ي تسليم و رضا مشغول بود و به تمام زبان هاي ديني نتونستم قانعش کنم که بايد از کنار اتفاقات گذشت و مسير جديدي رو در پيش گرفت!!


آخر سر همين کتاب رو بهش معرفي کردم که مطالعه کنه!! و اثري بسيار باور نکردني داشت...
بالاسر حضرت ثامن الائمه به يادتون بودم به اسم!! يا علي



از اين دو بزرگوار تشکر مي کنم که هر دو در حرم رضوي دعاگويم بوده اند و انگار دارد دعايشان مستجاب مي شود و من اتفاقاً در سيزدهم تيرماه به زيارت و پابوسي آن امام همام مشرف خواهم بود. البته من در همان نوشته ها هم منکر تاثير کتاب مزبور نشدم و در نگاه خوش بينانه نوشته بودم که مي خواهد عنصر تغيير را يادآوري کند و خوانندگان را متوجه قدرت دروني تطبيق با شرايط و نااميد نشدن از ادامه ي مسير را بکند. من در آن نگاه خوش بينانه نخواستم بگويم که اين کار بدي است و نبايد بدان توجه کرد که فقط گفته ام با اين که حرف خوبي است اما نويسنده ي کتاب چيز جديدي نگفته است. حرف من اين بوده و هست که ما در معارف غني و انسان ساز اسلامي خود چنين آموزه هايي را به وفور داريم که نا آشنايي ما با آن ها مي تواند باعث کيمياگري ديگران براي ما باشد و نسخه هاي انسان ساز را براي درد هاي اجتماعي و فرديمان انتخاب کنيم؛ در حالي که به يقين نسخه هايي که بر پايه ي وحي الهي نباشد نمي تواند در دراز مدت بشريت را به سعادت و خير رهنمون باشد.
دوست محترم و انديشمندم محمد علي! خودتان بيش از من اطلاع داريد اينکه آن دوست شما جز با اين کتاب قانع نشد، دليلي بر نبودن پاسخ به سوالات و شبهه هايش در معارف ديني نيست. منتهي در نسخه هاي اسلامي هم نسخه نويس مطرح است که از چه ميزان توانمندي برخوردار باشد و هم نسخه پذير که داراي چه استعدادي باشد. مي دانيد که دردهاي فکري و اعتقادي نيز مانند درد هاي فيزيکي و جسمي هستند که نمي توان همه را با يک نسخه درمان کرد.


بيتا سالک دوست و همراه محترم ديگري است که چنين نوشته است:
                                                                                               ادامه مطلب...



 
 
+ چه کسي پنير مرا جابجا کرد؟ (قسمت آخر)

دوشنبه 27 خرداد 1387
 

 

در اين داستان نگاه دکتر اسپنسر جانسون به انسان هاي تعقلي بسيار جالب توجه و تأمل برانگيز است. «هم» در اين کتاب، موجودي است که دائم در پي توجيه است تا تغييرات را در کمترين حالت موجود بپذيرد. او از سر بي حوصلگي و بي مسؤليتي از جايش با اين توجيه تکان نمي خورد که اتفاقات پيش آمده، يک روز سير طبيعي خود را پيدا خواهند کرد و کساني که پنير را جا به جا کرده اند روزي آن را سر جاي خود بر خواهند گرداند.
از آن سو، «ها»، آدم ديگر داستان، موجودي عملگراتر و فعال تر است و با اين همه گاهي تسليم انفعال «هم» مي شود: «بعضي اوقات «ها» فکر مي کرد چقدر خوب مي شد که به سفري ماجراجويانه در هزار تو دست مي زد و…. بيشتر قادر به ترک ايستگاه پنير قبلي مي شد. ناگهان فرياد زد: برويم «هم» بلافاصله جواب داد: نه من به اين جا علاقه دارم. اين جا راحت است و آشنا. از آن گذشته، بيرون از اين جا خطرناک است. «ها» دليل آورد: نه! خطرناک نيست. ما قبلاً‌ به خيلي از قسمت هاي هزار تو رفته ايم و باز هم مي توانيم اين کار را انجام دهيم. «هم» گفت: من براي اين کار خيلي پير هستم و از اين که گم شوم و کار احمقانه اي بکنم مي ترسم، تو چطور؟ با اين حرف، وحشت «ها» از شکست خوردن برگشت و اميدش براي پيدا کردن پنير جديد محو شد.»(ص 33)
و چنان که مي بينيم انگار «ها» به جرم  بهره داشتن از قدرت فکر و عقل قرار است شخصيتي پر از تضاد، ماجراجو و غير طبيعي باشد. آيا به راستي آدم خردمند چنين است؟ «ها» اگرچه موجود فعالي است ولي گاهي چنان شعاري حرف مي زند و هيجاني عمل مي کند که مخاطب در خردورزي اش شک مي کند؛ مثلاً چنين موجودي با اينکه آن قدر عاقل است که چنين شخصيتي را از او مي بينيم: «هر گاه مأيوس مي شد، به خود نهيب مي زد. کاري که در حال انجامش بود، با تمام دشواري ها، از ماندن در وضعيت بي پنيري بهتر بود. تصميم گرفت به جاي اين که اجازه دهد شرايط بر او چيره شود، خود بر شرايط چيره شود. سپس با خود گفت: اگر اسنيف و اسکوري مي توانند به جستجوي خود ادامه دهند، من هم مي توانم….»(ص ۴0)
و چنين موجودي با چنين شخصيتي، درست چند سطر پايين تر اصلاً‌ از تفکر قبلي خود رها مي شود و از آدمي با ذهن تحليل گر به موجودي غريزه گرا تبديل مي شود و آرزو مي کند که از اين پس، وقوع اتفاقات را غريزي پيش بيني کند: «او تصميم گرفت که از آن به بعد گوش به زنگ باشد، در انتظار تغيير باشد و خودش آن را پيش بيني کند. اميدوار بود که قبل از وقوع، غرايز ذاتي اش تغيير را حس کند تا بتواند خود را براي سازگار کردن با آن آماده کند.»(ص ۴1)
                                                                                                         ادامه مطلب...



 
 
+ چه کسي پنير مرا جابجا کرد؟ (قسمت سوم)

يکشنبه 26 خرداد 1387
 

 

با سلام به دوستان عزيز
قبل از اينکه قسمت سوم را برايتان بنويسم يادآوري مي کنم که در قسمت دوم يک پاورقي وجود داشت که فراموش کرده بودم آن را درج کنم.. با عرض پوزش ابتدا اين پاورقي را مي نويسم و سپس قسمت سوم را...


ــــــــــــــــــــــــــــــــ


(1) کتاب «کيمياگر» نوشته ي پائلوکوئيلو تقليدى است محض از يکى از داستان هاى دفتر ششم مثنوى. وي بدون آن که کوچک ترين تغييرى در ساختار و طرح اصلى داستان بدهد، داستان مولوى را با تغييري اندک ارائه کرده است. داستان مولوى شرح حال مردى است که در خواب مى بيند در کشور مصر گنجى نهفته است و براى تصاحب گنج از بغداد به سمت مصر به راه مى افتد و پس از طى مسافت زياد از طريق نگهبانى در شهر مصر مي فهمد که گنج در همان مکان و محل زندگى خود او قرار دارد و او اين همه راه را بى خود طى کرده است.
داستان کيمياگر هم همين است تنها شخصيت اصلى داستان از کشور اسپانيا راهى مصر مى شود در صورتى که در داستان مثنوى شخصيت داستان از بغداد راهى مصر مى شود. کوئيلو به عمد کشور اسپانيا را برگزيده تا به طور غيرمستقيم دنياى مسيحيت را رو در روى دنياى مسلمانان قرار دهد و در پايان اين گونه وانمود کند گنج اصلى در همان کشور اسپانيا بوده و مسافر بى دليل دل به گنجى مبهم در کشورهاى اسلامى بسته است. (پايان پاورقي)


چه کسي پنير مرا جابجا کرد؟ (قسمت سوم)


اما از منظر دوم يعني نگاه بدبينانه:
چيزي که در اين کتاب به روشني قابل ملاحظه است اين است که نويسنده، خواسته يا ناخواسته عملگرايي غريزي را با خردورزي در تقابل مستقيم قرار داده و ساده تر بگويم ايجاد تقابل و تضاد بين عقل و غريزه و در نهايت ترجيح غريزه بر عقلانيت پيام اصلي و روشن اين کتاب است. به بعضي از جمله ها و عبارت هاي کتاب دقت کنيد:
«موش ها اسنيف و اسکوري فقط يک مغز ساده ي جونده داشتند اما غرايزشان به خوبي عمل مي کرد…. آدم کوچولوها يعني «هم» و «ها» از مغزشان که مملو از عقايد و احساسات بود، براي يافتن پنيري استثنايي و نمونه که اعتقاد داشتند آن ها را خوشحال و موفق خواهد کرد، استفاده مي کردند… » (ص 21- 22 )
«موش ها، اسنيف و اسکوري، براي پيدا کردن پنير از روش ساده ي آزمون و خطا استفاده مي کردند …. گاهي گم مي شدند، به سمت اشتباه مي رفتند و پس از مدتي مجدداً‌ راهشان را پيدا مي کردند. آدم کوچولوها…. از روش متفاوتي استفاده مي کردند که به قدرت تفکر و آموختن از تجارب گذشته شان متکي بود اما گاهي اوقات موفق مي شدند و گاه هم اعتقادات و عواطف شان بر آن ها چيره مي شد و گيج شان مي کرد. همين امر زندگي در هزار تو را بغرنج تر مي کرد….»(ص 22)
اينجاست که مي خواهم به پرسش چرا انسان در مقابل موش برسم. چرا نويسنده چهار انسان با همين چهار ويژگي را مطرح نکرد تا به نتيجه ي دلخواهش برسد؟ چرا در يک طرف موش قرار داد و در طرف ديگر انسان؟ آيا اين همان تقابل غريزه و عقل نيست؟ پاسخ به يقين مثبت است؛ زيرا اگر صرفاً همين تقابل عملگرايي اين دو گروه (موش ها و آدم ها) را در قالب توصيفاتي که مولف از نوع نگرش شان ارائه داده، مورد مقايسه قرار دهيم، بدون هيچ گونه نياز به تحليلي ديگر، پي مي بريم که نويسنده ي کتاب از ابتدا و پيش داورانه، کدام گروه را مورد تأييد قرار داده و چقدر از ديد او، عملکرد غريزي بر خردورزي، تجربه گرايي  و تلاش هاي معتقدانه برتري دارد و نکته ي اصلي همين جاست.


                                                                                                               ادامه مطلب...



 
 
+ چه کسي پنير مرا جابجا کرد؟ (قسمت دوم)

جمعه 24 خرداد 1387
 

 

ابتدا از منظر خوش بينانه:
تغيير در زندگي افراد امري کاملاً طبيعي است و انسان ها بايد همواره با اين تغييرات همراه باشند تا بتوانند روند رو به موفقيت زندگي خود را حفظ کرده و از درجا زدن و فرو رفتن در باتلاق چه کنم ها و ترديدها مصون بمانند. اين يک اصل است که کتاب خواسته است در قالب داستاني ساده آن را به خوانندگانش گوشزد کند و از نااميدي و يأس نجاتشان دهد.
اما سوال اين است که چه چيزي باعث رونق گرفتن افسانه اي اين کتاب مي شود؟ سوالم از اينجا نشأت مي گيرد که اولاً نه از نظر شکلي و ساختاري از داستان پردازي موفق و قدرتمندي برخوردار است و ثانياً نه مطلب جديدي را ارائه کرده است. بدون تعصب و با احترام به تمام نوپردازان اجنبي مي گويم که بحث تغيير و لزوم برخورد فعالانه با آن، چيز جديدي نيست که اسپنسر جانسون به آن پرداخته باشد. در معارف ملي و ديني ما از اين مقوله بسيار است؛ اما جاي تاسف است که بعضي از ما وقتي صحبت از امام صادق و امام باقر و يا حتي ابو ريحان بيروني و ابن سينا و زکرياي رازي و يا کليله دمنه و تاريخ بيهقي و... مي شود، چندان اشتياقي نشان نمي دهيم ولي همين که اسم ژان پل سارتر و ويل دورانت و ساير دانشمندان آن طرف آب مي شود، دهانمان آب مي افتد و با تحسين و اعجاب و در عين حال خودباختگي گوشمان را به آن سمت تيز مي کنيم.
تا وقتي چنين بيگانه باوري و خودگريزي يا حداقل خودناشناسي در ميان ما رواج داشته باشد بايد منتظر باشيم تا تئوري هاي شيک و اظهار نظرهاي اسپنسر جانسون ها  هر از گاهي مثلاً مثل خورشيد اما از مغرب زمين بر ما بتابند و با داستان هاي فانتزي براي انسان شرقي نسخه بپيچند. بايد کيمياي واقعي خود را رها کنيم و منتظر بنشينيم تا پائولو کوئيلوها از آن سوي مرزها دست دراز کنند و آن را بدزدند و تحت عنوان کيمياگري (1) به قيمتي گزاف به خورد خودمان بدهند؛ شايد که انسان شرقي نظرياتشان را نصب العين قرار دهد و با هر سازشان، رقصي جديد بياغازد و به گونه اي دچار از خود بيگانگي و بيگانه با فرهنگ اش شود که ديگر نه از تاک نشان ماند و نز تاک نشان.
خب همين مي شود که يک روز کيميايمان را مي دزدند و روز ديگر کيمياگرمان را.. اين مي شود که هر روز يک کشور بيگانه يکي از شخصيت هاي علمي و ادبي ما را تصاحب مي کند. امروز مولانا، فردا رودکي، پس فردا ابن سينا و هرروز يکي از اين نوابغ و مفاخر به نام ايران را...
                                                                                                   ادامه مطلب...



 
 
+ چه کسي پنير مرا جابجا کرد؟ (قسمت اول)

پنجشنبه 23 خرداد 1387
 

 

سلام دوستان عزيز
عده اي از همراهان که از جلسات هم انديشي جوانان اطلاع دارند در کامنت هايشان خواسته اند که نتيجه ي مباحث آن جلسات را برايشان بنويسم. هرچند آن جلسه، وبلاگ ويژه ي خود را دارد که مطالب کم و بيش در آن درج مي شود؛ اما به احترام اين عده از دوستان سعي مي کنم خلاصه اي از نظرات خود را در مورد آثار مطرح شده برايشان بنويسم.


در دو جلسه از جلسات مزبور کتاب «چه کسي پنير مرا جا به جا کرد» اثر اسپنسر جانسون مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت.
اين کتاب چند سالي است که در کشور ما با ترجمه هاي گوناگون و توسط ناشران مختلف چاپ مي شود و دست به دست در دست جوانان مي گردد و به نوعي به عنوان يک اثر بديع تبليغ مي شود. نسخه اي را که من سه بار مطالعه کردم با ترجمه ي شمسي بهبهاني است که توسط نشر اختران منتشر شده و از سال 1381 تا کنون بيش از سي بار چاپ شده است.


اثر ياد شده قصد دارد راه کاري براي کشف حقيقت ساده ي زندگي ارائه دهد و ضرورت برخورد واقع گرايانه با تغييرات زندگي را البته به شکلي فانتزي گوشزد کند. داستان در ابتدا با معرفي چهار شخصيت خيالي و ويژگي هاي شان آغاز مي شود. دو موش «اسنيف و اسکوري» و دو آدم کوچولو «هم و ها» چهار شخصيتي هستند که معرفي اجمالي نويسنده از هر کدام از آنان به اين گونه است:
«اسنيف» موجودي است که خيلي سريع متوجه تغييرات مي شود. «اسکوري» به سرعت وارد عمل مي شود. «هم» در مقابل تغييرات مي ايستد و به انکار آن ها مي پردازد؛ چرا که مي ترسد با پذيرفتن اين تغييرات به طرف چيزهاي بدتر کشيده شود و «ها» فردي است که ياد مي گيرد وقتي شرايط او را به طرف چيزي بهتر راهنمايي مي کند، خود را با آن تغييرات وفق دهد.


اما اين که چرا کتاب چنين عنوان استعاري اي دارد، کن بلانچارد (نويسنده ي کتاب هايي چون مدير يک دقيقه اي، همسر يک دقيقه اي و…) در يادداشتي بر همين کتاب، پنير را استعاره اي مي داند از آن چه ما در زندگي خواهان آن هستيم؛ خواه يک شغل باشد خواه يک رابطه، پول، خانه ي بزرگ، آزادي، سلامتي، آگاهي، آرامش روحي، فعاليت هاي ورزشي مانند دو يا بازي گلف؛ و هزارتو يا ماز را استعاره اي مي داند از صحنه ي واقعي زندگي هر يک از ما انسان ها. (ص 11)  وي معتقد است در عصري زندگي مي کنيم که اين کيفيت استعاري (بخوانيد پنير) مدام جابه جا مي شود و لازم است که تعامل افراد با اين قضيه متفاوت از گذشته باشد؛ يعني انسان ها بايد نوع نگرش شان را نسبت به تغييرات عوض کنند تا در فرايند درک آن قرار بگيرند.


چرا انسان و چرا موش؟ اين سوال را در چند سطر آينده برسي خواهيم کرد اما چرا پنير و چرا هزار تو؟ واقعا خيلي قابل تشخيص نيست. به قول يکي از دوستان در همان جلسه ي هم انديشي، اين هزارتوي بي علامت و نشانه نمي تواند نماد صحنه ي زندگي واقعي ما باشد؛ زيرا ما در زندگي از انواع علائم، نشانه ها، هشدارها و تابلوهاي هدايتگر مادي و معنوي برخورداريم که هزارتوي اين کتاب هيچ شباهتي با آن ندارد.


به اعتقاد من مي توان اين کتاب را از دو زاويه مورد بررسي قرار داد: خوش بينانه و بدبينانه
                                                                                                                             ادامه دارد...




خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

[27/5/1387- 3:12 ع] ماه ديشب.. ماه امروز
[24/5/1387- 11:40 ص] مسکن
[24/5/1387- 12:9 ص] قيمت هاي امروز
[21/5/1387- 10:0 ع] ايمان واقعي
[21/5/1387- 8:0 ع] احکام و موضوعات
[19/5/1387- 4:1 ع] گرفتاري
[16/5/1387- 9:56 ع] زهد
[14/5/1387- 9:21 ع] شعر
[10/5/1387- 12:31 ص] برده داري نو
[5/5/1387- 10:41 ص] اردوي مشهد
[2/5/1387- 11:56 ع] قيامت دنيا
[27/4/1387- 8:43 ع] پرواز
[20/4/1387- 10:45 ع] شب آرزوها
[18/4/1387- 12:24 ع] شيعه ي تنوري
[14/4/1387- 11:57 ع] شاهد معتبر
[همه عناوين(226)][آرشيو شده ها]