لبگزه
 

 

 

همینجـورکـی - لبـــــگزه


 

اطلاع از به روز شدن

نام:

ايميل:

 
 

 

میهمانــان مـــن

 

«نجواي شبانه»
همفکري
آدمک ها
آقا شيــر
صدای سکوت
ايران اسلام
نگاه منتظر
پاک ديده
خلوت تنهايي
سراي انديشه
سيد محسن
اردشيـر
نرگسي
مفتــــي
احمــدک
شوق پرواز
حريــم دل
خانم نـاظـم
تقدير
ازتو تابي نهايت
شبنم سحرگاهي
رعنـــا
فرداهاي من
مونس
سـلالــه
نگاه خيس
ني نامـه
يه مسافر
تا صبح انتظار
ارميـــا
تالــوگ
لبگزه ي قبلي
مجاهد مجازي


 

 

زخمه بر دل.. ناله از جان


 

 

 

خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

 
 
+ ميان پرده

شنبه 28 ارديبهشت 1387
 

 

اسم اين پست را ميان پرده گذاشتم چون هم وسط سلسله بحث هاي «بازي هاي رايانه اي» اتفاق مي افتد؛ و هم بي مناسبت با آن ها نيست. راستش خبري ديدم که نتوانستم از آن بگذرم.


جايي خواندم که رابرت گيتس وزير دفاع آمريکا گفته است: هيچ ممانعتي براي حضور افراد رواني در ارتش آمريکا نيست.
او افزود: سياست جديدي در کار است که از کارکنان نظامي و غير نظامي برگه ي سلامت رواني درخواست نخواهد شد.
اعلام اين تصميم جديد به دنبال افزايش شديد بيماران رواني در ارتش آمريکا و عدم مراجعه ي آنان به مراکز درماني  صورت گرفت؛ زيرا  بسياري از نظاميان امريکايي از ترس اين که با برچسب رواني بودن از کار برکنار شوند از مراجعه به مراکز درماني خودداري مي کنند.
ارتش آمريکا پيش از اين نيز با تغيير در قوانين خود اجازه ي عضوگيري از تبهکاران و دارندگان سوء سابقه را دريافت کرده بود.


 به دوچرخه سوار.. !!


بايد به ايشان گفت: مگر ارتشي که جنابعالي از مسئولانش هستيد و فرمان جنگش در دست جناب بوش است، آدم غير رواني هم دارد که حالا مثلاً تصميم جديدي گرفته ايد و مي خواهيد اجازه ي استخدام آنها را صادر کنيد.
سربازي که با اراده ي جنايتکاراني مثل شما همه چيز را وحشيانه به خاک و خون مي کشد و از زن و بچه و کودک نمي گذرد، سالم است؟
شکنجه هاي وحشيانه اي که تصاوير آن از دستگاه سانسور خودتان هم درز کرده  و دل هر انساني ـ حتي بي خيال ها ـ  را به درد مي آورد، مگر کسي غير از روانيان و تبهکاران و قاتلان حرفه مي تواند مرتکب آن ها شود؟




بهتر بود آقاي رابرت گيتس مي گفت: ارتش آمريکا هيچ ممانعتي براي استخدام افراد سالم نخواهد داشت.


مرحوم صمصام يکي از خطبا و واعظان به نام شهر اصفهان بود که يد طولايي در حاضر جوابي داشت. او هميشه با خر خود در شهر تردد مي کرد و همين خر هم بهانه ي خوبي بود که حرف هايش را آن طور که دوست دارد بزند. يک روز بر منبر مطلبي را بر خلاف مصالح و امنيت !! رژيم شاهنشاهي گفته بود و همين بهانه اي شد که رئيس ساواک اصفهان احضارش کند.
او هم سوار بر خرش شد و به سمت اداره ي ساواک راه افتاد. جلوي در ورودي، نگهبان به وي گفت: بايد خرت را بيرون بگذاري و به داخل بروي.
صمصام پاسخ داد که بيرون امنيت نيست و مي ترسم اين زبان بسته را بدزدند. من بدون خرم وارد نمي شوم.. اگر آقاي رئيس قبول نمي کند بر مي گردم.
نگهبان که اصرار او را ديد گفت: آخه عزيز من اينجا که جاي خر نيست...
صمصام هم که منتظر همين جمله بود گفت: برادر! اين همه خر در اين اداره نشسته اند حالا که نوبت خر ما شد گير داده اي؟ خر من چه چيزي از آن ها کم دارد؟ تازه بر خلاف آن ها آزارش هم به کسي نمي رسد..

حالا شده حکايت ارتش آمريکا و بيماران رواني.....


به کامنت صاحب وبلاگ وزين گنبد افلاک، دوست خوبمان امير حسن طلايي که براي همين پست نوشته و بسيار هم مناسب همين موضوع و نيز موضوع بازي هاي رايانه اي است دقت فرماييد:


 سلام برادر عزيزم
اينکه رابرت گيتس وزير دفاع آمريکا گفته است: هيچ ممانعتي براي حضور افراد رواني در ارتش آمريکا نيست.علتش کمبود سالانه 80 هزار سرباز ارتش است حتما مي دانيد اکثر سربازان حاضر در عراق نيز به بيماري رواني مبتلا شده اند از دست دادن اين تعداد به اين مشکل کمبود نيرو مي افزايد ، گزارش زير نيز خواندني است:


در گزارشي در ماه سپتامبر از واشنگتن خواندم: «آمريکا بازي‌هاي کامپيوتري را در ارتش رواج مي‌دهد». در اين گزارش آمده بود ارتش آمريکا- به‌ويژه نيروي زميني آن- در سال‌هاي اخير با مشکل کاهش تعداد افراد داوطلب خدمت روبه‌رو بوده و حتي پرداخت 5000دلار به شرکت‌هاي خصوصي براي ثبت‌نام هر سرباز نيز دردي را از کمبود سالانه 80?هزار سرباز اين ارتش، دوا نکرده است.  از همين رو ارتش آمريکا براي جذب سربازان جديد، از بازي‌هاي ويدئويي استفاده مي‌کند. در ادامه اين گزارش با تکيه به اخبار موثق از منابع نظامي آمده است: «نيروي زميني از سال‌2002 براي جذب سرباز به توليد و پخش رايگان بازي‌هاي کامپيوتري روي آورده است». کوين براون- کارشناس امور نظامي- درباره اين اقدام ارتش مي‌گويد: «بازي‌هاي ويدئويي در ميان نوجوانان از محبوبيت زيادي برخوردار است. ميليون‌ها نوجوان و جوان، هر روز با اين برنامه‌هاي کامپيوتري بازي مي‌کنند؛ به همين خاطر ارتش تلاش مي‌کند از طريق اين بازي‌ها با نسل جوان ارتباط برقرار و آنها را تشويق به خدمت در ارتش آمريکا و حضور در جنگ‌ها کند». بازي ويدئويي «ارتش آمريکا» يکي از پرطرفدارترين اين بازي‌هاست. طراحان آن مي‌گويند که اين بازي شرايط واقعي خدمت سربازان نيروي زميني و ميدان جنگ را به‌ويژه در عراق و افغانستان به نمايش مي‌گذارد. در اين بازي، شخص به عنوان سرباز در يک پادگان نظامي تخيلي، دوره آموزش‌هاي مقدماتي و تخصصي را تمام مي‌کند، سپس به ميدان جنگ‌ اعزام مي‌شود و با دشمن فرضي مي‌جنگد حالا راحت تر مي توان پي به علت ساخت اين همه بازي زيبا و جذاب جنگي که در آن سرباز آمريکايي قهرمان هست ، برد از جمله :  «رنگين‌کمان شش»: درباره جاسوسي و اقدامات ارتش آمريکا عليه تروريست‌ها
«ابزار جنگ»: درباره عمليات نظامي جاسوسي آمريکا در سرزمين‌هاي ديگر
«برادران در ارتش»: درباره عمليات نظامي آمريکا در جنگ دوم جهاني
«فرياد وجدان»: راجع به اقدامات ارتش آمريکا عليه متفقين
«مدال افتخار»: درباره نبرد يک گروه کماندويي آمريکا عليه مخالفين!
«قلمرو دشمن، لرزه‌هاي جنگ‌ها»: تصويري از نبردهاي آينده ارتش آمريکا عليه دشمنان!
«حمله به ايران»: درباره هجوم نيروهاي نظامي آمريکا و اشغال ايران!


 




 
 
+ افسوس که ...

يکشنبه 15 ارديبهشت 1387
 

 

راستش هروقت به کتاب فروشي يا نمايشگاه کتاب مي روم فقط افسوس مي خورم و افسرده مي شوم
چون تمام آن چه را دوست دارم  نمي توانم بخرم و تمام آن چه را مي خرم نمي توانم بخوانم..
به خاطر همين چند سالي بود که نمايشگاه کتاب را بر خودم تحريم کرده بودم
امروز اما خوش گذشت ... شش ساعت قدم زدن در بوستان کتاب خيلي شيرين است
حالا چه بخري و نخواني و چه اصلا نخري... آن قدر خوش گذشت که ساعت 9:15 با زور بيرونمان کردند...
فعلا "عشق روي پياده رو" مصطفي مستور را کنار گذاشتم تا بخوانم...


 




 
 
+ زن ها هم بابا مي شن !!!

شنبه 20 بهمن 1386
 

 

اگر فردا پس فردا ديديد يا شنيديد که در شناسنامه ي يک تبعه ي انگليسي، در جاي نام پدر، اسمي زنانه نوشته شده است، تعجب نکنيد و خيال نکنيد اشتباهي رخ داده است؛ زيرا از نظر قانون انگلستان زن ها هم مي توانند پدر شوند..
با قانوني شدن ازدواج همجنس بازان در بعضي از کشورهاي غربي، ديگر زناشويي مفهوم اصيل و الهي خود را از دست داده و تبديل به شوياشويي يا زنازني شده است.
قانون جديد براي رفاه زنان هم جنس باز و ارضاي حس مادر شدن ( !!! )  آنان که طبيعتا در ازدواج با همجنس خود نمي توانند صاحب اولاد شوند، تدوين شده است.
بر اساس اين قانون،  وقتي يکي از دو زني که با هم ازدواج کرده اند، نطفه را از بانک اسپرم زنده، هديه مي گيرد و در رحم خود مي پروراند، به عنوان مادر شناخته مي شود و از حقوق مادري برخوردار مي گردد و آن يکي به عنوان پدر، داراي حقوق و تکاليف پدري مي شود تا هنگام اختلاف در موارد قيموميت، حضانت و ساير حقوق و تکاليف، وضعيت روشن باشد.
البته اين قانون تنها در ميان زنان هم جنس باز، موضوع را مثلاً حل و فصل ( !!! ) کرده است و اجراي چنين طرحي براي مردان هم جنس باز امکان پذير نيست. زيرا رحمي وجود ندارد که محل پرورش جنين قرار گيرد و چنانچه بخواهند ار اسپرم پليدشان هم استفاده شود، بايد در رحم زن ديگري جاي بگيرد که ربطي به اين خانواده ندارد.
بنابراين به زودي شاهد اعتراضات گسترده ي مردان هم جنس باز خواهيم بود تا اين آدم ها (‏ !!! )‏ ي کثيف و دور از خدا که دوست دارند حيوان باشند اما دنبال قانوني براي انتظام زندگي حيواني مي گردند،  بفهمند که هر کار بکنند نمي توانند قانوني شامل و جامع وضع کنند که جاي قوانين مترقي خداوند که بر مبناي فطرت پاک، وضع شده است را بگيرد.
 




 
 
+ حق انتخاب

پنجشنبه 15 آذر 1386
 

 

سلام


اين هم دوتا نوشته ي دخترانه که در يکي از جلسات به دستم رسيد

من جواب سؤال اول را پيشترها در يک پست داده ام
بقيه ش با شما .. راستي چرا ... ؟


 


البته از بدي خط ايراد نگيريد .. من که به اين بنده هاي خدا حق مي دهم که سعي کنند خطشان را عوض کنند  



پ ن ـ براي سه چهار روز نيستم .. يک مسافرت کاري به شيراز... اگه نتونستم سر بزنم دليلش همينه..




 
 
+ آنفلانزا يا آنفلونزا يا... ؟

دوشنبه 21 آبان 1386
 

 

آنفلونزاي شديدي که عارض وجود شريفمان !!! شد و ما را به دکتر و سرم و آمپول هاي کذايي انداخت، هر چه نباشد دو سه تا خوبي جانانه داشت:


1- لطف خدا را که هميشه شاملمان بود، يکبار ديگر با تمام وجود حس کردم .. چون باور دارم که بيماري چشمک خداست به بندگانش که بگويد دارمتان بندگان ناسپاس من...


2-  کتاب "من او" را خيلي وقت است داريم و تعريفش را خيلي شنيده ام... دوستمان هم خيلي وقت است از آن مي گويد.. هميشه دلم مي خواست بخوانمش اما فرصت نمي شد... امروز در بستر بيماري بدون اينکه نياز باشد بلند شوم دستم را دراز کردم از قفسه بر داشتم و شروع کردم به خواندن ... خدا کند بتوانم تمامش کنم چون هر چه بهتر شوم گرفتاري ها آنقدر دست به دست هم مي دهند و اولويت هاي کاري آنقدر زياد مي شوند که فرصت را مي گيرد.
البته شما مثل منطقي ها صغري و کبري نچينيد و استدلال نکنيد تا به اين نتيجه برسيد که پس ادامه ي بيماري بهتراست تا بتواني تمامش کني...


3-  باور کردم که اگر هم مي خواهي از نعمت هاي خداداد که از آن بهره مند هستي بگويي نبايد حالت پز دادن و به رخ کشيدن باشد و تنها بايد از روي بيان نعمت هاي الهي باشد.. آخر دو سه روز پيش به يکي از دوستان که به خاطر آنفلونزا از خوردن انگور پرهيز داشت مي گفتم شما چقدر لي لي به لالاي خودتان مي گذاريد .. من که در اوج تب و سرما خوردگي، تازه ترشي هم بيشتر مي خورم؛ خربزه و انگور که ديگر نگو..
بنده خدا با تعجب و حسرت نگاهم مي کرد هرچند ناباورانه ... و ما هم بيشتر جولان مي داديم و به اين خصلت خود مي نازيدم... دو روز بيشتر نگذشت که خدايي که به قول مردم جاي حق نشسته است، خواست يک رو کم کني حسابي بکند و ما دچار آنفلانزا شديم از نوع به  شدت ... چون به خودمان اطمينان داشتيم زديم به ترشي از نوع به شدت ... و افتاديم از نوع به شدت ... تا جايي که هنوز هم افتاده ايم ولي نه به آن شدت .. چون رويمان کم شد..


4- فهميدم علاوه بر آنفولانزاي مرغي و افغاني و چچني و يمني و سوداني و .... يک نوع ديگر هم هست .. آنفلونزاي فيلي ... بله آنفلونزاي فيلي ... چون آنقدر دستمال به بيني مي کشي که بيني ات مثل خرطوم فيل مي شود. اگه باور نداريد از ايشون بپرسيد...


آخ بيني م ..


 


پ ن ـ بالاخره ندانستيم ترجمه ي influenza   را بايد آنفلونزا نوشت يا آنفلانزا و يا آنفولانزا .. مهم نوشتنش نيست مهم گرفتنش هست که ما گرفتيم..


 
درخواست همياري از کليه هموطنان براي دفاع از حق ايراني بودن 
از ايران و ايراني دفاع کنيد 




 
 
+ چشممان روشن

چهارشنبه 16 آبان 1386
 

 

تسليت !


وقتي بايد شعاري داد ... از سر رفع تکليف و همرنگي با جماعت


پ ن 1 ـ با تشکر از دوستي که اين را برايم فرستاد
پ ن 2 ـ قسمت هاي سياه ... براي حفظ آّبروي مسئولان محترم اين سازمان دولتي !!!




 
 
+ ازدواج رندانه

پنجشنبه 10 خرداد 1386
 

 

شايد شنيده باشيد که ژانويه ي امسال  ( 2005 )  چهارصدمين سال انتشار کتاب « دن کيشوت »  نوشته ي   " ميگويل دو سروانتس " به عنوان ماندگارترين و پر فروش ترين کتاب دنيا پس از کتاب مقدس، توسط اسپانيايي ها جشن گرفته شد.


 


چند شب پيش در منزل،  با پسرم سيد احمد در اين باره صحبت مي کرديم.. گفتم: هميشه دوست داشتم اين کتاب را مطالعه کنم اما به دليل حجم زياد آن ( 1000  صفحه ) هرگز جرأت نکرده ام که مبادا گرفتاري هاي اجرايي و فعاليت هاي مهم تر فرهنگي ، باعث ناتمام ماندن آن شود – که  من از کار ناتمام خوشم نمي آيد – ولي دوست دارم فرصتي دست دهد و آن را بخوانم و با سروانتس بيشتر آشنا شوم.


 


پسرم به اتاق خود رفت و يک کتاب آورد و گفت : اگر مي خواهيد با او و قلمش آشنا شويد، اين هم يکي از کتاب هاي او  و براي  آشنايي با وي کافي است .


کتاب  « ازدواج رندانه »  با ترجمه ي  اسماعيل فلزي  که شامل چند داستان از سروانتس است.


 


توفيقي حاصل شد تا ظرف سه شب از ساعت   12   تا   2  بامداد –  آن هم در رختخواب --  دو داستان از آن  به نام هاي " ازدواج رندانه "  و  " کولي کوچک "  يعني حدود 190 صفحه را مطالعه کنم... ولي  بعد از مطالعه ي اين دو داستان ، کتاب را کنار گذاشتم. نه اينکه خسته شده باشم ، نه ... بلکه احساس نياز بيشتري نکردم.


 


به نظرم رسيد که ساختار داستان هاي سروانتس (  حد اقل در اين دو داستان که من خواندم )  از قدرت ، استحکام و قصه پردازي منطقي  بر خوردار نيست. تمام داستان حول و حوش يکي دو شخصيت دور مي زند که عمده ي ماجرا، گفتگوهاي ميان آن هاست و همين گفتگوهاست که قالب اصلي رمان را شکل مي دهد و تعداد صفحات کتاب را بالا مي برد... گفتگوهايي که بيشتر اخلاقي است و برداشت زودرس خواننده را به همراه دارد.


اين گفتگوها  در واقع ، حديث نفس هر انساني است که مي تواند در نزاع بين نفس اماره و نفس لوامه ي او جريان داشته باشد. نزاع بين عقل و هوس هر انساني که مي تواند شرافتمندانه يا رذيلانه زندگي کند.


 


ماجرای زندگی سروانتس  --  آنقدر که من خوانده ام  --  سربازی وی، زندانی شدن های مکرر وی، و گاه ناموفق بودنش در مشاغل دولتی و کارهای رسمی  و ... همه و همه،  تأثیر بسزائی در شکل گیری شخصیت ها  و ساختار رمان و گفتگوهای به تصویر کشیده شده دارد.


 


به یقین مجموعه ی همین فراز و نشیب ها، افت و خیزها، تحولات و د گرگونی های او  و  کنش ها  و واکنش های  دوران اوست که  هم کتاب هایش را حجیم  و هم دیالوگ ها را بسیار زیاد و گاه خسته کننده ؛  و در عین حال، به دلیل همه جانبه نگری و رو در رویی مناسب خوبی و بدی، خیر و شر  و ... آن را دلنشین و ماندگار کرده است.


 


به خاطر همین، شاید بتوان گفت که مضامین و محتوای داستان های سروانتس ، اغلب ، واگویه های او با خویشتن خویش است. و شاید به همین دلیل است که گفته اند  -- و البته نمی دانم گوینده کیست  --  که دن کیشوت را نباید کمتر از سه بار خواند:


 


یک بار باید  در جوانی  خوانده شود. چون این کتاب ، کتاب جوانان است در روزهای شادابی و احساس های جوانانه و قهقهه های مستانه.


بار دیگر در میانسالی ؛ زیرا  کتابی خاص است برای آنان در دوران تدبر و شادی های محتاطانه.


و در نهایت و برای بار سوم باید در دوران پیری خوانده شود. چون کتابی است برای دوره ی پیری و ایام تبسم های عارفانه و اندیشه های عاقلانه.


 


اگر این حرف درست باشد  به نظر من،  روح حاکم بر تمام کارهای سروانتس یکی است. البته این یک ارزیابی کلی و قضاوت زودرس به حساب می آید؛ زیرا با خواندن دو داستان کوتاه  200  صفحه ای ، نباید این گونه  شجاعانه و بی محابا داوری کرد.


 


فعلاً  همین ... شاید روزی  « دن کیشوت »  را نیز خواندم و حرف دیگری برای گفتن پیدا کردم و شاید هم خواندم و باز هم نظرم همین بود... نمی دانم..؟!!


                                                              تا نظر شما که دن کیشوت را خوانده اید، چه باشد...؟ 




 
 
+ روز جهانگردي

پنجشنبه 10 خرداد 1386
 

 

 ....  يک درد دل ساده به مناسبت فردا که روز جهاني جهانگردي است... به دل نگيريد

 


                                                                 ***


  


   چرا با اينکه کشور ما از نظر داشتن جاذبه هاي توريستي در رديف ده کشور اول دنياست، اما از نظر صنعت توريسم و در آمد حاصل از آن، در بين هشتادمين تا نودمين کشور دنيا قرار دارد؟


  


   چرا با اينکه همه ي کشورهاي دنيا بخش مهمي از بودجه ي خود را بر پايه ي در آمد هاي اين صنعت مي بندند و به گفته ي کارشناسان، صنعتي است که درآمدي بيشتر از نفت  دارد. . . ما هنوز در اين صنعت در جا مي زنيم؟


  


   چرا با اينکه باز هم به گفته ي کارشناسان، صنعت توريزم از صنايعي است که بيشترين رقم اشتغال را به خود اختصاص مي دهد ؛ به گونه اي که به ازاي هر توريست، حد اقل هشت شغل در کشور مقصد فراهم مي آيد. . . و چرا با اينکه  ما مشکل اشتغال داريم، کمتر به اين صنعت بها مي دهيم؟


 


   « آيا شما تاکنون آب خوردن دسته جمعي فيل ها را ديده ايد؟ براي ديدن اين منظره باشکوه ، با سفارتخانه هاي ما در سراسر دنيا تماس بگيريد . . .»


   اين متن يک آگهي تبليغاتي بود که چند سال پيش در روزنامه هاي مختلف کشورمان با تصويري رنگي از آب خوردن فيل ها  در هندوستان و به اندازه 4/1 صفحه ي روزنامه ها در چند روز منتشر مي شد.


 


     اين يعني چه؟


 


   يعني اينکه کشورهاي دنيا براي تحول در صنعت گردشگري خود و جذب هر چه بيشتر گردشگران و در نتيجه، افزايش منابع مالي و  اعتباري و نتايج حاصل از آن به منظور توسعه ي همه جانبه کشورشان ، اقدام به برنامه ريزي هاي مشخص و تدوين راهبردهاي اساسي کرده اند و از هيچ ، همه چيز مي آفرينند.


 


   جاي دور نرويم. در همين آسيا، نه... در همين خاورميانه و همسايگي خودمان     مگر ترکيه چه دارد که بيشترين سهم بودجه اش را درآمدهاي ناشي از صفت توريزم به خود اختصاص داده است؟


    من در ژانويه سال  ۲۰۰۰   در دوبي بودم ... شنيدم شيخ امارات متحده عربي  اعلام کرده  که ما بيش از 90% از بودجه کشور را بر مبناي در آمد از همين صنعت بسته ايم و تا يکي دو سال ديگر، ديگر بر درآمدهاي نفتي تکيه نمي کنيم. مگر امارات عربي به جز يک ساحل- که آن هم در زيبائي و آراستگي طبيعي هرگز به پاي سواحل کيش خودمان نمي رسد- چه دارد؟


 


    من معتقدم بخشي از اين ماجرا به تبليغات دشمنان عليه ما بر مي گردد. من که خود زماني دست اندر کار اين صنف بوده ام خبر دارم که آنان همواره و با انواع ترفندها کشور عزيز و مردم فرهنگ دوست ما را به عنوان کشوري نا امن و مردمي خشونت طلب و مخالف گردشگري معرفي مي کردند و توريست هاي جهان را به عدم مسافرت به ايران دعوت مي نمودند.


  


   اين نکته جاي انکار ندارد... اما باز معتقدم که  افراط و تفريط خودمان در نگرش به صنعت گردشگري در کشور نيز تأثير بسيار بيشتري در اين نابساماني و عدم انسجام در برنامه هاي مربوط به آن داشته است. تند روي ها  و همينطور کند روي هايي که در سامانه هاي گوناگون و نهادهاي تصميم ساز و تصميم گير در کشور ، صنعت توريزم ما را به اين حال و روز انداخته است.


  


   نهادهاي دخيل در اين ماجرا از وزارت خارجه گرفته تا وزارت ارشاد ، وزارت اطلاعات ، وزارت دارايي و اداره ي گمرکات ،  وزارت کشور، نيروي انتظامي و اداره ي اماکن، سازمان ميراث فرهنگي و ديگر واحدهاي ريز و درشت ديگر ، هر کدام با سياست و نگرش خاص خود به اين ماجرا نگاه مي کنند...  و چه بسا اين ديدگاه ها بعضاً با يکديگر تضاد و تعارض نيز داشته باشند.


 


   اينجانب، حدود پائيز   1376  يعني در  ابتداي دوره ي اول  رياست جمهوري آقاي خاتمي ــ  با توجه به اينکه در اين راستا مسئوليتي صنفي و نه دولتي داشتم  ــ  خدمتشان رسيدم و با تشریح نگرش های افراط  و تفریط  گرایانه عرض کردم که این روا نیست که تعریف ما از توریست کسی باشد که تنها به منظور فساد و فحشا و ... به کشورهای دیگر سفر کند... و بر فرض که عده ای هم چنین باشند، اینان ضمن آنکه معرف  تمام جامعه ی توریستی در دنیا نیستند، خود آگاهند که بدین منظور نمی توانند به جمهوری اسلامی ایران  سفر کنند.


 


   علاوه بر این، تا وقتی جزایر پاتایا،  سواحل هاوایی و لارناکا و کشورهای بدنامی چون تایلند و ...  وجود دارند، آیا می توان باور کرد که کسی با این  هدف، به کشورمان مسافرت کند؟ بنابر این عقلایی و به صلاح کشور نیست که  تا نام توریست بیاید عده ای برآشوبند و ...    از سوی دیگر این نگرش نیز درست نیست که  به انگیزه ی جلب توریست و کسب درآمد ، از اصول و فرهنگ اسلامی و سنتی خویش دست بشوئیم و دروازه های کشور  را  بدون رعایت شرایط لازم، بر روی هر کس و ناکسی به طور مطلق و کامل باز  نگهداریم.


 


      اما بر این باوریم که کشور ما جاذبه هایی دارد که توریست های واقعی و علاقمندان به آن جاذبه ها با سر و جان بدین سو روی می آورند و دغدغه ی ممنوعیت بی حجابی و بی بند و باری را هم ندارند ... چه آنکه حاضرند برای دیدن  آنچه بدان علاقه دارند، محدودیت ها و قوانین ما را رعایت کنند. مگر ما در کشورهای دیگر این محدودیت ها را رعایت نمی کنیم؟


 


   آری ... در این کشور تمام نعمت های  خدادادی  ــ  که بعضی از کشورها در آرزوی داشتن یکی از آن ها هستند  ــ  از آب و هوا ...  و تنوع شرایط جوی در یک زمان و کوه و صحرا  و  کویر گرفته تا آثار باستانی و اماکن زیارتی و مقدسی ... که هر کدام، مشتری ها  و  طرفداران خود را به سمت و سوی خویش جذب می کند و خوشبختانه تعداد این طرفداران هم بسیار زیاد هستند.


 


   سپس پیشنهاد هایی به آقای خاتمی  ارائه کردم که تنها یکی از آن ها و البته نه به آن شکل و محتوایی که باید باشد عملی گردید ... و آن این بود که سازمانی به نام سازمان ایرانگردی و جهانگردی یا به نام سازمان سیاحتی زیارتی تأسیس شود که همه ی مبادی مربوطه که ذکرشان رفت در آن نمایندگانی داشته باشند و مسایل مربوط به این صنعت ، و ضمن تدوین  یک استراتژی روشن و برنامه های مرتبط با آن ، در امور اجرایی نیز با ایجاد وحدت نظر و رویه ،  دستورات لازم را به همه ی نهادهای ذیربط  ابلاغ کند.  البته لازمه ی این سازمان این است که مستقیماً زیر نظر رئیس جمهوری اداره و مسئول آن به عنوان معاون رئیس جمهوری و رئیس سازمان معرفی شود.


 


   این سازمان  ــ  البته نمی خواهم بگویم به پیشنهاد من ــ  در سال های اخیر با ادغام سازمان سیاحتی زیارتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در سازمان میراث فرهنگی  تأسیس و راه اندازی شد ولی نتیجه ؟ ...... نمی دانم.




 
 
+ فقير

پنجشنبه 10 خرداد 1386
 

 

اللهم اغن کل فقير


خدايا همه ي فقيران را بي نياز کن


دخترک مدتي بود مدرسه نمي رفت .. آخه چند روزيه که دفتراش تموم شدن و روپوش پاره ش دوخته نشده ... مادرش سه چهار هفته اي هستش که تو راه برگشت از خانه ي اوستا حسين نقاش به خونه نرسيده  ... و  يه راست رفته بود پيش خدا ... اون تو خونه ي اين و اون کار مي کرد تا خرج تحصيل دخترشو در بياره .. اونروز با يه تعداد دفتر نيمه کاره و مداد و خودکار نصفه نيمه داشته ميومده خونه که يه ماشين زده بود و اونو پرت کرده بود تو پياده رو ... و ديگه هر گز بلند نشده بود ...


دخترک ... از مدرسه و ادا و اطوار همکلاسي هاش خسته بود ... نه دفتر داشت و نه شوکولاتهاي رنگارنگي که بچه ها مي آوردن ... تازه مدادش هم ديگه تو دست کوچوبوش جا نمي شد .. دلش برا مادرش تنگ شده بود ولي اميد داشت .. اميد داشت که اگه مامانش از پيش خدا بياد کفش و لباس نو مياره و از همه مهمتر دفتر نو .. که يه عمر آرزوشو داشت .. هميشه دوست داشت يه دفتر نو رو خودش افتتاح کنه و اولش بنويسه بنام خدا..


 دخترک داشت با دفتراي تازه و کيف و لباس نو ور مي رفت .. اونارو مرتب مي کرد و شوکولاتايي که مامانش از پيش خدا آورده بود رو تو جيب کيفش جا مي داد که صداي خس خس باباش که گوشه ي اتاق تو رختخواب افتاده بود بلند شد و اونو از بهشتش بيرون آورد ... دوان دوان رفت برا باباي مريضش آب بياره .. تو راه به مامانش گفت: مامان جون .. پس کي مياي ..؟ آخه دواهاي بابا تموم شدن..


بلندگوي مسجد محل داشت مي خوند:  اللهم اغن کل فقير




 
 
+ گرسنگي

پنجشنبه 10 خرداد 1386
 

 

روبروم نشسته اي.. رنگت پريده .. با چشمان قشنگ وگود افتاده ات به من زل مي زني... پسرکم.. شرمنده ام  شرمنده ي تو و خواهرت که اگه توي يکي از اون خونه هايي که گاهي من برفاشونو پارو مي کنم به دنيا اومده بوديد، وضعتون اين نبود که حالا هس.


و ... از در زد بيرون .. آفتاب پائيزي گرم و مهرباني مي تابيد .. برگردم به بچه ها بگم اگه تو اون موش دوني سردشونه، بيان بيرون آفتاب بخورن و گرم بشن .. نه بابا ولش کن بازم نيگاشون داغونم مي کنه ...


دو تا محله آنطرف تر .. يک موتور روشن و بي صاحاب جلوي سوپرکي چشمک مي زد .. سوار شد ... مي فروشمش .. ناچارم .. آره مي فروشمش ...


کجا.. ؟ به طرف گمرک .. در راه ، به منيريه که رسيد رأيش عوض شد .. آهان .. موتورو به صاحبش بر  مي گردونم .. ولي اول .. سمت راست پيچيد ... سينه کش خيابان ولي عصر را بالا رفت ... پر گاز و با شتاب .. ميدان ولي عصر .. بانک کليه .. انجمن ؟ اينجا که مي گفتن بانک کليه اس..


سه مليون .. ؟ عجب پولي ..!! من آماده م ... کليه مو مي فروشم ..  و ... يک پوزخند تحويل گرفت .. به اين هردمبيلي هام که فکر مي کنين نيسش آقا .. آزمايش مي خواد .. پذيرنده يا متقاضي مي خواد .. حد اقل ده پونزده روز طول مي کشه ..


چه فايده ..؟  من الآن پول مي خوام ... ده روز ديگه بچه هام مردن و ديگه پول مي خوام چيکار ؟  ببين خانوم .. تورو خدا ... يه کاري واسم بکنين ... حاضرم نصف قيمت بفروشم .. يکي پيدا کنين بلکه حالا يه صد تومني دستمو بگيره ... اگه الآن هم پول نمي دين .. لا آقل بستري م کنين .. نمي خوام برم خونه .. يه زن بيچاره و دو تا طفل معصوم گرسنه دارم که نيگاشون آتيشم مي زنه ..


اصرار .. گريه ... التماس ... اما فايده ندارد ... ناگهان قرمز شد .. عرق کرد .. چهره ي مهربانی چندتا هزاری  در دستش گذاشته بود ... بگیرم .. ؟ نگیرم .. ؟


روی موتور ... باد موهایش را پریشان می کرد .. و خنکای تنگ غروب قلقلک که نه ، نیشش می زد ... سه چهارتا نان بربری، چند سیر حلوا ارده ، یک قوطی پنیر پاستوریزه و چند دانه سوسیس به خاطر پسرش ... جوجه هام .. عزیزای بابا .. نخوابین .. دارم میام ..


میدان بعدی ... افسر پلیس و تابلوی ایست ... ایستاد .  گواهینامه .. مدارک موتور .. به اته پته افتاد .. إ ؟ .. إ .. ؟   موتور هم که دزدیه ... بی سیم ... دستبند .. موتور به پارکینگ و .. شما .. آره شما ... اداره ی آگاهی ..


شب .. ساعت  از  ۱۱  هم گذشته ... و  اون موش دونی سرد و خاموشه .. زن از دلواپسی خوابش نمی بره ... و بچه های معصوم از گرسنگی ... اما نان و پنیر و سوسیس، خوراک بساط سور و سات موش ها و گربه های میدان هفت تیر ..


اللهم أشبع کل جائع ... خدا یا ! همه ی گرسنگان را سیر کن


 




 
 
+ آقاي مهاجراني

سه‏شنبه 15 اسفند 1385
 

 


نوشته شده در وبلاگ قبلي ... يعني لبگزه ي بلاگفا
يکشنبه سي ام مرداد 1384ساعت 23:10 




سلام دوستان


نمي خواهم در اولين پست اين وب تازه تأسيس به سياست بپردازم و البته اين تنها يک گلايه است و محتواي سياسي ندارد .. مي خواهم از يکي از جهره هاي فرهنگي گله کنم ...