لبگزه
 

 

 

چرا لبگــزه ؟ - لبـــــگزه


 

اطلاع از به روز شدن

نام:

ايميل:

 
 

 

میهمانــان مـــن

 

«نجواي شبانه»
همفکري
آدمک ها
آقا شيــر
صدای سکوت
ايران اسلام
نگاه منتظر
پاک ديده
خلوت تنهايي
سراي انديشه
سيد محسن
اردشيـر
نرگسي
مفتــــي
احمــدک
شوق پرواز
حريــم دل
خانم نـاظـم
تقدير
ازتو تابي نهايت
شبنم سحرگاهي
رعنـــا
فرداهاي من
مونس
سـلالــه
نگاه خيس
ني نامـه
يه مسافر
تا صبح انتظار
ارميـــا
تالــوگ
لبگزه ي قبلي
مجاهد مجازي


 

 

زخمه بر دل.. ناله از جان


 

 

 

خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

 
 
+ چرا لبگزه ؟

دوشنبه 13 آذر 1385
 

 

سلام ياران ...


يکي از دوستان معناي لبگزه را خواسته و سؤال کرده است که چرا من نام  وبلاگم را لبگزه گذاشته ام... البته  خودم هم بدم نمي آمد در اين باره توضيحي بدهم..


     اولاً  معناي لغوي لبگزه  آنگونه که مرحوم استاد معين در فرهنگ ارزشمند خود آورده ، عبارت است از گزيدن لب با دندان به نشانه ي پشيماني؛ يا به منظور اشاره به کسي براي دعوت او به سکوت.


     وي سپس به واژه ي لب گزيدن مي رسد و در توضيح آن مي نويسد: اظهار تأسف يا پشيماني يا غضب کردن به وسيله ي گزيدن لب خود ... و به اين بيت خواجه شيراز استناد مي کند:


سوي من لب چه مي گزي که مگو     لب لعلي گزيده ام که مپرس


     ثانياً  آنچه از اسم لبگزه براي من الهام بخش بود و تداعي زيبايي را به همراه داشت، دو حس متضاد بود که هردو دلنشين و جذاب است:
يکي همان که لسان الغيب فرموده است که چرا مدامم سفارش مي کني و تحت فشارم قرار مي دهي که سخن نگويم؟  شيريني و حلاوتي را که من چشيده ام قابل پنهان کردن نيست. کام شيرينم خود به خود و بدون اراده ي من رسوايم مي کند که لب لعلي گزيده ام که مپرس..

و حس بعدي همان دعوت به سکوت بود.. در واقع ، از آنجا که ميان راز مشتاقان، هم قلم نامحرم است و هم  کلام و دم؛ گويا بين ما راز مگويي است که نبايد بيان شود .. و حالا فردي چون من از سر  ناداني و سادگي يا تفاخر،  لب باز مي کند که .... اما يار به دادش مي رسد و لب مي گزد که مباد آنکه سر مرا پرده در کني ...


     ثالثاً  غزل شيرين زنده ياد حسين منزوي  ــ  که يک بيت آن شامل همين کلمه است ــ  باعث شد من اسم  لبگزه را انتخاب کنم...


 يک بوسه که از باغ تو چينند، به چند است        پروانه ي تاراج گلت، بند به چند است
خالي شدم از خويش و به خالت نرسيدم      آخر مگر اين دانه ي اسپند به چند است
يک نامه به نامم ننوشتي مگر آخر             کاغذ به سمرقند تو اي قند به چند است
نرخ لب شهداب تو  و شعر تر من                   در کشور زيبايي تو، چند به چند است
با دار و ندار آمده ام پيش تو، پر کن        غم نيست که پيمانه ي سوگند به چند است
وقتي که به عمري بدهي لبگزه اي را          در تعرفه ي عشق تو لبخند به چند است
يک، ده، صد و بيش است خط ساغر عشاق    تا حوصله ذوق تو خرسند به چند است
دل مجمر افروخته ام بود و نگفتند                    کاين آتش با نور همانند به چند است
چند ارزدم آغوش تو در هرم کويري؟                چندين بغل از برف دماوند به چند است


     رابعاً  البته خودم هم غزلي دارم که در يک بيتش چنين آمده است:


من که از لبگزه هاي تو شکر مي نوشم               سوي ساقي ز چه رو دست درازي دارم


     خامساْ  آيا اين توضيحات کافي هست يا نه ؟ 


     سادساْ  شاد باشيد و سرافراز


 




 
 
+ يکسالگي ما

يکشنبه 8 آبان 1384
 

 

اين مطلب را شنبه دهم تير 1385 ساعت 16:48  در وبلاگ قبلي ام نوشته بودم که امروز به اينجا منتقل شد
 


دهم تيرماه و ما .. يک ساله شديم..


پارسال بود که به سرمان زد يک وبلاگ راه بيندازيم و به اصطلاح بلاگر بشويم ... دهم تير ماه بود که آستين بالا زديم و اينچنين لبگزه متولد شد ..     يعني چي ؟


اينک يک سال را پشت سر گذاشته ايم .. يک سالي که مثل برق گذشت.. يک سالي که پر بود از فراز و نشيب .. يک سالي که از همه جا گفتيم و از همه جا شنيديم  ... گفتيم و شنيديم از دغدغه هاي تنهايي، دل نوشته هاي شخصي، مسايل اجتماعي، غم ها و شادي ها و... هزاران کامنت و پست خوانديم و هزاران نيز نوشتيم ..


در اين يک سال با تمام گرفتاري هايي که گاه مجال روشن کردن دستگاه هم به آدم نمي دهد، آمديم و ارتباط مجازي را بهترين نوع تفريح ساعات فراغت و هدفمندترين آن قرار داديم و البته تفريحي که گاه، شب ها خواب از چشمانمان ربود و به مطالعه و تحقيق و نوشتن و تايپ کردن وادارمان کرد...


در اين يک سال دوستان نديده ي زيادي پيدا کرديم .. دوستاني که بعضي شان چون گذر نسيم آمدند و عطري افشاندند و بعضاً گرد و خاکي بپا کردند و رفتند و ديگر پشت سرشان هم نگاه نکردند .. و دوستان ديگري که ماندگار شدند و هنوز که هنوز است  در فضاي خانه ي مجازي مان و مهمتر از آن در سرتاسر خانه ي روحمان، شميم دوستي و محبت مي پراکنند...


به هر حال يک سال گذشت .. و البته سالي ديگر نيز خواهد گذشت .. اما آيا ما توفيق نوشتن و خواندن خواهيم داشت؟ آيا اصلاً هستيم و اگر هستيم آيا سالم هستيم که بنويسيم و بخوانيم و وبگردي کنيم؟ و از همه ي اینها مهمتر خدایمان چه ؟ آیا او این اوقات را از ما خواهد پذیرفت؟ آیا دل به او سپرده ایم که این را نیز در راه خودش بداند و در ازای آن پاداشمان دهد؟ یا اینکه دل را خدای ناکرده، خدای خویش ساخته ایم که


أرأیت الذی اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد الله .. ( جاثیه/۲۳ )  آیا آنکس که هوای نفسش را خدای خود قرار داده است می بینی که خدا از روی علم گمراهش ساخت و گوش و قلبش را مهر کرد و بر چشمانش حجاب افکند ؟ حالا چه کسی غیر از خدا او را هدایت خواهد کرد ..


سخت است نازنین خدایی شدن .. و سخت تر است عزیز خدایی ماندن...




خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

[27/5/1387- 3:12 ع] ماه ديشب.. ماه امروز
[24/5/1387- 11:40 ص] مسکن
[24/5/1387- 12:9 ص] قيمت هاي امروز
[21/5/1387- 10:0 ع] ايمان واقعي
[21/5/1387- 8:0 ع] احکام و موضوعات
[19/5/1387- 4:1 ع] گرفتاري
[16/5/1387- 9:56 ع] زهد
[14/5/1387- 9:21 ع] شعر
[10/5/1387- 12:31 ص] برده داري نو
[5/5/1387- 10:41 ص] اردوي مشهد
[2/5/1387- 11:56 ع] قيامت دنيا
[27/4/1387- 8:43 ع] پرواز
[20/4/1387- 10:45 ع] شب آرزوها
[18/4/1387- 12:24 ع] شيعه ي تنوري
[14/4/1387- 11:57 ع] شاهد معتبر
[همه عناوين(226)][آرشيو شده ها]