لبگزه
 

 

 

دل نوشته ها - لبـــــگزه


 

اطلاع از به روز شدن

نام:

ايميل:

 
 

 

میهمانــان مـــن

 

«نجواي شبانه»
همفکري
آدمک ها
آقا شيــر
صدای سکوت
ايران اسلام
نگاه منتظر
پاک ديده
خلوت تنهايي
سراي انديشه
سيد محسن
اردشيـر
نرگسي
مفتــــي
احمــدک
شوق پرواز
حريــم دل
خانم نـاظـم
تقدير
ازتو تابي نهايت
شبنم سحرگاهي
رعنـــا
فرداهاي من
مونس
سـلالــه
نگاه خيس
ني نامـه
يه مسافر
تا صبح انتظار
ارميـــا
تالــوگ
لبگزه ي قبلي
مجاهد مجازي


 

 

زخمه بر دل.. ناله از جان


 

 

 

خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

   1   2      >
 
 
+ سفر به گذشته

پنجشنبه 6 تير 1387
 

 

قم... امروز برايم خيلي خاطره انگيز بود... شايد در ده بيست سفر گذشته چنين دلنشين قمي نرفته بودم.
زيارت دلچسبي که نزديک غروب نصيبم شد مزيد بر همه حس هاي نوستالوژيک شد.. غروب امروز يکي از شيرين ترين غروب هاي قم را تجربه کردم ...
در ورودي آستانه ي مقدسه تلفنم زنگ زد. عزيزي بود که يادآوري ام کرد چنين روزي را در سال گذشته...« يادت هست پارسال اين موقع در چه حالي بودي؟» و من تازه يادم آمد که پارسال در همين لحظات در راه فرودگاه بودم براي پرواز به مدينه النبي...
در حرم کريمه ي اهل بيت توفيقي شد تا پس از زيارت از طرف همه ي دوستان، بر مزار علما و صلحاي مدفون در اين قطعه ي بهشتي فاتحه اي بخوانم. انصافا چه بزرگاني در آنجا مدفونند که هرکدامشان افتخاري براي نظام علمي، فقهي و عرفاني شيعه بوده اند و روزگار به راحتي مثل آنان را نخواهد ديد که ان الزمان لمثله لعقيم


در راه برگشت و در دل کوير،  باران مرا به مهماني خود برد.. بوي خاک کوير تشنه که بلند شد، عطر دل انگيز خاطرات گذشته فضاي روحم را پر کرد و اشتياق به گذشته طوفاني ام...


يادم آمد از کودکي خودم که در همين شهر و در خانه اي کنار حرم، چه شب هاي جمعه ي با صفايي داشتيم.  غروب هاي تابستان هاي داغي که بر ايوان خانه مي نشستيم و وقتي حيات را آب پاشي مي کرديم همين بوي خاک بلند مي شد.
سنگک هاي داغي که پدر مي آورد تا در همان عطر دل انگيز آب و خاک با پنير و سبزي باغچه ي خودمان بخوريم. آب دوغ خيارهاي تابستانه اي که ميزان آبش چند برابر ماستش بود و از خيار فقط بويي داشت که بايد مثل ماهي در استخر دنبالش بگرديم.
صداي دلنشين پدري که در حيات و زير نور خفيف يک لامپ زرد رنگ ، در نمازهاي غفيله اش وذالنون اذ ذهب مغاضبا را گاهي بلند و گاهي آرام مي خواند.. 
مادر بزرگ مهرباني که مي نشست و برايمان مي خواند و تکرار مي کرد و با حوصله يادمان مي داد که شب هاي جمعه بخوانيم يا دائم الفضل علي البريه يا باسط اليدين بالعطيه يا واهب المواهب الثنيه صل علي محمد وآله خير الوري سجيه واغفر لنا يا ذالعلي في هذه العشيه
فقير عارفي که هر شب جمعه به کوچه ي ما مي آمد و اشعار عارفانه مي خواند و مادر بزرگ هر روز هفته برايش سکه اي کنار مي گذاشت تا شب جمعه که مي آيد من بروم و چند عدد سکه را در دستش بگذارم و او بگويد پير شي جوون..
کارت بازي ما بچه ها با کارت هاي دست سازي از حروف فارسي که تقسيم مي کرديم و هر کس بايد يکي را روي زمين مي گذاشت و اگر ديگري مي توانست با کارت يا کارت هاي روي زمين و کارت هايي که در دست خودش هست کلمه ي معني داري بسازد کارت ها را براي خودش برمي داشت و در نهايت هر کس که کارت بيشتري جمع کرده بود برنده به حساب مي آمد. 


هر چه فکر کردم گذشته همه اش ذکر بود و معنويت .. قرآن بود و  دعا و مفاتيح... سرگرمي بزرگترها کتاب بود و سرگرمي ما بچه ها هم همان بازي هاي علمي و فرهنگي و گاهي هم مشاعره با بزرگترها.. نه تلويزيون مثل امروز بود و نه ماهواره و نه موبايل و نه اينترنت و نه اين همه شبهه انگيزي و دغدغه هاي فرهنگي و اجتماعي.. نه بازي هاي رايانه اي بود و نه گلف و نه اسب سواري .. 
نه تابستان اسپيليت داشتيم و نه زمستان بخاري گازي و شوفاژ.. تابستانمان با بادبزن و ما که مثلا وضعمان خوب بود با پنکه خنک مي شد و زمستانمان با کرسي زغالي که همان مادر يزرگ مهربان استاد به عمل آوردنش بود.
نه پيتزاي مخصوص بود و نه هات داگ و نه بيف استراگانف و چيکن اسپايسي... هر چه بود تافتون داغ و چايي شيرين و  پنير محلي ...  آبگوشت با گوشت تازه بود و نان خشکي که در آن تليت يا تريد مي کرديم.. و اشرافي ترين غذايمان قورمه سبزي...
نه دعوايي بود و نه ترافيکي...  نه حقد و کينه اي بود  و نه چک برگشتي و ... در عوض تا دلتان بخواهد رفت و آمد صميمانه ي فاميلي بود و سادگي بود و  آرامش .. صفا بود و محبت و ...


يک دفعه به زمان حال برگشتم... ما که در آن شرايط بزرگ شديم  امروزه  اينقدر از سادگي، از صميميت، از خدا و معنويت دوريم .. نسل امروز ما که  با اين همه سرگرمي تکنولوژيک  فرصتي براي سادگي و بي ريايي ندارند و تشريفات و گرفتاري ها راهي براي فاميل شناسي برايشان نمي گذارد، به کجا خواهند رفت؟ نمي دانم.. 




 
 
+ دل گويه اي آرام با عقيله ي بني هاشم

جمعه 17 خرداد 1387
 

 

 ساعت 22 در حرمش و  شب شهادت مادرش


به من گفته بودند اينجا سرزمين دشمنان توست
شام ديروز... دمشق امروز
به من گفته بودند روزگاري تو اسير حاکمان اين ديار بوده اي
آمده بودم گريه کنم غريبي ات را..
مي خواستم ناله کنم اسارتت را...
اما مي خندم حقارت و حماقت بني اميه را
وقتي شکوه بارگاهت را که مي بينم...


مي گردم تمام شام را...
کو نسل ونتيجه ي آل بني اميه؟  کو يک نفر که به اين انتساب افتخار کند؟
اصلا آدم زنده، پيش کش ... کو قبر معاويه ؟ کو قبر يزيد؟ کو قبر مروان ؟


بانوي من!
تو همان غريبي نبودي که دشمنانت خواستند گمنام بماني؟
تو همان اسيري نبودي که بر سرو صورتت سنگ مي زدند؟
تو سالار قافله اي نبودي که هنگام ورودش به اين شهر، مردم به خاطر پيروزي اميرشان هلهله مي کردند و شيريني خيرات مي دادند؟
امروز چرا پس مرقدت بارگاهي با شکوه شده است .. پناهگاه عام و خاص؟
چه شده است که فرشتگان از عرش براي زيارتت به زمين مي آيند؟
مگر اين بارگاه، بارگاه تو نيست که امروز حتي مخالفان نيز در برابر عظمتش کرنش مي کنند و دست ادب به سينه مي گذارند؟
آن يکي بارگاه که صفاي معنويش دل هر رهگذري را مي برد ، آيا خرابه ي آن روز شام نيست؟


پس کو آن مست قدرتي که يک روز در اين ديار، اميرالمومنينش مي خواندند؟
کو آن کودني که مي خواست نام شما را به خاک بسپارد؟
کو آن ابرقدرتي که سرمست از پيروزي با چوب بر لب و دهان برادرت مي زد؟
کو آن پا جاي پاي قيصر روم گذاشته؟ کو کاخ سبز اموي که چشم ها را خيره ي خود مي کرد و دل از همه مي ربود؟
چرا امروز نامي از آن همه شکوه و سربلندي نيست؟
چه شد که حتي از يادشان نيز چيزي باقي نمانده است، مگر نام هايي کمرنگ که  رمق از کوچه و خيابان و مسجد نيز مي برند ؟



بانوي من!
مي خواستند نامتان را نيز از بين ببرند اما يريدون ليطفئوا نورالله والله متم نوره ولو کره المشرکون
آيا اين بيچارگان نمي دانستند که شما  تبار بانويي هستيد که قرآن به وصفش انا اعطيناک الکوثر را صلا زد؟
بانويي که سلاله اش به پايداري هستي پايدارند و براي تمامي خلقت افتخار...  و دشمنانشان ابترها و منقرض شده هاي بدبخت تاريخ...
آيا اين تو نبودي که در مجلس همان اميرالمومنين ساختگي!! فرياد بر آوردي که: يا يزيد! کد کيدک و اسع سعيک فوالله لا تمحوا ذکرنا و لا تميت وحينا ؟



بانوي صبوري و مردانگي!
امشب که شب شهادت مادر توست بر مزارت آمده ام
آن روز تو چهار سال بيشتر نداشتي .. داشتي؟


خيلي حرف دارم .. عقده هايم متراکم شده است
اما فقط براي عرض تسليت آمده ام عزيز
تسليتم را بپذير
و تسليت دوستانم را
دعايشان کن و مرا نيز..
که اطمينان دارم دعاي تو ردخور ندارد...




 
 
+ عذر خواهي

جمعه 27 ارديبهشت 1387
 

 

با عرض معذرت از دوستان عزيز
به دليل تغييرات اساسي و جدي و اطلاعات جديدي که ضرورت داشت به اين بخش از مطلب يعني قسمت سوم پشت پرده ي بازي هاي رايانه اي اضافه شود، مجبور شدم فعلا آن را حذف کنم
ان شاء الله در اولين فرصت با تغييرات جديد تقديم حضور مي کنم




 
 
+ روياي من

چهارشنبه 28 فروردين 1387
 

 

زبان خامه ندارد ســر بيان فــــراق
وگرنه با تو دهم شرح داستان فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روزهجر سيه باد وخانمان فراق


 


يک رويا بود ... همين
14 روز..اما به سرعت 14 ساعت ..
امشب سر اذان مغرب بد جوري دلم گرفت
امشب نمازم را گريستم
ديشب کجا بودم و امشب کجا ..؟
قدرش را ندانستم ... زود گذشت
خدايا ... دلم را..
درياب  مولاي من .. 


پ ن 1 -  عمره ي دانشجويي ويژگي هاي خاص خودش را دارد.. جسمت خسته مي شود... اما روحت سيراب... به اعمال خودت نمي رسي.. اما لبخند رضايت بچه ها کامت را شيرين مي کند


پ ن 2 -  به ياد همه تان بودم .. 


پ ن 3 -  حرف زياد است و فعلا مجال کم...




 
 
+ بهشت

دوشنبه 12 فروردين 1387
 

 

السلام عليک يا رحمة للعالمين
السلام عليک يا فاطمة الزهرا
السلام عليکم يا ائمة البقيع المظلومين


پشت پنجره هاي بقيع .. تيرماه 86
 


مي روم ... با کوله باري از نياز
مي روم ... با دنيايي از التماس و تمنا
مي روم تا در مقابل قبه الخضرا دست تواضع و ادب شما را بر سينه بگذارم
مي روم اشک هاي عاشقي شما را نثار زمين تفتيده و خشک بقيع کنم
مي روم سفره ي  دل  باز کنم
و امانتي هاي  شما را تحويل دهم
و دل هايي را که همراهم روانه کرده ايد به پنجره هايش گره بزنم
تقصير من نيست... من فقط اين پنجره ها را مي شناسم
نمي دانم  مزار مادرمان زهرا کجاست تا بوسه هاي شما را تقديمش کنم
باور کنيد ... نمي دانم
دلم گرفته است .. همان مقدار که دل شما
دل شما از دوري و تنگي .... و دل من از نزديکي و هجران
اصلا مثل اينکه قرار نيست دل شيعه آرام باشد
شيعه بايد هميشه بسوزد
چه از دور ... و چه از نزديک...
خدايا! کي مي رسد شفاي دل هاي سوخته ي شيعيان ؟
پس کي خداي من...؟




 
 
+ سپاس .. چه واژه ي حقيري !

يکشنبه 12 اسفند 1386
 

 

فردا ساعت 8 صبح... جلسه در دانشگاه تربيت معلم...
گويا در ابتداي سال نو بايد...
گويا امسال هم ...


از همين الان تمام وجودم به پيشواز رفته است ...
از همين الان دارم عاشقانه ها  را حس مي کنم
دارم ضجه هاي بي صداي خواهرانم را پشت ديوار بقيع مي شنوم
زمزمه هاي دلنواز لبيک را به گوش جان مي سپارم
دارم اشک هاي سرازير شده از دل هاي سوخته را  مي بينم
وآن سجده ي با شکوه و رويايي همراهان را در ورودي صحن بيت الله...
آه.... بين الحرمين !
آه ... ستون هاي مسجد النبي !
آه .. بقيع مظلوم !
آه ... مسجد شجره !
آه ... جامه هاي يکدست سفيد !
آه... لبيک هاي عاشقانه !
آه ... کعبه ! اي عظمت مجسم !
آه... حجر الاسود !
يعني باز هم دارم مي آيم؟
يعني مي مانم تا بيايم؟


غزلي گفته ام.. نمي دانم تا کجــا مي برد مرا امشب
گرچه ماندم که زنده ام آيا دور از چشمهات تا امشب


خدايا ! حرفي براي گفتن ندارم
مي بيني عرق شرم را بر پيشاني ام
خدايا! هرگز از عهده ي شکرت بر نيامده ام
نه اينکه نخواسته ام ... که نتوانسته ام
سپاس واژه ي حقيري است در برابر اين همه بزرگي...
اين همه لطف ... عنايت .. بنده نوازي.. نديدن خطاها
مولاي من ! عذر اين بنده ي ناسپاست را بپذير
و لبيکم را ... جوابي.. مي شود آيا ؟


خدايا ! دارم با خود گناه مي آورم
کمکم کن .. بار گناه را همانجا بگذارم
و تو را با خود برگردانم
ارباب من !
امسال امانت دار خيلي از دوستان هستم
در سلام هايم .. در لبيک هايم
به خاطر آنان هم که شده ... عنايتي...


13 فروردين کي مي رسد .. ؟
از وقتي شنيدم.. زمان به کندي مي گذرد
و نفسم در سينه بي تابي مي کند


 




 
 
+ غدير

جمعه 7 دي 1386
 

 

غدير جرياني است الهي به گستره ي ازل تا ابد
جرياني است الهي که همه ي آسماني مردان، از هبوط حضرت آدم گرفته تا بعثت حضرت خاتم و سپس ظهور حضرت منجي دل در گرو محبت آن داشته و دارند..


الله اکبر.. الله اکبر ... از افضل اعياد امتي


باشد که جلوه ي دلرباي غدير را در تجلي يادگار عدل الهي بر زمين شاهد باشيم... باشد خدايا..




 
 
+ ..........

پنجشنبه 10 آبان 1386
 

 

فقط براي آنکه بگويم هستم



من هم هستم...


                                                                              بماند...




 
 
+ درگيرم

دوشنبه 23 مهر 1386
 

 

امروز جايي با غلامحسين الهام هم سخن شدم... گفتم شما اعلام مي کنيد مدارس حق ندارند بابت تحصيل بچه ها پول بگيرند ... اما مي گيرند. گفت: کدام منطقه؟ کدام مدرسه؟
مي خواستم بگويم مگر يکي دوتا هست؟ اما... بگذريم


ديشب براي اولين بار در عمرم رکورد شکني کردم .. رکوردي که هرگز دوستش ندارم...هفتاد دقيقه سخنراني کردم
البته ــ به قول آخوندها لايخفي که ــ سخنراني در يک همايش تخصصي و پيرامون مهندسي فرهنگي بود و گرنه من خودم هميشه به دوستان توصيه مي کنم کم گوي و گزيده گوي...


شيطان هرگز نمي تواند از آنهايي که اطاعتش نمي کنند انتقام بگيرد و بلاي دکتر پژوهان را بر سرشان بياورد .. اين ساخته و پرداخته ي هيجان آفريني و خيال پردازي هاي سينماگرهاست... خشم شيطان نمي تواند بر ما مصيبت ببارد... اين الله يدافع عن الذين آمنوا...


پ ن 1 ـ مرد را دردي اگر باشد خوش است... فعلا هم ما داريم بار دلمان را با پاييز معامله مي کنيم 


پ ن 2 ـ  تا آخر هفته به شدت درگيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم ... همين!! 




 
 
+ عيد رهايي

پنجشنبه 19 مهر 1386
 

 

بوي فطر مي آيد ... بوي رهايي
بوي عطر خدا ...


مولاي عشق!
يک ماه "افتتاح" را با تو سحر کرديم..
يک ماه افطار را به يادت بر سفره نشستيم
حالا "افطار"هامان به "فطر" پايان مي يابد
و چه زيباست که با جمعه به استقبال فطر مي رويم
مي شود اين جمعه آغاز "روزگار رهايي"باشد؟
مي شود "يوم الخلاص" يتيمان آل محمد باشد؟


مولاي غريبم!
مي شود اين بار نماز فطرمان را با تو بخوانيم؟
مي شود به امامت تو، همراه با تمام هستي...
قنوت بگيريم که اللهم اهل الکبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت ...


مرديم در اين غربت... در اين انتظار
مي شود خدايا !؟


اضافه شده در غروب عيد فطر
آقاي من!
ما منتظريم... و منتظرت مي مانيم
اي مولاي عشق! 


پ ن ـ همين غروب موسيقي وبلاگ را آپ کردم.... نواي دلتنگي عاشقانه ها را...  زخمه هايي بر تار دل ها ... و ناله هايي از صميم جان مان..




 
 
+ روز تولد و دلگيري ..؟

جمعه 26 مرداد 1386
 

 

غروب جمعه ... روز ولادت امام حسين .. شب ولادت حضرت ابو فاضل
روز تولد هم اينچنين دلگير باشي ؟
چرا نه ..؟  که پيامبر گريست وقتي قنداقه ي حسين را به دست گرفت.. و علي نيز وقتي بر دستان عباس بوسه مي زد..


چه دلگير است اين غروب ..
نمي دانم چرا سر نماز مفرب .. دلم رفت..  بد جوري هم رفت
شايد بايد به کربلا مي رفت .. اما مظلوميت اين خاندان دلم را بي اختيار برد به مدينه..  کربلا که امروز غريب نيست ... اما مدينه ..
ياد اذان هاي غروب هاي مدينه به خير.. ياد بين الحرمين.. ياد باب علي ..  باب 36..  ياد پنجره ي هلالي بقيع که براي شيعه نشان قبر ام البنين است .. و ياد قبرهاي بي چراغ بقيع .. امام سجاد..
ياد سنگ فرش هايي که رويش مي ايستي براي نماز .. ياد نمازهاي با شکوه  و قيام هاي طولاني بعد از رکوع ... حتي ياد پليس امر به معروف عربستان که نمي گذارد راحت حال کني ... امر و نهي هايي که مظلوميت را نشان مي دهد و عقده ها را متراکم تر مي کند... ياد کلمن هاي آب .. ياد قرآن هاي يک شکل .. ياد ستون هاي مسجد النبي که وقتي به آن تکيه مي دهي بوي بهشت را حس مي کني... ياد خانه ي فاطمه ... خانه اي که حسين در آن متولد شد
نمي دانم شايد همين باعث شد بي اراده دلم به مدينه پر بکشد .. نمي دانم


آقا جان ...
بد جوري دلمان گرفته است ... خنده هايمان عمق ندارد اي وارث حسين
اين عيدها هرچند مرهمي است بر دل هاي خسته ي شيعيان .. اما عزيز...  در روز ولادت حسين هم غم نهفته است .. اين غم نهادينه شده است در دل شيعيانتان ..  تا تو نيايي و دادمان نستاني... تا تو نيايي و عقده هايمان را نگشايي، غم پايان ندارد ... باورمان کن نازنين


غروب جمعه چه دلگير مي شود بي تو
و انتظار ... نفس گير مي شود بي تو


پ ن: چه حالي به تو دست مي دهد وقتي در همين آشفتگي يک  اس ام اس دريافت کني با اين متن: سلام  در بارگاه حضرت سيد الشهدا به يادتان هستم و دعاگو..
و من...  چه مي توانستم بنويسم غير از اينکه: سلام عزيزم ممنونم .. سلامم را برسان و بگو دلتنگيم آقا .. جان فطرس مددي
کاش مي شد قطره اي اشک را هم به پيوست کرد تا شاهدمان باشد و شفيع..




 
 
+ جانم به فدات اي مهربان

دوشنبه 15 مرداد 1386
 

 

وقتي دم در حرم ايستاده اي و جرأت نمي کني بروي داخل...
وقتي داري با خودت کلنجار مي روي که با چه رويي به آستانه ي اين خانه آمده اي...
وقتي بين ترس و اميد گرفتاري که آيا به تو اجازه مي دهند  وارد بشوي يا نه؟
وقتي داري اذن دخول مي خواني و از روي رو سياهي و شرمندگي آرام آرام اشک مي ريزي
دستي به نرمي پروانه روي شان ها ات مي نشيند...  تا بر مي گردي يکي از خدام حرم پيشاني ات را مي بوسد
وااااااااااي ... ممنونم اي امام رئوف ... درست است من لايق نيستم
ولي تو مهربانتر از اين حرفهايي...
جانم فدات اي مهربان... اي ثامن ضامن




 
 
+ آمدم

يکشنبه 24 تير 1386
 

 

 


هر که دلآرام ديد   از دلش آرام رفت


آمدم ..
اما دلم را ...
جا گذاشته ام
نمي دانم کجا ؟
نمي دانم
شايد زير پاي زايران دلسوخته ي بقيع
يا کنار ستون هاي روضةالنبي
شايد در گوشه گوشه اي که بوي فاطمه مي دهد
يا در اشک زلال خواهرانم بر مزار ام البنين
شايد لابلاي پنجره هاي حايل چهار قبر غريب
يا کنار در سوخته ي خانه ي علي
شايد در رکن يماني 
يا در جوار حجر الاسود
شايد در مستجار
يا بر قبر ابوطالب و خديجه
نمي دانم ..
اينقدر مي دانم که دلم...
با من بر نگشت  
الهي ..
هيچ وقت برنگردد




 
 
+ کي ؟

دوشنبه 4 تير 1386
 

 

مردم از انتظار..
چهارشنبه .. 6 تير
پس کي مي رسد خدايا ؟

            ***
نمي بيني ...؟
زودتر از خودم
جانم به پرواز رفته است..

           ***
اي گنبد سبز
اي ستون هاي مسجد
اي بقيع
ديدار نزديک است...




 
 
+ من و پروانه

پنجشنبه 10 خرداد 1386
 

 

ديشب... من و پروانه بوديم  و ..  هر دو ، يارمان به کنار. قبل ار آن فکر مي کردم من نيز عاشقم  و چون او در بند معشوق ... اما سحر بود که به اشتباه خويش پي بردم.

 


   پروانه ، هنوز از گرد راه نرسيده بود که به معشوق راه يافت و من ، هنوز اندر خم يک کوچه بودم.


   او لحظه اي آرام نداشت و پيوسته بر گرد رخ يار مي گشت ... ولي من در استراحت بودم.


   ديشب پروانه به عشق پاسخ گفت ... ومن فقط بدان مي انديشيدم.


 


   ديشب پروانه عنان از کف داد ... دل به دريا ... نه ،  نه ، که دل  به آتش زد ؛ سوخت  و به وصال  ره يافت  .... ولي من جانب احتياط ،  رها نکردم و فقط از دور ...  آري از دور به يارم پيغام دادم که دوستش دارم .


 


   ديشب من و پروانه  هر دو از پرواز باز ايستاديم ... اما او بال و پر به آتش دوست باخت ... و من از ترس آتش، بال و پر بستم تا اصلاً پروازي نداشته باشم .


   آخر، او ديوانه شده بود ... ولي  من ، عقل خود را نباخته بودم.


 


   و بالأخره او  به وصال رسيد و خود را به پاي شمع افکند ... و من عاقلانه از خطرات راه منزل ليلي فرار کردم .


 


   و امروز .. او سال هاست که در اوج طراوت ، از آن سوها   بر من --  يعني عاقل آن روز --  مي نگرد و بر سفاهت هميشگي ام  مي خندد ...


                                                                                             روحش شاد و روانش آرام  باد ...


 


 


تقديم به هم درس ، هم دوره  و همرازم  شهيد محمد تقي شرعي


که با ياد زهراي اطهر و با عشق بانو ، در عمليات کربلاي پنج


از ناحيه ي پهلو زخمي و ... شهيد شد.


 به مناسبت هفته ي دفاع مقدس




 
 
+ هفتم مهر 84

پنجشنبه 10 خرداد 1386
 

 

ببند کفشهايت را پسرم .. که راهت بس طولاني است


      چقدر شاد مي گويي: خدا حافظ پدر 
              و من ...  سر حال از شادي تو : خدا حافظ عزيز
                         خم مي شوي ... و بند کفش هايت را 
                                             و ... سر خوش به سوي مدرسه ...



       اصلاً يادت نيست ... 
             ولي من يادم هست 
                امروز که بر گردي ... يک کيک  
                  و .. شمعي به شکل  9  
                                  که بايد فوت کني ..
 


  
                پس سالم بمان و برگرد .. شاد شاد  
                        و من نيز ...  با تمام خستگي، سالم خواهم ماند و شاد ... 
 
       به عشق امروز 
           براي ديدن چشمان سبزآبي ات که خيلي دوستشان دارم
                                                      و برق شاديشان را


                        و به ياد آن روز ... 
                             هفتم مهر هفتاد و پنج ... 
                                که آسمان من و مادرت
                                    مهربان تر از هميشه بود ... 
                                          و ستارگان
                                              شوخ تر چشمک مي زدند ..
 



    


                        مهدي جان ... تولدت مبارک سيد کوچولو




 
 
+ اهل قبور

پنجشنبه 10 خرداد 1386
 

 

اللهم ادخل علي اهل القبور السرور


امروز اهل قبور  را دعا کنيم که فردا خود از آنانيم ... سال گذشته چه فراوان بودند دوستان و اقوامي که اين دعا را مي خواندند و براي مردگان آرامش و روحي شاد مي طلبيدند ..  و امروز خود ، در آن زمره قرار دارند ...


و ما .. ؟ تا سال آينده .. ؟ تا آخر همين رمضان .. ؟ نمي دانم


اما اين را مي دانم که وقتي دستمان  از دنيا کوتاه شد نيازمان به دعا فراوان تر مي شود و چشممان همواره به دعايي که يکي از گوشه اي نثارمان سازد... با صلواتي .. با فاتحه اي ... طلب آمرزشي و يا همين جمله که    اللهم ادخل علي اهل القبور السرور


اي واي ... از روزي که صورتم را بر خاک نمور قبر مي گذارند .. سپس سنگ لحد و خرواري خاک روي آن ... و پس از اندکي عزاداري .. همه  و همه .. حتي عزيزترين هايم من را رها مي کنند و به خانه هاي گرم ونرم خود مي روند. من مي مانم و خاک .. من مي مانم و تنهايي .. من مي مانم و تاريکي .. من مي مانم و حيوانات خاکي که کم کم سر و کله شان پيدا مي شود و يکي پس از ديگري بر من هجوم مي آورند ... واي .. خدا کمکم کن.


واي خداي من .. ديگر موهاي زيبايم به چه درد مي خورد ؟  و چشمانم که دل از خيلي ها مي ربود ، چه سود دارد ؟ ابروان کماني ام که فکر و انديشه ي مردم را نشانه مي رفت ، چي .. ؟ لباني که مستي اش خماري را از سر هر بيننده اي مي برد ، چطور ؟ واي خداي من .. اينجا نه لبي مست مي ماند ..  نه چشمي خمار مي نگرد ..  نه ابرواني تير از کمان مي زند .. نه موهايي تداعي شب مي کند ...


واي خداي من .. تاریک است .. راه نفس نیست .. دارم خفه می شوم ..  موریانه ها و حشرات گوش و چشم و بینی و لب ودهان مرا پر کرده اند ... تنهایم خدا ..  کو یاری ؟ کو همدمی ؟


خدای من  .. انگار رمضان آمده ؟  چه خوب ...  پس این آرامش نسبی از دعای روزه داران است که می گویند:  اللهم ادخل علی اهل القبور السرور


 




 
 
+ مي شود نباشم؟

دوشنبه 7 خرداد 1386
 

 

باز هم داغ ... اما نه داغ مظلوميت اهل بيت ..
                                       که داغ کج فهمي خودمان
باز هم مصيبت ... اما نه مصيبت مظلوميت خانم
                                       که مصيبت مصيبت خواني هاي خودمان
باز هم غصه ... اما نه  بر آنان
                                       که غصه به حال خودمان
غصه ي روضه خواني ها و مداحي هاي بي ريشه و سست و گاهي هم با اثرات منفي


***


مي خواستم نباشم .. اما مگر مي شود؟ مگر مي گذارند؟
بعضي ها مي گويند: چکار داري گير مي دهي؟ مي گويم: اگر من نگويم .. تو نگويي .. او نگويد .. چه مي شود؟  نمي دانم .. مي دانم اما ...

ديشب در مجلس عزاداري  بي بي مظلوم عالم،  مداحي مي گفت:
سينه ي زهرا را شکستند ... سينه اي که پيامبر آن را بو مي کرد و مي گفت: من بوي بهشت را از فاطمه ام استشمام مي کنم ..
تا اينجا درست ... و هيچ شبهه اي نداريم که پيامبر  فرمود: اني لاشم ريح الجنه من فاطمه... مشکل  مربوط به از اينجا به بعد است که آقاي مداح فوري ادامه داد: اما يک اهل دلي گفت: نه .. اين اشتباه است .. فاطمه بوي بهشت نمي دهد .. اين بهشت است که بوي فاطمه مي دهد..


بعد از جلسه ، اول او را بوسيدم و بعد با تما