لبگزه
 

 

 

عشق و نا کامی - لبـــــگزه


 

اطلاع از به روز شدن

نام:

ايميل:

 
 

 

میهمانــان مـــن

 

«نجواي شبانه»
همفکري
آدمک ها
آقا شيــر
صدای سکوت
ايران اسلام
نگاه منتظر
پاک ديده
خلوت تنهايي
سراي انديشه
سيد محسن
اردشيـر
نرگسي
مفتــــي
احمــدک
شوق پرواز
حريــم دل
خانم نـاظـم
تقدير
ازتو تابي نهايت
شبنم سحرگاهي
رعنـــا
فرداهاي من
مونس
سـلالــه
نگاه خيس
ني نامـه
يه مسافر
تا صبح انتظار
ارميـــا
تالــوگ
لبگزه ي قبلي
مجاهد مجازي


 

 

زخمه بر دل.. ناله از جان


 

 

 

خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

 
 
+ عشق وناکامي 3

چهارشنبه 27 دي 1385
 

 

 اين مطلب از وبلاگ قبلي ام ( لبگزه ي بلاگفا ) به اينجا منتقل شده است
چهارشنبه بيست و سوم شهريور 1384ساعت 23:51  
 امروزه عشق بي معني شده است يا بهتر بگوييم  ارزش و قداستش را از دست داده و در وبلاگ ها زياد مي بينم که بسياري از ما هنوز عشق را نشناخته ايم و بازيچه ي اين و آن قرار مي گيريم و اين دوستي هاي خياباني را که اشک خيلي ها را در مي آورد و دستمال يأس و نا اميدي بر سرها مي بندد عشق مي ناميم.......  تصميم گرفتم ادامه ي بحث گذشته که اتفاقا به همين نکته ي  بسيار حياتي و مهم کشيده شد، را خدمت شما دوستان عزيز تقديم کنم...


ادامه از پست قبلي 


در اينجا يکي از دختران به اعتراض گفت : همه ي اين حرف ها که مي زنيد در پرتو ((عشق)) حل مي شود. يعني  اگر بين يک جوان فقير از طبقه ي اجتماعي ضعيف، و يک دختر تحصيل کرده ي ثروتمند از طبقه ي اجتماعي مرفه و به قول امروز (هاي کلاس )عشق ايجاد شد، آيا باز هم اشکال دارد و نبايد ازدواج کند؟


گفتم: ما که گفتيم از نظر ديني هيچ مانعي ندارد و نمونه هايي هم ارائه کرديم. اما مبناي کار بايد ايمان و التزام و خدا ترسي باشد و گر نه عشق خيلي جواب نمي دهد. چون  در بين حاضران همهمه ايجاد شد و فهميدم که عشق ، در ذهن آنها جايگاهي دارد که اين حرف برايشان غير قابل قبول است. ناچار شدم بيشتر توضيح بدهم.  گفتم: عشق يعني چه؟


يکي گفت: يعني دوست داشتن (همه خنديدند)


گفتم: شما ماشين تان را، کلاستان را، هم کلاسي تان را دوست داريد. شما حتي بقال سر کوچه را هم دوست داريد. آيا عاشق آن ها هستيد؟…… نه


يکي گفت: عشق يعني براي ديگران مردن.


گفتم: اگر کسي در خيابان ديد يک نفر را دارند کتک مي زنند، دلش سوخت و با اين که دست تنها بود رفت از او دفاع کند و در اين راه آنقدر کتک خورد تا مرد، آيا عاشق او بوده است؟ . . .  نه


ديگري گفت: يعني از ضعف‌هاي طرف مقابل چشم ‌پوشي کردن . . . گذشت کردن


گفتم: اگر من از يک آدمي در کوچه و بازار که بي‌ادبي کرد يا تنه زد و يا . . . اگر من از او گذشتم،‌ يعني عاشق او هستم؟(همه خنديدند) 


دردسرتان ندهم،‌ هر کس چيزي گفت و آخرش هم به مفهوم  عشق نرسيديم.


آن وقت من شروع کردم گفتم: حالا من عشق را تشريح مي‌کنم تا ببينيم اين نوع عشق اصلاً در زمين وجود دارد يا نه؟


 


                                                                                   بقيه مطلب در پست بعدي




 
 
+ عشق وناکامي 2

چهارشنبه 27 دي 1385
 

 

اين مطلب از وبلاگ قبلي ام ( لبگزه ي بلاگفا ) به اينجا منتقل شده است
چهارشنبه بيست و سوم شهريور 1384ساعت 14:18
 
صحبت که به اينجا رسيد دختر ديگري سؤال کرد:
يعني مي‌‌گوئيد با اولين خواستگاري که آمد، موافقت کنيم و کار و زندگي و مسکن و . . . را ناديده بگيريم؟ 
گفتم: نه من اين را نمي‌گويم و اسلام هم اينگونه نمي‌گويد. اتفاقاً اسلام دستور مي‌دهد که خانواده‌ي دختر بايد روي خواستگار خيلي دقت کنند تا بعداً پشيمان نشوند. اما دقت مورد نظر اسلام درباره‌ي اين موهوماتي که امروز متداول است نيست. 
اسلام مي‌گويد: بايد دختر و پسر  “ کفو”  يکديگر باشند.  کفو بعني همطراز. يعني بايد با هم سنخيت داشته باشند.
اولين شرط اسلام دقت در اين است که خواستگار متدين و خدا ترس باشد.
شرط دوم اينکه اخلاق پسنديده داشته باشد. و شرط ديگر اينکه دستش به دهانش برسد و بتواند خانواده‌ي خود را تامين کند. همين. 
يعني اگر مرد داراي اخلاق باشد  و ايمان کافي به خدا  داشته  و از دستورات  ديني اطاعت کند، زمينه‌اي  براي اذيت و آزار همسرش به وجود نمي‌آيد، هر چند همسرش بي‌کس و  کار باشد. چون مي‌داند که خدايي هست که حقوق همسران را محترم شمرده و از آدمي در مورد بدرفتاري و ظلم  به همسرش بازخواست مي‌کند. 

اسلام به تلمباري ثروت و مکنت نيز توجه ندارد و مي‌گويد: اين امور بايد در حدي باشد که تکافوي زندگي را بکند و دست مرد به دهانش برسد تا خانواده‌ي  او چشمشان به دست ديگران نباشد و اين همان همتايي و همطرازي  يا “کفو”  است که مورد نظر اسلام است.


امام صادق عليه‌السلام مي‌فرمايد: همطراز، ‌کسي است که عفيف باشد و بي‌نياز(وسايل‌الشيعه 14/52)


البته حالا اينکه  “ کفو ”  بودن آيا در ديگر زمينه‌ها هم بايد رعايت شود يا نه، بحثي مفصل است که جداگانه بايد بدان پرداخته شود. مثلاً اينکه همتايي و همطرازي در ثروت و دارائي، وابستگي به طبقه‌هاي اجتماعي،‌ تحصيلات،‌ ديدگاه‌ها و حتي امروز در سليقه‌هاي سياسي  و اجتماعي و فرهنگي نيز بايد رعايت شود يا نه؟


مثلاً آيا مي‌شود يک خانواده‌اي که ميلياردر هستند با يک خانواده‌ي فقير وصلت کنند؟ يا يکي که داراي تحصيلات عاليه هست با يک نفر بي‌سواد يا کم سواد  زندگي کند؟ و همينطور در ديدگاهها و نگرش‌هاي فکري،‌ فرهنگي؛ مذهبي و سياسي؟ 


فرض کنيد يکي خيلي بسته  و محدود  فکر کند و ديگري بسيار باز  و لاقيد  باشد.


به هر حال اين زندگي ها در آينده دچار مشکل مي‌شود. به رخ  کشيدن‌ها،‌ تحقيرها، ‌زيربار نرفتن‌ها و از اين قبيل امور...  روز به روز بيشتر تظاهر مي‌کند و شکاف و اختلاف را عميق‌‌تر  و زندگي را تبديل به جهنمي سوزان و غير قابل تحمل مي‌نمايد.


اينها  واقعيت‌هايي است که بايد رعايت شود. اما باز مي‌توان  گفت که اگر همان تقوي،‌ ايمان و خداترسي وجود داشته باشد،‌ هيچکدام از اينها موجب شکست زندگي نخواهد شد. تفاخر و خود بزرگ بيني به خاطر مال، ‌مقام،‌ تحصيلات و . . . از صفات غير اخلاقي و غير اسلامي است. ولي با توجه به اينکه به هر حال داشتن مراتب بالاي ايماني که باعث شود اين مسائل کمرنگ شود و در زندگي تأثيري نگذارد، به ندرت يافت مي شود بهتر است که همطرازي در اين زمينه‌ها نيز رعايت شود.


اين توصيه‌اي است براي جامعه‌ي امروز ... و گر نه همانطور که گفتم در اسلام اصلاً اين حرفها مطرح نيست. اسلام همه‌ي امتيازات اعتباري را موهوم و مردود دانسته است. اسلام براي نژاد و مليت،‌ زبان،‌ سرمايه،‌ شغل و . . . اعتباري قايل نيست.  خداوند به وسيله‌ي اسلام و دين داري، ضعف‌هاي اعتباري را جبران کرده است و هيچ عاملي را موجب تفاخر و برتري کسي بر ديگري نمي داند.


ان اکرمکم عندا. . . اتقيکم


شيوه‌ي رفتاري پيامبر و امامان معصوم ما بهترين دليل بر اين ديدگاه است.


رسول خدا (ص) زينب دختر عمه‌ي خود را به ازدواج زيد‌ بن حارثه برده‌ي آزاد ساخته خويش درآورد و به زياد‌بن لبيد که از اشراف قبيله‌ي خود بود دستور داد که دخترش  “ دلفا ” را به ازدواج “جويبر”  در آورد که مردي مستمند، کوتاه قد  و سياه پوستي از سياهان يمامه اما مردي مسلمان ، با تقوي ، صالح و درست کار بود. پيامبر به زياد  فرمود: جويبر مؤمن است و مرد مومن همتا ( کفو ) ي زن مؤمنه است. پس دخترت را به ازدواجش در آور و از او روي مگردان (وسايل الشيعه 14/46)


زياد هم عليرغم همه فاصله اي که از نظر اين اعتبارات اجتماعي بين او و جويبر بود، به فرمان پيامبر عمل کرد.
امام سجاد نيز يکي از زنان هاشمي  ( اهل بيت ) را به عقد برده ي آزاده ساخته ي خويش در آورد. وقتي اين خبر به گوش عبدالملک بن مروان رسيد نامه اي به آن حضرت نوشت و ايشان را ملامت کرد. امام در جوابش نامه اي فرستادند و از جمله مطالبي که در آن نوشتند اين بود: ما به رسول خدا اقتدا مي کنيم. آن حضرت، زينب دختر عمويش را به ازدواج برده ي آزاد شده خود  در آورد و خود با صفيه کنيز آزاد شده ي خويش - ازدواج کرد. (وسايل الشيعه 14/50)


وقتي عبدالملک نامه ي امام را خواند گفت: او خود را فرو مي آورد ( تواضع مي کند ) ولي خداوند او را بالا مي برد. 




 
 
+ عشق و ناکامي 5

چهارشنبه 27 دي 1385
 

 

اين مطلب از وبلاگ قبلي ام ( لبگزه ي بلاگفا ) به اينجا منتقل شده است
پنجشنبه بيست و چهارم شهريور 1384ساعت 22:21 
  
ادامه از پست قبلي...

گفتم: قبول ... پس تا اينجا با من راه آمده‌ايد که ذهنتان رفت سراغ اسطوره‌ها . . . يعني چون اين عشق را تا حالا نديده‌ايد سراغ کتاب‌ها و افسانه‌ها و اساطير رفته‌ايد . . . اشکالي هم ندارد اما توجه داشته باشيم که اين ها هم به نظر من واقعيت خارجي نداشته اند.
اين اسطوره ها هم ساخته و پرداخته ي ذهن و قلم اديبان و عارفان است. به خاطر همين است که در همه ي زبان ها و فرهنگ ها دو سه اسطوره ي اينچنيني در ادبيات مطرح مي شوند و هر شاعر يا عارفي به نحوي به آن ها پر و بال مي دهد. اين هم به خاطر کمال نگري و در واقع  آرزوهاي دست نايافته ي آنان در عاشقي است که اين گونه نمود پيدا مي کند.

آنها با اين افسانه ها و اساطير و داستان پردازي پيرامون اين شخصيت هاي خيالي مي خواهند بگويند که کاش مي شد عشقبازي اينچنين بود و در نهايت چون در زمين عشق اينگونه پيدا نمي شود بايد سراغ عشق معنوي و آسماني رفت.اما چرا در زمين چنين عشق هايي پيدا نمي شود؟
از قول فرانسوي ها مي گويند که : وصال مرگ عشق است .. اين حرف هم به نوعي درست است و هم دليل خاص خود را دارد.زيرا انسان تا به معشوقش نرسيده و او را لمس نکرده و با ظرفيت هايش آشنا نشده و خوب و بد او را نديده است ، در تصورات خويش از او يک فرشته،  يک  موجود ايده آل، يک موجود آسماني و خوب کاملا مطلق پديد آورده ... اما همين که با او دمخور شد، تازه نقاط تفاوت و اختلاف آنها ، خودش را نشان مي دهد


 يعني تازه  " من "   و    " تو "  ها شروع مي شوند ... و اين يعني نقطه ي افول عشق .. زيرا طبيعي است که  انسان عشقش را براي خود مي خواهد نه خود را براي عشقش


و همين امر ، اگر نگوييم سر آغاز اختلاف و جدايي است .. ولي مي تواند سر آغاز کمرنگ شدن عشق باشد ..


 بنابر اين تا آدم به موجودي نرسيده که  با همديگر يک وحدت مطلق داشته باشند نمي تواند ادعا کند که من عاشق شدم.... جايي که ديگر من و
تويي در کار نباشد و هر چه هست فقط  " ما "  باشد  .... نه .. نه ... ما ؟ نه ..
فقط  " تو "  باشد ... اصلا مني در کار نباشد
اگر در انتخاب هايمان و در شرايطي که : يکي درد ، يکي درمان ، يکي وصل و يکي هجران پسندد رسيديم به اين نقطه که :من از درمان و درد و وصل و هجران ، پسندم آن چه را جانان پسندد ميتوانيم بگوييم عاشق شده ايم ... چون ديگر مني در کار نيست


 يک معناي وحدت وجود همين است . نيست؟


.. اين است که مي شود گفت: عشق هاي امروزي چيزي بيشتر از يک دوست داشتن نيست... دوست داشتني که با يک قوره سردي اش مي شود و با يک مويز گرمي اش ...  پس نام  مقدس عشق را  خراب نکنيم...


                            شاد باشيد تا ديداري دوباره




 
 
+ عشق وناکامي 4

چهارشنبه 27 دي 1385
 

 

اين مطلب از وبلاگ قبلي ام ( لبگزه ي بلاگفا ) به اينجا منتقل شده است
پنجشنبه بيست و چهارم شهريور 1384ساعت 15:20 


ادامه از پست قبلي....
حالا نوبت من بود که از عشق بگويم و همه منتظر بودند... من گفتم:
عشق يعني خود را نديدن،‌ عشق يعني " من "  ديگر مفهوم ندارد. هر چه هست " او "  هست ... حتي " ما " نيست.
عشق يعني ديگر  " من "   و   " تو "  وجود ندارد، نه اينکه  " ما " بشود،  نه . . . هر چه هست " تو " مي‌شود. من هم تو مي‌شوم. در  عشق واقعي اينکه من چه مي‌گويم تو چه مي‌گوئي نيست . . . اينکه من به خاطر تو از حق خودم  مي‌گذرم نيست.  منت گذاشتن نيست و تازه ، منت کشيدن هم هست. . . اينکه ما چه مي‌گوئيم هم نيست . . . در عشق اصلاً هر چه تو مي‌گوئي هست و هر چه  تو  مي‌گوئي انگار من مي‌‌گويم . . . نه اينکه خواسته‌ي تو را قبول دارم. اين که عشق نيست . . .  عشق يعني اصلاً خواسته‌اي غير از خواسته‌ي تو ندارم

نه به خاطر تو . . .که به خاطر خودم. چون تو ، من هستي و آن چه مطلوب توست خواسته‌ي من است.


    يکي درد و يکي درمان پسندد                     يکي وصل و يکي هجران پسندد


    من از درمان و درد و وصل و هجران                 پسندم آنچه را جانان پسندد


 يعني اگر دوست، درد مرا هم بپسندد،‌ درد براي من شيرين تر است. اگر هجران هم بپسندد همان هجران براي من شيرين است. نه اينکه به خاطر او تحمل کنم نه،  نه، اصلاً شيرين است چون " من " وجود ندارد و اين  " من " اوست و خواسته‌ي اوست  که براي من شيرين است. حالا واقعاً آيا در عشق‌هاي زميني چنين چيزي پيدا مي‌شود؟


يکي از حاضران گفت: آري پدر و مادر من چنين حالتي دارند . . . 


پرسيدم: ‌يعني چه؟ آيا آن قدر در همديگر ذوب هستند که اصلاً داراي اختلاف سليقه نيستند؟


گفت: نه، اختلاف سليقه دارند ولي به نفع يکديگر کوتاه مي‌آيند.


گفتم:‌ نشد . . . کوتاه آمدن با عشق فرق مي‌کند. ممکن است در زندگي، دو نفر با هم اختلاف  سليقه زياد داشته باشند اما به دلايلي از جمله محبت به يکديگر تحمل مي‌کنند و ‌کوتاه مي‌آيند. اين با شيرين بودن اراده‌ي ديگري فرق مي‌کند . . . ممکن است شيرين هم باشد اما نه از باب اينکه چون او مي‌خواهد بلکه شيرين است به خاطر اينکه توانسته‌ام خواسته‌ي او را بپذيرم با اينکه خلاف ميل من بوده است.


ديگري گفت: ليلي و مجنون، ‌شيرين و فرهاد،‌ وامق و عذرا و . . .


گفتم:‌ قبول . . . 


                                                        بقيه مطلب در پست بعدي




 
 
+ عشق وناکامي 1

چهارشنبه 27 دي 1385
 

 

اين مطلب از وبلاگ قبلي ام ( لبگزه ي بلاگفا ) به اينجا منتقل شده است
سه شنبه بيست و دوم شهريور 1384ساعت 21:44
 

چندي پيش در جلسه ي پرسش و پاسخ يکي از مراکز آموزشي دخترانه، دختري پرسيد:


دليل شکست زندگي ها و ازدياد طلاق در روزگار فعلي چيست؟




گفتم:
يکي از مهمترين عوامل شکست زندگي‌ها و منجر شدن آنها به طلاق، توجه زياده به ارزش هاي موهوم و ملاک‌هايي است که نه از نظر ديني داراي اعتبار است و نه از نظر واقعي، تأثيري در خوشبختي و دوام زندگي‌ها دارد.
توجه بيش از حد به مسايل مادي،‌ ثروت، ‌مقام،‌ شئونات اجتماعي،‌ مدرک تحصيلي، اندام و زيبائي و... از عمده‌ي مطالبي است که ضمن اين که در جاي خود لازم ‌الرعايه هستند اما توجه بيش از حد به آنها و تنها مدرک قرار گرفتن آن ها دو عيب اساسي دارد: 


1- چه بسا گزينه‌هاي مناسبي که براي يک جوان وجود دارند اما به دليل اينکه يکي از اين شرايط را ندارند،‌ جوان تن به ازدواج با وي در نمي دهد و منتظر کسي مي‌شود که از اين ديدگاه، ايده‌‌آل باشد. بنابراين ضمن آنکه آن مورد خوب را از دست مي‌دهد و ممکن است سن و سالش بالا برود و شرايط ازدواج برايش سخت تر و پيچيده‌تر شود، ‌معلوم نيست اگر با موردي ازدواج کرد که اين خصوصيت‌ها را داشته باشد داراي زندگي خوب و مناسبي شود. چون مؤلفه‌هاي زندگي موفق و سعادتمند هيچ کدام از اين موهومات نيستند.


2- علاوه بر مطلب فوق، هر کدام از اين ها در طول زندگي مي‌تواند مشکل ساز باشد. گاهي ثروت زيادي مقام اجتماعي،‌ زيبائي و .... هر کدام در جاي خود به نوعي دردسرهاي زندگي به حساب مي‌آيد. زنان بسياري داريم که از ثروت انبوه شوهرانشان و اينکه وي ديگر وقتي براي آنها نمي‌گذارد و از نظر عاطفي خانواده را تأمين  نمي کند، رنج مي برند و مي‌گويند: با اينکه  از نظر مالي و زندگي چيزي کم نداريم ولي ما و بچه‌ها نياز به حضور عاطفي پدر در خانه داريم چه آنکه پول و امکانات همه چيز زندگي نيست.


مثل اينکه انسان در قفس طلائي زندگي کند و آب و دانه‌ي مفصلي هم داشته باشد اما بالاخره قفس است و زنداني.


حديثي از پيامبر اکرم داريم که فرمود: اگر کسي زني را به خاطر ثروتش به همسري برگزيند خداوند او را به همان ثروت وابسته مي‌کند و اگر به انگيزه‌ي جمال و زيبايي اش،‌ با او ازدواج کرد، مکروه و ناپسندي خواهد ديد ( يعني گاهي اين زيبايي موجب تنش،‌ اختلاف و شک و . . . مي‌شود ) اما اگر تنها به خاطر ايمان و ديانتش با او وصلت کرد خداوند مال و جمال را نيز در او جمع مي‌کند. (وسايل‌الشيعه 14/31)


البته اين کلام به اين معني نيست که اگر کسي همسرش را تنها به خاطر ايمان  و  تدين او  برگزيد،  خداوند او را ثروتمند  و همسرش را زيبا مي‌گرداند و شکل و فرم چهره‌‌ي او را تغيير مي دهد ... نه،  بلکه منظور آن است که وقتي ازدواج از روي تقوي و به خاطر  خداوند و تدين طرف مقابل صورت گيرد،‌ خداوند گردش زندگي آنها را به گونه‌اي قرار مي‌دهد که به داشته‌هاي خود اکتفا کنند و بي نياز از ديگران  باشند  و در چشم يکديگر زيباتر از زيبا رويان جلوه کنند.



نقل مي‌کنند زني آبله رو بود که وقتي هنگام شستن صورت يک مشت آب روي صورتش مي‌ريخت،‌ يک قطره هم بر‌نمي‌گشت. يعني آنقدر صورتش چاله ‌چوله  داشت که آب‌ها در آن حفره‌ها جا خوش مي‌کردند. اما همين زن شوهري داشت  که هر وقت با هم بيرون مي‌رفتند براي آنکه زنش چشم نخورد آيه‌الکرسي مي‌خواند. اين همان معناي حديث پيامبر است که اگر ازدواج به خاطر دين طرف باشد و انگيزه‌ي ديگري در کار نباشد،‌ خداوند مال و جمال  را در او  فراهم مي‌آورد.




خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

[27/5/1387- 3:12 ع] ماه ديشب.. ماه امروز
[24/5/1387- 11:40 ص] مسکن
[24/5/1387- 12:9 ص] قيمت هاي امروز
[21/5/1387- 10:0 ع] ايمان واقعي
[21/5/1387- 8:0 ع] احکام و موضوعات
[19/5/1387- 4:1 ع] گرفتاري
[16/5/1387- 9:56 ع] زهد
[14/5/1387- 9:21 ع] شعر
[10/5/1387- 12:31 ص] برده داري نو
[5/5/1387- 10:41 ص] اردوي مشهد
[2/5/1387- 11:56 ع] قيامت دنيا
[27/4/1387- 8:43 ع] پرواز
[20/4/1387- 10:45 ع] شب آرزوها
[18/4/1387- 12:24 ع] شيعه ي تنوري
[14/4/1387- 11:57 ع] شاهد معتبر
[همه عناوين(226)][آرشيو شده ها]