لبگزه
 

 

 

خاطرات - لبـــــگزه


 

اطلاع از به روز شدن

نام:

ايميل:

 
 

 

میهمانــان مـــن

 

«نجواي شبانه»
همفکري
آدمک ها
آقا شيــر
صدای سکوت
ايران اسلام
نگاه منتظر
پاک ديده
خلوت تنهايي
سراي انديشه
سيد محسن
اردشيـر
نرگسي
مفتــــي
احمــدک
شوق پرواز
حريــم دل
خانم نـاظـم
تقدير
ازتو تابي نهايت
شبنم سحرگاهي
رعنـــا
فرداهاي من
مونس
سـلالــه
نگاه خيس
ني نامـه
يه مسافر
تا صبح انتظار
ارميـــا
تالــوگ
لبگزه ي قبلي
مجاهد مجازي


 

 

زخمه بر دل.. ناله از جان


 

 

 

خـانـه  |  صاحب خانــه |  تمـــاس  |  ایمیـــل   |  چرا  لبگزه ؟  

 
 
+ ان الله غفور شکور

جمعه 6 ارديبهشت 1387
 

 


پس از خدا حافظي با مدينه با چشماني اشکبار به سوي مکه ي مکرمه حرکت کرديم و براي محرم شدن عازم ميقات شجره شديم. ميقات، چه زيبا وعده گاهي که خدا ما را بدان فرا خوانده است...  در مسجد شجره، مواردي پيش آمد که نمي توان به راحتي از آن گذشت.. حسي به تو دست مي دهد که مي تواني هر کدام را نشانه اي از لطف بيکران حضرت دوست به بچه هاي پاکدل و صميمي بداني که خود او به ميهماني دعوتشان کرده بود...


نه تنها اهل خرافات نيستم که اتفاقاً به شدت يا خرافه و خرافه سرايي مخالفم... اما در حديث است که اميد خير داشته باشيد تا بدان برسيد... ما هم اين اتفاقات را به فال نيک مي گيريم؛ احساسمان را روانه ي درگاهش مي کنيم و هرکدام را نشانه اي نيک مي دانيم براي مهمان نوازي خدا و قبولي اعمالمان...


1 -  همين که به مسجد شجره رسيديم و از ماشين پياده شديم يک جوجه ياکريم زيبا با دنيايي از نجابت و پاکي به استقبالمان آمد ... نمي دانم از کجا پيدايش شد.. همين قدر ديديم که آمد و بدون هيچ ترس و واهمه اي در ميان بچه ها و جلوي پاي ما روي زمين  نشست... به بچه ها گفتم: آمدنش را به فال نيک بگيريد...


2 -  هنوز از کنار اتوبوس به سمت داخل مسجد راه نيفتاده بوديم که قطراتي از باران بر سر و صورتمان چکيد... گفتم: بچه ها اين باران رحمت الهي است که نشانه ي شستشوي ما از گناهان است... خداوند مي خواهد ما را بشويد و وارد حريم حرممان کند.. جالب تر اينکه در عمره ي مجدد و احرام دوم هم در مسجدالحرام باران رحمت خداوندي سر و صورتمان را نوازش کرد...
 
3 -  در راه مسجد،  زهرا از من پرسيد: از کجا بدانيم که خداوند گناهانمان را مي بخشد؟ گفتم: همين که به اينجا و خانه اش دعوتمان کرده معنايش اين است که مي خواسته ما را ببخشد... خداوند دنبال بهانه است که بنده هاي خودش را که خيلي هم دوستشان دارد ببخشد..


4 -  در مسجد شجره فرصتي دست داد تا آياتي از قرآن کريم  تلاوت کنم... قرآن را باز کردم. سوره زمر بود.  همينطور که داشتم مي خواندم در فکر سوال زهرا بودم ... اين آيه  مرا ميخکوب کرد:
قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطور من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم       ( زمر/ 54 )
يعني: اي پيامبر! بگو اي بندگان من که بر خويش ستم کرده ايد از رحمت و بخشايش خداوند نا اميد نشويد که خداوند همه ي گناهان را مي بخشد. به راستي که او آمرزنده ي مهربان است.


5 -  بعد از آن که محرم شديم و آمديم بيرون... دنبال زهرا مي گشتم که آيه ي فوق را به عنوان يک نشانه برايش بخوانم... همين که او را ديدم قبل از اينکه من لب باز کنم او  با شور و نشاط  گفت: بعد از محرم شدن در فکر همان صحبت خودمان بودم که قرآن را باز کردم و آيه ي 29 و 30  سوره ي فاطر توجهم را به خود جلب کرد:
ان الذين يتلون کتاب الله و اقاموا الصلوة و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانية يرجون تجاره لن تبور ليوفيهم اجورهم و يزيدهم من فضله انه غفور شکور
يعني: کساني که کتاب خداوند را تلاوت مي کنند و از آنچه روزيشان کرده ايم، چه در نهان و چه در آشکار انفاق مي کنند و اميد دارند که در اين تجارت بي کساد،س خداوند پاداش آنان را بدهد و از فضل خود بيشتر برآنان ارزاني کند ــ بدانند ــ که خداوند آمرزنده ( لغزش هايشان را مي بخشد ) و شکرگزار است... ( به پاس نيکي هايشان از لطف خود بر آنان مي افزايد)


6 -  وقتي بچه ها جمع شده بودند که قبل از حرکت به مکه، آخرين هماهنگي ها را داشته باشيم،  نسيمي روحبخش شروع به وزيدن کرد که بي تعارف حال همه را جا مي آورد .. جالب اين است که اين نسيم بيشتر از 5 دقيقه ادامه نداشت... به بچه ها گفتم: تا کنون چنين نسيمي اينجا سابقه نداشته است و اين نسيم را نيز خوش آمد گويي خدا به خودتان حساب کنيد که محرم شدنتان را تبريک مي گويد.. او نمي خواهد به ميهمانانش بد بگذرد...


 




 
 
+ عيد 87

چهارشنبه 7 فروردين 1387
 

 

سلام... سال نو بر شما دوستان عزيزم مبارک..
و مبارک تر باد سالروز ميلاد با سعادت گل سرسبد آفرينش، پيامبر مهرباني، حضرت رحمه للعالمين محمد بن عبدالله.. و فرزند گرامي اش امام جعفر صادق عليهم السلام


اين چند روز تعطيلي عيد فرصتي شد تا سري به خطه ي سرسبز و دوست داشتني شمال بزنيم... مازندران و گيلان خطه اي که اگر هزار بار هم بروي خسته نمي شوي و باز هم دوست داري فرصتي بشود تا دوباره سر خر ــ ببخشيد بخوانيد فرمان ماشين ــ را کج کني و به آن سامان بروي... البته اين بار به مازندران رفتيم چون يواشکي بگويم که اسفند ماه يه سر کوچولوي يک شبه به گيلان و شهر زيباي رشت زده بودم...




محل استقرارمان ساحل زيباي محمود آباد ( بين فريدون کنار و نور ) بود.


                                                                                                        بقيه ي مطلب و تصاوير...



 
 
+ سفرنامه

شنبه 27 بهمن 1386
 

 

جاتون خالي .. .سفر دو روزه اما پر مسافت ما هم به لطف خداوند به خوبي گذشت..
با اينکه 22 بهمن تعطيل بود و فکر نمي کردم اينقدر خيابان ها شلوغ باشد اما ترافيک شامگاهي باعث شد دير به فرودگاه برسيم... تاخير پروازها هميشه ناراحت کننده است اما بايد دانست در اين ميان يک عده اي هم خوشحال مي شوند ... مثل ما که دير رسيديم اما به دليل تاخير هواپيما توانستيم کارت پرواز بگيريم و سوار شويم کلي خوشحال شديم..
ساعت 19:35 تيکاف ... پرواز با هواپيماي توپولوف و با خلبان هاي روسي ديگر براي ما عادت شده است... البته وقتي سوار هواپيما مي شويد ديگر نبايد اميدي به جايي داشته باشيد جز به حضرت حق... آن هم در اين شرايط ناپايدار جوي زمستاني و هواپيماهاي اجاره اي که بيشتر به فکر پول در آوردن هستند تا امنيت و آسايش مسافران ...
هميشه در هواپيما به ياد « کيم ايل سونگ » رهبر کره ي شمالي مي افتم که در تمام عمرش، هرگز سوار هواپيما نشد و مي گفت: آدم عاقل پايش را جايي نمي گذارد که زير پايش چيزي نباشد.
يک ساعت و نيم تا بندر عباس و در ارتفاع 33 هزار پايي از سطح دريا که تقريباً مي شود يازده کيلومتر ...

صبح زود، بعد از لقمه الصباح به طرف بندر لنگه راه افتاديم ... بعد از ظهر به طرف استان بوشهر و بندر طاهري .. مسيري در حدود پانصد کيلومتر که البته به دليل انحراف ما !!! (سوء برداشت نشه ها ... منظور انحراف از جاده ي اصلي است نه چيز ديگه ) خيلي بيشتر شد.
چون با رئيسمان همراه بوديم و ايشان هم اهل لامرد است، ميان راه ، به طرف استان فارس رفتيم تا سرکي به زادگاه و ديار ايشان بزنيم. لامرد و منطقه ي آن با اينکه از توابع استان فارس است، اما لب مرز استان بوشهر قرار گرفته و حدود 45 کيلومتر بيشتر با عسلويه فاصله ندارد. شام ميهمان آقاي رئيس بوديم .. البته ميهمان ايشان که نه ، ميهمان يکي از اهالي خونگرم بخش «اسير».. ولي خب چون او ما را نمي شناخت و رئيسمان را دعوت کرده بود و ما هم در خدمت ( بخوانيد طفيلي ) رئيس بوديم انگار ميهمان وي بوديم..
با تمام خستگي بايد لامرد، مهر، فال و اسير را طي مي کرديم تا به شام برسيم.
با اينکه بيشتر اين مسير را شبانه طي مي کرديم، برايم ديدني و جالب بود و به ياد بزرگان آن ديار که مي شناختمشان و از زمان کودکي با خانواده ي ما رفت و آمد داشتند، به دوران کودکي برگشته بودم و براي رفتگان فاتحه مي خواندم. بفهمي نفهمي يک مقدار هم حس وطن دوستي به سرمان زده بود و با اينکه از شهرستان ما ــ جهرم ــ تا اين حوالي فاصله ي زيادي هست، اما همين که در استان فارس نفس مي کشيدم همان حس خوشمزه ي نوستالوژيک همراهم بود.

در روستاي «فال» براي قرائت فاتحه بر روح يک تازه گذشته، به منزلي رفتيم. صحنه اي ديدني بود که جاي همه تان خالي.. اگر مراسم فاتحه نبود و خجالت نمي کشيدم چندتا عکس مي گرفتم و برايتان اينجا مي گذاشتم. همين که وارد حياط خانه شديم، ديديم شصت هفتاد تا خانم نشسته اند و نزديک سي چهل تا قليان محلي ( از همان قليان هاي کوزه اي بوشهري) در ميان آنان خودنمايي مي کند. وارد اتاق مردان هم که شديم باز به همين نسبت قليان در جمع آقايان هم وجود داشت.

مي گويند در يکي از آيادي هاي آن ديار به نام ... همه اهل قليان هستند و حاضر نيستند ــ مثل ما که قليان را تفريحي و يک قليان را چند نفره مي کشيم ــ قليانشان را با ديگري تقسيم کنند. مي گويند روزي يکي از اهالي آن آبادي که با عده اي به مشهد رفته و برگشته بود، داشت خاطرات سفرش را براي دوستش تعريف مي کرد. مهمترين حادثه و سخت ترين خاطره ي او اين بود که متاسفانه ما يازده نفر بوديم ولي تنها ده قليان همراهمان بود. دوستش با تعجب سوال کرد: عجب !؟ خب با اين مصيبت چه کار کرديد؟
گفت: هيچي.. مي خواستي چه کار کنيم؟ يک نفرمان را کشتيم..



در بخش «اسير» شام را در يک ميهماني سي چهل نفره که به افتخار ما !!! ( يکي نيست بگه تا حالا که طفيلي بودي حالا به افتخار شما سور و سات شام برپا شد؟ خودم گفتم که کسي زحمت نکشه ) ترتيب داده شده بود شرکت کرديم. انصافاً حضور در جمع مردم خونگرم «اسير» روحمان را تازه کرد و خستگي طول روز را از ما گرفت.. بعد از شام هم با عده اي از جوانان اينترنت باز اسير گپي زديم و ساعت حدود 12 به طرف بندر طاهري راه افتاديم.
شب خوابيدم و خاطره اي جز خواب هاي هچل هفت و مشوش براي تعريف ندارم. اما روز بعد تا ساعت چهار بعد از ظهر در بندر طاهري بوديم. بندر طاهري پيشترها به نام بندر سيراف معروف بوده است و مي گويند در زمان خودش از نظر بزرگي و تعداد ساکنان، چيزي در حد شيراز بوده است اما به مرور، شهر زير آب رفته و فاقد سکنه شده است و امروز هم آثاري از خانه هاي قديمي که به حدود چهارصد سال پيش برمي گردد با حفاري هاي بعد از انقلاب کشف شده و انصافا ديدن دارد. يکي از آثار برجاي مانده از سال 850 قبرستان زردشتي هاست که ديدني و عبرت انگيز بود. البته عبرتي که معمولا براي ما انسان ها بيشتر از چند دقيقه تاثير ندارد.
چند عکس برايتان سوغاتي آورده ام.. البته به شرط آنکه نگوييد عجب آدم کج سليقه اي که ماهي ها را تنها خورده و عکس فبرستان را براي ما به عنوان سوغاتي آورده است..
ساعت 14 به طرف عسلويه و ساعت 5:30 با يک فروند هواپيماي 727 آسمان به طرف تهران راه افتاديم... در ارتفاع 31 هزار پايي تا تهران يک ساعت و ربع در راه بوديم ولي از فرودگاه تا خانه يک ساعت و نيم .. اين هم از عجايب روزگار است .. نه ؟


 


دورنمايي از بندر طاهري از ارتفاعات 3000 پايي :


 


     



 


 سه تصوير از قبرهاي سنگي مربوط به قبرستان زردشتي ها در سال 900


          


 



   



 


 




 
 
+ بيرجند

دوشنبه 3 دي 1386
 

 

شنبه اول دي ماه 1386
اين چهارمين شنبه اي بود که طلوع زيباي خورشيد را در مسافرت مي ديدم... هفته ي پيش که يادتان هست و عکس طلوع خورشد را در جاده اراک ديديد.... اين هفته نوبت بيرجند بود


 


  


 



لحظه ي طلوع خورشيد بر فراز ابرها... ساعت 7:8 در هواپيماي فوکر 100 در ارتفاع 31000 پايي از زمين


هميشه کوير را دوست داشته ام... ديدن بيرجند فرصت خوبي بود تا علاوه بر ماموريت اداري، گشتي هم در شهر بزنيم و از دو سه آثار باستاني و موزه بيرجند بازديدي کنيم و در شهر هم از شما چه پنهان کمي عناب بخريم..
خارج از شهر هم توفيقي شد تا زيبايي هاي خداداد طبيعت کوير را به تماشا بنشينيم.


 
اين هم سندي قديمي که در موزه ي دبستان شوکتيه وجود داشت ... البته اسناد تاريخي و دست نويس زيادي وجود داشت که نمي شد از همه ي آنها عکس گرفت .. منظورم هم از نظر کيفيت است و هم از نظر تعداد 


 


وزارت معارف دولت عليه ايران
به موجب ماده هيجدهم قانون اساسي معارف مصوبه دهم ذيقعده مطابق با نهم عقرب سنه ( واضح نيست) از آنجاييکه ميرزا حسينخان ولد آقاي مصباح السلطنه که سن ... محل اقامت او بيرجند است تحصيلات ابتدايي را مطابق پروگرام شش ساله وزارت معارف باتمام رسانيده و امتحانات معينه را بخوبي از عهده برآمده است لهذا وزارت معارف اين تصديق نامه رسمي ابتدايي را بمشار اليه ميدهد که از آنچه قانونا بآن تعلق ميگيرد استفاده نمايد تاريخ 22 برج جوزا سيچقان ئيل سنه 1303 امضاي مدير مدرسه امضاي رئيس معارف مهر وزارت معارف


 


 


اين هم نماي بيروني قلعه ي بيرجند


 



 




نماي داخلي قلعه .... و دريچه ي نگهباني و ديده باني که بر اطراف اشراف دارد


 



ماه در شب کوير ... تصويرش جالب نشده ولي خدايي خودش ديدني است از دل کوير


 


دورنمايي از خانه هاي روستايي کوير


 


و اين هم مظهر استواري و استقامت کوير


 



اين هم نمونه ي مردان با صلابت کوير... مشهدي حسن که در سن هشتاد سالگي هنوز جارچي شهر است و هنوز لب به مداحي که مي گشايد نياز به بلند گو ندارد ...


 


 




 
 
+ پليس راه ... راهنمايي يا مچ گيري ؟

يکشنبه 25 آذر 1386
 

 

اراک بو.دم... جايتان خالي... خوش گذشت


 



ديروز صبح آنقدر زود حرکت کرديم که طلوع خورشيد را درجاده شاهد بوديم... يکي از زيباترين مناظر خلقت...
اما هرچه از اين زيبايي خداداد لذت برده بوديم يک پليس راه  از دماغمان درآورد... راننده با سرعت 120 کيلومتر ( 10 کيلومتر بيشتر از حد مجاز) حرکت مي کرد که ناگهان پليس از کمين گاه بيرون آمد و جلوي ما را گرفت...
راننده پياده شد و يک افسر نيروي هوايي هم که در ماشين ما بود پياده شد و به اتفاق راننده سراغ ماشين پليس رفتند... بعد از مدتي راننده برگشت و پشت فرمان نشست و شروع کرد دنده عقب به سمت ماشين پليس حرکت کردن. من دليل کارش را که پرسيدم گفت: جناب سروان مي گويد ماشين را بياور اينجا تا من شماره پلاک را با کارت آن تطبيق کنم...
من مي دانستم که اين کار پليس غير قانوني است. پليس بايد خودش سمت ماشين ها برود و با نهايت احترام با کسي که تخلف کرده رفتار کند و اگر هم بايد جريمه بنويسد، لازم است شخصيت و حرمت مردم را رعايت کند...
من پياده شدم رفتم سراغ ماشين پليس .. ديدم جناب سرهنگ نيروي هوايي کنار پنجره ي ماشين پليس ايستاده و دارد با جناب سروان صحبت مي کند؛ در حالي که جناب سروان مثل امپراطور ها روي صندلي اش لم داده و نمي کرد به احترام يک افسر ارشد ارتش لااقل از ماشينش پياده شود....
من صبر کردم .. بعد از اينکه مردم کارشان با وي تمام شد، سرم را نزديک او بردم و با احترام و ادب گفتم خسته نباشيد.. از اينکه شما بر اساس وظيفه عمل مي کنيد شکي نيست و بايد هم متخلفان را جريمه کنيد ولي ادب  و اخلاق اسلامي ايجاب مي کند که با مردم بهتر از اين رفتار کنيد...
ـ مگه چي شده ؟ چکار بايد بکنم؟
ـ شما حتي وظيفه ي انضباطي را نسبت به يک افسر ارشد اين کشور که هم صنف خودتان است رعايت نمي کنيد، چه برسد به مردم بيچاره...
ـ چکارش بايد بکنم؟ توقع داري من از ماشين پياده شم و احترامش بکنم؟
ـ دقيقا... اين دستور العمل نيروهاي مسلح و آئين نامه هاي انظباطي نيروهاي مسلح است...  آيا شما وظيفه  نداريد به افسران ارشدتر از خودتان احترام بگذاريد؟
ـ شما لازم نيست به من وظيفه ي خودم را ياد بدهيد .. ـ نه خير .. ما فقط به افسران خودمان احترام مي گذاريم... به نيرو هوايي و ديگران کاري نداريم... تازه اين چه حرفي است که ما به خلافکاران احترام بگذاريم؟
ـ من مي گويم با مردم اينگونه متکبرانه و طلبکارانه رفتار نکنيد.. ضمن اينکه اينها جرمشان اين است که با سرعت غير مجاز رانندگي کرده اند و به نظر من هم بايد جريمه بشوند ..اما اينها آدم که نکشته اند که شما به چشم جنايکار جنگي به آنان نگاه مي کنيد و سختتان است که برادرانه با آنان رفتار کنيد.. تازه با مجرمان و خلافکاران نيز نبايد خلاف ادب اجتماعي و اخلاق اسلامي رفتار کرد...
ـ نخير آقا.. اين حرفها مال آقاي قاليباف بود که الان او ديگر فرمانده ي ما نيست ...
ـ يعني فرماندهان الان نظرشان اين نيست؟ مي خواهيد به آنان بگويم که يکي از افسران شما به نام .... ( اسمش را از روي اتيکتش خواندم) اينجوري مي گويد؟
طرف با عصبانيت  از ماشين پياده شد و شروع کرد به داد و بيداد کردن که هر چه از دستت بر مي آيد بکن.. من را از کي مي ترساني؟
و بعد ... چون شنيده بود که اخلال نظم و مزاحمت براي ماموران دولت  در حال انجام وظيفه، خلاف است هي مدام مي گفت: تو داري نظم اينجا را به هم مي زني...


پ ن ـ راستي کاش همان فرهنگ را رواج مي داديم که پليس ( حد اقل پليس راه ) به جاي کمين و مچ گيري، با حضور مقتدرانه اش راهنما بود و موجب امنيت خاطر رانندگان .. نه استرس زا و ... 



اين هم سه راه سلفچکان و انار ساوه (البته از نوع پلاستيکي و گول زنک مشتري) براي تغيير ذائقه ي آنان که از خواندن ماجراي فوق خلقشان تنگ شده است



کاش همه ي ما بدانيم عاقبت کارمان اين است... يکي از روستاهاي متروکه اطراف اراک .. چه کساني با عزت و اقتدار در اين خانه ها زندگي مي کردند.. الان کجا هستند؟  




 
 
+ شيراز

دوشنبه 19 آذر 1386
 

 

جايتان خالي... شيراز با تمام زيبايي هايش ... البته زيبايي هاي معنوي و مردم خونگرم آن...  وگرنه زيبايي شيراز بيش از هر چيزي در ارديبهشت ماه جلوه گري مي کند...
ساعت 22:40 جمعه شب 16 آذر ماه 86 با هواپيماي توپولوف ايران اير تور پرواز کرديم .. همان روزي که تقريبا بيش از 24 ساعت در تهران باران داشتيم .. ابر و مهي که حتي قبل از پرواز و از روي زمين معلوم بود موجب تکان هاي شديد هواپيما مي شد... اين تکان ها و به قول خلبان ها توربالانس تا نزديکي هاي شيراز ادامه داشت.
اما به هر حال به سلامت رسيديم... جاي شکرش باقي است


  


  اين تصويرها ضريح مطهر حضرت سيد مير محمد فرزند امام موسي بن جعفر و برادر شاهچراغ و امام علي بن موسي الرضاست... قابل توجه که ايشان جد بزرگ ما هستند و نسب ما از طريق اين بزرگوار به امام موسي بن جعفر مي رسد... جاي همه تان را خالي کرديم و بيادتان بوديم




سفري هم به جهرم رفتيم.. جهرم شهر آباء و اجدادي ماست اما جز يکبار به آنجا نرفته بودم.. عجيب مورد محبت مردم خونگرم آنجا قرار گرفتم.. طوري که اگز مجبور به برگشتن نبودم چند روزي آنجا مي ماندم..
با همسن و سال هاي پدر  و همبازي هاي وي گفتگوهايي داشتيم.. خاطرات شيريني رد وبدل شد و البته بيشتر رد شد... با بعضي از بزرگان شهر ديداري داشتيم... و شب را در يک باغ و در کنار شومينه اي هيزمي تا صبح لرزيديم... جاي همگي خالي بود که  يا بلرزيد و يا با ما دود هيزم بخوريد


     



نخل و نخلستان هاي جهرم... و درخت عشق جهرمي هاي اصيل


 


درختان نارنج که در خيابان هاي جهرم فراوان يافت مي شود.. اگر تهران بود چيزي باقي مي ماند..؟



اين هم درخت ترنج.. يا همان بالنگ

گرش ببيني دست از ترنج بشناسي            روا بود که ملامت کني زليخا را




اين هم شومينه ي زيبايي که براي يخ نزدن، تا صبح چندين بار بيدار شدم و در آن هيزم ريختم... دقيقا موقع صبحانه بود که هيزم هاي ميزبان بخت برگشته تمام شد...
ما هم که بعد از صبحانه بيرون رفتيم .. به ما چه ؟  



 


 




 
 
+ گيلان و مازندران

شنبه 28 مهر 1386
 

 

رشت،  لاهيجان، رودسر، رامسر، چالوس و نوشهر
بابلسر، بابل، قائمشهر، فيروزکوه و تهران


بعد از يک دوره ي خانه نشيني و بي سفري
چقدر مي چسبه يه سفر جانانه
اونم تو اين فصل زيبا
هرچند که مسافت اين سفر زياد باشه 
و عمرش فقط 24 ساعت...


اضافه شده ... همين الان ساعت 21:03 روز يکشنبه 29/7/1384  از تنکابن


بسياري از دوستان خيال کردند من رفتم و برگشتم در حالي که هنوز تو راهم
جاتون خالي هوا بسيار عالي ...
هرچند من بيشتر تو ماشين هستم و در حال جاده پيمايي .. ولي همين هم خيلي خوبه
هر جا رفتم و بروم بياد دوستان وبلاگ نويس اون شهر چه بشناسم و چه نشناسم هستم
ناهار رو جاتون خالي در رستوران سجاد بين لاهيجان و لنگرود خورديم
نماز رو در مسجدي در رودسر خونديم... چقدر چسبيد و چه مسجد با روحي بود



اين هم يه عکس يادگاري از اين مسجد تقديم به رودسري هاي مهربان


بعد از ظهر در مراسم بزرگداشت سرلشکر خلبان شهيد خلعتبري در رامسر بوديم
و حالا هم در تنکابن ... بقيه شم با خداست


 


اضافه شده ...  دوشنبه 30/7/1384 
برگشتم ... جاي همه تون خالي




فلفل زينتي چالوس


اين شعر خواجه ي بي بديل شيراز که توسط محمد رضا شجريان، هنرمندانه در دستگاه شور اجرا شده است همدم تمام سفرم بود... با مصرع مصرع و کلمه کلمه اش عجين شدم...  آن هم در اين جاده زيباي مه آلود که عکسش را همين زير مي بينيد...


دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
وز پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد
آنکه يوسف به زر ناسره بفروخته بود



مه جانفزايي که کم کم روي جاده و ما هم فرود آمد




 
 
+ مشهدم و ...

پنجشنبه 11 مرداد 1386
 

 

بشتاب در بهشت باز است 


 


پارسال همين موقع ها بود نوشتم:
مشهدم...
       و در اوج ...
                و اکنون دوباره نيز ..

امسال با بر و بچه هاي وبلاگ نويس هستيم... جاتون خالي ديشب تا نيمه شب روي پشت بام محل اقامت که رو بروي گنبد امام رئوف است دور هم نشسته بوديم

يه چيز ديگه ... اونا که تا حالا به ما مي گفتن مارکو .. حالا خودشون با ما هستن


تازه آهنگ وبلاگم رو هم براي اولين باره که اينجوري دارم مي شنوم .. چون ويندوز من خرابه و موسيقي وبلاگم را پخش نمي کنه اما اينجا ..


 




 
 
+ سفر عيدانه

پنجشنبه 23 فروردين 1386
 

 


اين هم از سفر ما ... البته ايراد نگيريد که چرا دير نوشتم .. اين هم مثل گاهنامه هايي است که خبر و گزارش سوخته مي نويسند


چند روز عيد فرصتي شد تا اندکي به خودمان برسيم و  با اهل و عيال سفري  چند روزه داشته باشيم.
با اينکه سفرهاي زميني ، هوايي ، دريايي و ريلي  زيادي داشته ام اما اين سفر از نظر مدت زمان در راه بودن و طي مسافت، طولاني ترين سفر تاريخ زندگي ام بود. البته تا امروز... فردا  را تنها خدا مي داند.
انصافاً بيست ساعت در راه بودن مدت کمي نيست ولي ما  نه تنها خسته نشديم  که کلي هم لذت برديم.  در قطار ... يک کوپه ي مستقل با جمع خانواده .. هر وقت مي خواستيم مي خوابيديم و هروقت مي خواستيم قدم مي زديم و با بچه ها بازي مي کرديم و از استرس رانندگي، اقامتگاه بين راه ، جريمه شدن توسط پليس به خاطر يک سبقت ناقابل، خطرات جاده اي شب عيد و اين حرف ها هم راحت بوديم.


 در يکي از ايستگاه هاي قطار در استان هرمزگان


بهترين نماد شهرهاي جنوبي و خرما خيز کشور عزيزمان ايران


 همه چيز را گفتم جز مقصد سفر را ...
بندر عباس بوديم. خارجي ها و بعضاً دوستان داخلي کلي شايع کرده بودند که آمريکا مي خواهد در تعطيلات عيد به ايران حمله کند و مقصد اوليه هم بندر عباس است. ما هم رفتيم تا ببينيم چه غلطي مي تواند بکند.
جايتان خالي .. عجب هوايي بود. البته بماند که دو روز آخر مجبور شديم کولر روشن کنيم. بله در شرايطي که در تهران بخاري ها روشن بود آنجا کولرها ــ آن هم از نوع گازي اش ــ کار مي کردند.


 السلام عليکم يا اهل بيت النبوه


آستان مقدس امامزاده مظفر از نوادگان امام موسي بن جعفر عليهما السلام


اين فضاي نوراني و معنوي در واقع عمده ترين مکان زيارتي بندر عباسي هاست. شبي که ما آن جا بوديم يعني شنبه 28/12/128۵ هيأت هاي عزاداري بندر عباس به مناسبت شهادت امام رضا عليه السلام به شيوه ي خاص جنوبي ها در صحن عزادري مي کردند.


 
 روز بعد ..
   کنار ساحل بندر... پارک ساحلي سيرو                                                       


فاطمه سادات 9 ساله ي من    


  سيد محمد مهدي 11 ساله ام  

         بچه ها و بالتبع ما تمام روز و حتي ساعتي از شب را در کنار ساحل بندر عباس گذرانديم


 به چه مي انديشد .. دريا  يا من ؟


باد خيلي تلاش داشت تا چادر را از سر مادر خانواده بربايد ولي حريف نشد


 


                                                                         بقيه ي عکس ها و گزارش ها را اينجا ببينيد...



 
 
+ خوزستان

شنبه 18 فروردين 1386
 

 

اين مطلب را   چهارشنبه يکم آذر 1385ساعت 15:5  در وبلاگ قبلي ام نوشته بودم .. امروز به اينجا منتقل شد


سلام بر خوزستان
سلام بر اهواز و همه ي زيبايي هايش
سلام بر بهبهان و نخلستان هاي سر به فلک کشيده اش
سلام بر ماهشهر و بندر امام با جلوه هاي حيات هميشگي اش
سلام بر آغاجاري،  رامشير و  اميديه با مشعل هاي هميشه فروزانش
سلام بر خوزستان و دلاورانش ...
سلام بر خوزستان و شهيدان سرافرازش
و سلام بر دوستان خوب و خونگرم خوزستاني
                       آنان که مي دانم خوزستاني اند ... 
                                              و  آنان نيز که نمي دانم....
سلام بر خوزستاني هاي عاشق ايران
و بالاخره سلام بر همه ي ايرانيان عاشق خوزستان


                                  
                                    ۲۷/۸/۱۳۸۵جمعه شب                        ۲۸ /۸/۱۳۸۵ غروب شنبه
                                     دورنماي بندر امام خميني                      در ارتفاعات ۲۰۰۰ متري بهبهان


 




حضور ما باعث شد اين چهره ي زحمت کش بهبهاني دقايقي دست از کار عبا بافي بکشد و ضمن صحبت با ما يک رفع خستگي کوتاه داشته باشد



 


 


مشعل هاي فروزان آغاجاري و اميديه ــ غروب دوشنبه ۲۹/۸/۱۳۸۵


 


 
   
 ۳۰/۸/۱۳۸۵ سه شنبه شب          اين هم شب تهران
         شهر اهواز ــ دقايقي بعد از پرواز      هنگام فرود هواپيما و پايان سفر
 


 


 




 
 
+ بيستون

شنبه 18 فروردين 1386
 

 

 


اين مطلب را   شنبه چهارم شهريور 1385ساعت 16:37  در وبلاگ قبلي ام نوشته بودم .. امروز به اينجا منتقل شد


چند روزي نبودم .. توفيق اجباري يار شد تا يک سفر خانوادگي داشته باشم... از تهران، به ساوه ، کبودر آهنگ، همدان، کرمانشاه، جوانرود، روانسر، پاوه، کرمانشاه، اسلام آباد غرب، نهاوند، ملاير، اراک ، قم و بالاخره دوباره به دود و غبار تهران و گرفتاري ها و استرس هاي مدامش...


جاتون خالي بود .. هر چند بعضي از ديدني ها برايم تکراري بود اما تکرارش هم خيلي زيبا بود و پر از فايده ... غار عليصدر .. مزار باباطاهر .. بو علي سينا .. بيستون ( که ديگه نگو .. ) طاق بستان .. غار قوري قلعه .. تنگه ي مرصاد و جاهاي ديگري که هرکدام حال و هواي خودش را داشت و هر کدام کافي است تا آدم را براي ساعت ها در خود فرو برد ....



 حالا همه ي اينها يک طرف و بيستون و فرهادش يک طرف ... جايي که خودت بارها برايش شعر گفتي...


وقتي که عشق در دل ما ريشه مي کند
فرهاد زندگي هوس تيشه مي کند
در بيستون حادثه تا راه مي روي
شيرين فقط به گام تو انديشه مي کند




چه زيباست که خودت را جاي فرهاد بگذاري و با بيستونش راز و نياز کني و در گوشه ي گرائيلي دستگاه شور چنين زمزمه کني


همچو فرهاد بود کوه کني پيشه ي ما
سنگ ما سينه ي ما ناخن ما تيشه ي ما
بهر يک جرعه ي مي منت ساقي نکشيم
اشک ما باده ي ما ديده ي ما شيشه ي ما


 




 
 
+ مظلوميت کعبه

سه‏شنبه 15 اسفند 1385
 

 

اين مطلب را شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 22:15  در وبلاگ قبلي يعني لبگزه ي بلاگفا نوشته بودم که امروز به اينجا منتقل مي کنم
 


سلام
به عنوان سوغاتي سفر بگذاريد اول از خود کعبه بگويم و بعد از مظلوميت امروزي آن... 


چون عکس ها را با موبايل گرفته ام و آن هم با دستپاچگي ... طبيعي است که کيفيتش مطلوب نباشد 



ظهر يکشنبه ۱/۵/۱۳۸۵ ضلع شرقي جنوبي مابين رکن حجر الاسود و رکن يماني


چه عظمتي دارد کعبه ... با تمام وجود حس مي کني در مقابل يک موجود با شکوه و جاوداني قرار گرفته اي که همه چيز را مي داند.. اما سکوت محض است.
کعبه، شاهد زمان است و سکوت استوار زمين ... کعبه را  سينه اي است  به فراخي دنيا .. و  انباشته از گفتني ها و ناگفتني ها ..
کعبه، رمز و راز تاريخ .. نه، که راز آفرينش بوده و هست و خواهد ماند. آري.. که  کعبه از آغاز، وجود داشته  و هميشه سمبل و نشانه ي خدا  روي زمين بوده است.
کعبه، شاهد هبوط آدم بر زمين، طوفان نوح، ذبح اسماعيل، فيلبانان سپاه ابرهه و ماجراي ابابيل و ... بوده است. 
کعبه از آدم گرفته تا نوح و هود و لوط .. و از ابراهيم و اسماعيل گرفته تا عدنان و هاشم و عبد المطلب و ابو طالب را همراهي کرده است.
کعبه، هاجر و سعي او در صفا و مروه  براي يافتن آب و جوشش زمزم را زير پاي اسماعيل ديده است و ...
کعبه، يادش نرفته روزي را که آغوش باز کرده و فاطمه بنت اسد را پذيرفته تا شير بيشه ي حق ... يعني علي را به دنيا آورد.
کعبه، غريبي محمد (ص) را در ميان قوم خود و غار نشيني او را .. فتح الفتوح مکه را .. عروج علي بر شانه هاي پيامبر را.. لمس کرده است.
کعبه ، هنوز سياهي دوران جاهليت و سنگيني بت هاي لات و عزي و هبل را بر دوش خود از ياد نبرده است. و از ابو جهل و ابو لهب و ابو سفيان ها و شکنجه هاي وحشيانه بلال و ياسر و سميه و مصعب ها، خاطره هاي فراواني دارد و ...
... و از هزاران ماجراي ريز و درشت تاريخي ديگر  نيز ...
با اين حال، سکوت عاقلانه ي کعبه بسيار پر رمز و راز است و نگاهش به ما .. ؟  نگاه عاقل اندر سفيه.. يعني که منتظر باشيد و منتظر خواهم ماند...
یعنی که تمام تاریخ را نظاره کردم به امیدی به درازاي تاريخ...
من روزي سکوت را خواهم شکست که او به من تکيه دهد و فرياد برآورد که یا اهل العالم انا المهدی المنتظر
                                                                                             و آن روز من نيز با او فریاد خواهم زد



عصر یکشنبه 1/5/1385 ضلع حجر اسماعیل


 


عصر شنبه 31/4/1385  شمال مسجد الحرام مقابل رکن عراقی


هر چند شکوه کعبه معنوی و جاودنه است اما نباید شکوه ظاهری آنرا نیز نادیده گرفت... این است که در بعضی از روایات ما هست که پیرامون کعبه نباید ساخت و سازی بلندتر از آن انجام شود.اما متأسفانه پول، عظمت کعبه را ـ هر چند در ظاهر ـ به بازی گرفته است.


گویا این همه سوداگری و پول های نفتی و درآمدهای بیکران ناشی از حجاج، آقایان آل سعود را کفاف نداده است که تازگی این برج ها را در مجاورت خانه ی خدا ساخته اند و متری یک ملیون ریال می فروشند. البته اشتباه نکنید این ریال، ریال ما نیست که قند در دلتان آب شود. منظور ریال سعودی است که هر کدام آن معادل 250 تومان ماست. پس معنایش این است که متری دویست و پنجاه ملیون تومان.




 
 
+ آرامش قرآني

سه‏شنبه 15 اسفند 1385
 

 

اين مطلب را  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 10:56 در وبلاگ قبلي ام يعني لبگزه بلاگفا نوشته بودم و امروز به اينجا منتقل کردم


در ده دوازده متري کعبه مشرفه، يارو با يک تبختر و غروري خاص ايستاد و کفش هاي کثيفش را انداخت کف مسجدالحرام ... صندلي پشتي دارش ــ که نشان از رفاه طلبي اين قوم دارد و مدتي است مد شده ــ  را باز کرد... يک قرآن برداشت و در حالي که پاهايش را مستقيم و با فاصله ي يک وجب به سوي قفسه ي قرآن ها و در نهايت کعبه دراز کرده بود، خير سرش شروع کرد به قرآن خواندن...
البته در مدينه و در حرم پيامبر هم همين صحنه ها را مکرر ديده بودم ... بارها ديدم و حتما شما که مشرف شده ايد نيز ديده ايد که به حالت دراز کشيده و در حالي که پاهايشان را به سمت ضريح مقدس و مرقد منور نبي اکرم دراز کرده اند، مثلا قرآن مي خوانند.



خيلي دلم گرفت... ياد جمله ي پيامبر افتادم که فرمود: ما اوذي نبي مثل ما اوذيت يعني هيچ پيامبري مانند من اذيت نشده است.
واقعا چه کشيد آن نبي رحمت از دست اين قوم بي فرهنگ و مغرور؟ يک آدم با حيا و اخلاقي در برابر يک گروه ياغي و بياباني ... بيخود نيست که خدايش گفت: انک لعلي خلق عظيم

بلند شدم نماز بخوانم ... اما در همين دلگيري و همين افکار غوطه ور بودم و در دل به حال پيامبر بزرگوارمان اشک مي ريختم که نگاهم روي قرآني که او مي خواند افتاد. ديدم دارد سوره ي توبه و اين آيه را مي خواند:
الاعراب اشد کفراً و نفاقاً و اجدر الا يعلموا حدود ما انزل الله علي رسوله.. يعني اعراب در کفر و نفاق از ديگران سرسخت تر و سزاوارترند که نسبت به حکم خدا ناآگاه باشند...


باور کنيد دلم خيلي خنک شد ... نمازم که تمام شد خودم به خواندن قرآن مشغول شدم اما باز در همان حس بودم و مظلومي پيامبر و امامان معصوممان را در ذهن مي گذراندم... در همين حال و هوا به اين آيه ي سوره ي حجرات رسيدم:
قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبکم... يعني اعراب مي گويند ما ايمان آورده ايم. به آنان بگو شما ايمان نياورده ايد ولي بگوييد تسليم شده ايم و هرگز ايمان در قلب هايتان وارد نشده است..


باورتان نمي شود که چقدر از اين اتفاق خوشحال شدم و آرامش عجيبي احساس کردم



ايراد نگيريد که اعراب جمع عرب نيست و بلکه جمع اعرابي به معناي باديه نشينان است... اين را مي دانم ... ولي مگر اينان غير از تبار آنان هستند؟
امروز که به اصطلاح مترقي شده اند و در دنياي ارتباطات، ماهواره، اينترنت و تبادل فرهنگي هستند، هنوز قابل تحمل نيستند. هنوز آثار خشونت، بي تربيتي و غلظت قلب در اينان موج مي زند، واي به آن روزي که تمام دنيا را همان شبه جزيزة العرب مي دانستند و خود را برترين موجودات !!


بيخود نيست که گاهي خدا به اينان ادب مي آموخت که در برابر پيامبر چگونه باشند ... ان ذلکم کان يوذي النبي فيستحيي منکم والله لا يستحيي من الحق ... و ما کان لکم ان توذوا رسول الله... يعني اين نوع کارهاي شما پيامبر را آزار مي دهد و او از روي شرم چيزي اظهار نمي کند اما خدا براي بيان سخن حق از شما شرم نمي کند ... و شما حق نداريد پيامبر را آزار دهيد ..


اما چه مي توان کرد که از قديم گفته اند: نرود ميخ آهنين درسنگ ... تا جايي که خدا هم معاذالله از دست ايشان خسته شده و مي فرمايد: و ممن حولکم من الاعراب منافقون و من اهل امدينة مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمعهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الي عذاب عظيم( توبه ـ ۱۰۱) يعني بعضي از اعراب اطراف شما منافق اند و گروهي از اهل مدينه بر نفاق ماهر و ثابتند. تو از نفاقشان آگاه نيستي و ما بر (سيرت ناپاک ) آنان آگاهيم. آنانرا دوبار عذاب مي کنيم و عافبت هم به عذاب سخت نايل مي گردند.


و امروز حتي، وقتي که ما ايرانيان و ساير مسلمانان با فرهنگ، روبروي ضريح آن حضرت به نشانه ي تواضع و ادب دست بر سينه مي گذارند، همين تبار باديه نشينان بر مي آشوبند و با عصبانيت هر چه تمام تر از اين کار ممانعت مي کنند.



پ ن حالا بگرديد ريشه مقابله و خنجر از پشت زدن تبار اعراب به مقاومت لبناني و اصولا اسلام ناب محمدي از يک سو و همکاري با صهيونيزم از سوي ديگر را جستجو کنيد..