ليله الرغايب .. شب آرزوها
شب يلداي عشق... يلداي معرفت
يلدايي که به جاي شاهنامه خواني و قصه ي مادر بزرگ، اين خداست که در گوش بنده اش مي خواند
و مهمتر اينکه خدا نيز ساکت است تا نجواي بنده اش را بشنود و آرزوهاي بزرگش را اجابت کند
و چه آرزويي بزرگ تر از خودت اي مولاي من؟
و چه چيزي قشنگ تر از اميد به خود تو اي مهربان تر از مادر؟
و چه آرامشي بهتر از لحظه ي نگاه به تو اي آرامش مطلق؟
خداي من! تمام آرزهايم و بزرگترينشان نيز در همين يک جمله است که اللهم عرفني نفسک
چه آنکه اگر نشناسمت پيام و پيامبر آسماني ات را نخواهم شناخت
ونيز مولاي عاشقي ها را نخواهم شناخت...
و اين يعني گمراهي از دين تو...
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي
چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويي
اي ججت خدا!
اي مولاي بنده نواز!
اي ارباب رعيت پرور!
کمکم مي کني... مي دانم
دستم را مي گيري .. اطمينان دارم
و همين مرا بزرگترين آرزو و والاترين گشايش است نازنين !
تو که يک گوشه ي چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد که تو باشي و مرا غم ببرد