قم... امروز برايم خيلي خاطره انگيز بود... شايد در ده بيست سفر گذشته چنين دلنشين قمي نرفته بودم.
زيارت دلچسبي که نزديک غروب نصيبم شد مزيد بر همه حس هاي نوستالوژيک شد.. غروب امروز يکي از شيرين ترين غروب هاي قم را تجربه کردم ...
در ورودي آستانه ي مقدسه تلفنم زنگ زد. عزيزي بود که يادآوري ام کرد چنين روزي را در سال گذشته...« يادت هست پارسال اين موقع در چه حالي بودي؟» و من تازه يادم آمد که پارسال در همين لحظات در راه فرودگاه بودم براي پرواز به مدينه النبي...
در حرم کريمه ي اهل بيت توفيقي شد تا پس از زيارت از طرف همه ي دوستان، بر مزار علما و صلحاي مدفون در اين قطعه ي بهشتي فاتحه اي بخوانم. انصافا چه بزرگاني در آنجا مدفونند که هرکدامشان افتخاري براي نظام علمي، فقهي و عرفاني شيعه بوده اند و روزگار به راحتي مثل آنان را نخواهد ديد که ان الزمان لمثله لعقيم
در راه برگشت و در دل کوير، باران مرا به مهماني خود برد.. بوي خاک کوير تشنه که بلند شد، عطر دل انگيز خاطرات گذشته فضاي روحم را پر کرد و اشتياق به گذشته طوفاني ام...
يادم آمد از کودکي خودم که در همين شهر و در خانه اي کنار حرم، چه شب هاي جمعه ي با صفايي داشتيم. غروب هاي تابستان هاي داغي که بر ايوان خانه مي نشستيم و وقتي حيات را آب پاشي مي کرديم همين بوي خاک بلند مي شد.
سنگک هاي داغي که پدر مي آورد تا در همان عطر دل انگيز آب و خاک با پنير و سبزي باغچه ي خودمان بخوريم. آب دوغ خيارهاي تابستانه اي که ميزان آبش چند برابر ماستش بود و از خيار فقط بويي داشت که بايد مثل ماهي در استخر دنبالش بگرديم.
صداي دلنشين پدري که در حيات و زير نور خفيف يک لامپ زرد رنگ ، در نمازهاي غفيله اش وذالنون اذ ذهب مغاضبا را گاهي بلند و گاهي آرام مي خواند..
مادر بزرگ مهرباني که مي نشست و برايمان مي خواند و تکرار مي کرد و با حوصله يادمان مي داد که شب هاي جمعه بخوانيم يا دائم الفضل علي البريه يا باسط اليدين بالعطيه يا واهب المواهب الثنيه صل علي محمد وآله خير الوري سجيه واغفر لنا يا ذالعلي في هذه العشيه
فقير عارفي که هر شب جمعه به کوچه ي ما مي آمد و اشعار عارفانه مي خواند و مادر بزرگ هر روز هفته برايش سکه اي کنار مي گذاشت تا شب جمعه که مي آيد من بروم و چند عدد سکه را در دستش بگذارم و او بگويد پير شي جوون..
کارت بازي ما بچه ها با کارت هاي دست سازي از حروف فارسي که تقسيم مي کرديم و هر کس بايد يکي را روي زمين مي گذاشت و اگر ديگري مي توانست با کارت يا کارت هاي روي زمين و کارت هايي که در دست خودش هست کلمه ي معني داري بسازد کارت ها را براي خودش برمي داشت و در نهايت هر کس که کارت بيشتري جمع کرده بود برنده به حساب مي آمد.
هر چه فکر کردم گذشته همه اش ذکر بود و معنويت .. قرآن بود و دعا و مفاتيح... سرگرمي بزرگترها کتاب بود و سرگرمي ما بچه ها هم همان بازي هاي علمي و فرهنگي و گاهي هم مشاعره با بزرگترها.. نه تلويزيون مثل امروز بود و نه ماهواره و نه موبايل و نه اينترنت و نه اين همه شبهه انگيزي و دغدغه هاي فرهنگي و اجتماعي.. نه بازي هاي رايانه اي بود و نه گلف و نه اسب سواري ..
نه تابستان اسپيليت داشتيم و نه زمستان بخاري گازي و شوفاژ.. تابستانمان با بادبزن و ما که مثلا وضعمان خوب بود با پنکه خنک مي شد و زمستانمان با کرسي زغالي که همان مادر يزرگ مهربان استاد به عمل آوردنش بود.
نه پيتزاي مخصوص بود و نه هات داگ و نه بيف استراگانف و چيکن اسپايسي... هر چه بود تافتون داغ و چايي شيرين و پنير محلي ... آبگوشت با گوشت تازه بود و نان خشکي که در آن تليت يا تريد مي کرديم.. و اشرافي ترين غذايمان قورمه سبزي...
نه دعوايي بود و نه ترافيکي... نه حقد و کينه اي بود و نه چک برگشتي و ... در عوض تا دلتان بخواهد رفت و آمد صميمانه ي فاميلي بود و سادگي بود و آرامش .. صفا بود و محبت و ...
يک دفعه به زمان حال برگشتم... ما که در آن شرايط بزرگ شديم امروزه اينقدر از سادگي، از صميميت، از خدا و معنويت دوريم .. نسل امروز ما که با اين همه سرگرمي تکنولوژيک فرصتي براي سادگي و بي ريايي ندارند و تشريفات و گرفتاري ها راهي براي فاميل شناسي برايشان نمي گذارد، به کجا خواهند رفت؟ نمي دانم..