سلام دوستان گرامي
سلام بچه هاي عزيز دانشجو
خسته نباشيد از خواندن و نوشتن و حفظ کردن و امتحان دادن..
راستش امروز من هم دوتا امتحان داشتم..
خيلي هم خوشحالم... چون به احتمال قوي هر دو را بيست مي گيرم... اما چه فايده؟
چون بدون ترديد فردا همه ي محفوظاتم از ذهنم پريده است.. وقتي مجبور باشي مطالب را تنها براي کسب نمره، بخواني و تنها در حافظه ي کوتاه مدت بسپاري طبيعي است که در کوتاه مدت هم از دست خواهي داد.
واقعا اين چه آموزشي است که به جاي تکيه بر فهم و درک مطالب، بر حفظ اسامي و تاريخ و ... تکيه مي کند؟
ما خوشحال بوديم که نظام آموزشي حوزه هاي علميه بر مبناي درک مطلب است. به خاطر همين هم بوده که در طول تاريخ حوزه هاي علميه طلبه ها به بحث، جدل و استدلال مي پرداختند تا حسابي بر مباني علوم مسلط شوند. و به خاطر همين بوده که در نظام آموزشي حوزه هاي علميه، يک طلبه، داوطلبانه به تحصيل علوم ديني مي پرداخت و بدون اجبار و بدون نياز به امتحان درس مي خواند و تا کتاب يا درسي را خوب نمي فهميد و برايش ملکه نمي شد به کتاب و مقطع بالاتر نمي رفت. نوع درس خواندن يک طلبه هم اينگونه بود که قبل از شرکت در کلاس، خودش درسي را که قرار بود استاد ارائه کند مي خواند و سعي مي کرد بفهمد و زواياي روشن و تاريک آن را خود درک کند تا فردا در جلسه ي درس استاد بيشتر اشکال کند، بيشتر استدلال کند و نفهميده از سخن استاد نگذرد. اسم اين کار پيش مطالعه است که نظام آموزشي حوزه روي آن زياده تاکيد داشت. بعد از حضور در کلاس و شنيدن درس از زبان استاد و بعد از آن که شب تا پاسي از شب گذشته آن را مطالعه مي کرد، دوباره با يک هم درسي همان بحث را به مباحثه مي گذاشت؛ يک روز اين در نقش استاد بود و درس را بيان مي کرد و طرف مقابل ايراد مي گرفت و فردا بالعکس...
وقتي هم که پاي امتحان مي رسيد، به حضور استاد ممتحن مي رفت و دو زانوي ادب مي زد؛ استاد يک جاي کتاب را باز مي کرد و يک بحثي را مطرح مي کرد. آن وقت اين طلبه مي بايستي فهم و درک خود را از آن مطلب بيان کند. گاهي هم استاد اشکال مي گرفت و طلبه را بيشتر به ورطه ي استدلال و استنباط مي انداخت تا ميزان فهم او را ارزيابي کند نه ميزان محفوظاتش را.
به همين جهت هنوز که هنوز است خيلي وقت ها بچه هاي خوش فکر دانشگاه و حتي تحصيل کردگان خارج از کشور وقتي مي خواهند موضوعي را بيشتر حلاجي کنند و به بحث بگذارند مي گويند مي خواهيم طلبگي کنيم.
يک عبارت معروفي از قديم در حوزه وجود داشته که در تعريف فقيه مي گفتند « اذا رجع علم » يعني لازم نيست فقيه هميشه، همه ي احکام و اصول را در حافظه ي خود داشته باشد. همين قدر کافيست که قدرت مراجعه به کتاب و منابع را داشته باشد و همين که مراجعه کند بتواند به احکام الهي دست پيدا کند.
حالا متاسفانه ما به جاي اينکه بياييم اين نظام آموزشي طلبگي را فرا گير کنيم و به مدارس عالي و حتي مدارس متوسطه تعميم بدهيم خودمان هم آمده ايم شيوه هاي مبتني بر حفظ را راه و رسم خود قرار داده ايم.
گاهي براي ارزيابي هوش افراد، سوال هاي تستي و غلط انداز مطرح مي شود، اين خيلي خوب است؛ اما کدام عقل سليم است که بپذيرد تمام امتحان ها و آزمون هاي ورودي، ضمن خدمت، پايان دوره و ... مي تواند بر اين شيوه قرار داشته باشد؟ کدام تجربه ي علمي ثابت کرده که اين شيوه ي حفظ کردني مفيدتر است و امتحان بر ميناي اين شيوه مي تواند ميزان معلومات و توانايي هاي يک فرد را نشان دهد؟
البته از حق نگذريم.. شايد براي من که مدت هاست در حوزه نيستم و متاسفانه کارهاي اجرايي چنين مجالي را از من گرفته است، اين گونه کلي قضاوت کردن روا نباشد. اما آنطور که از قراين و شواهد و روش هاي موسسه هاي جديد آموزشي که به نوعي ـ حداقل از نظر محتوايي و معنوي ـ به حوزه علميه وابسته هستند، مي توان چنين فهميد.
به هرحال اينکه سوال تستي بدهيم که اسم راوي اين حديث علي بن موسي بود يا حسن بن موسي؛ چه دردي را از امت اسلام دوا مي کند؟ اينکه فلان حادثه در تاريخ هفتم شوال سال ششم اتفاق افتاد يا ششم شوال سال هفتم، چه کمکي به درک اصولي از تاريخ مي کند و چه راهنمايي در تاريخ تحليلي و بررسي شرايط و تجربه آموزي خواهد کرد؟ اينکه لشکر خالد بن وليد سه هزار نفر بوده اند يا سه هزار و پانصد نفر؛ به درد کجاي دين و دنيا مي خورد؟ حفظ اينکه فتواي مرحوم آيه الله گلپايگاني در باب خمس هديه چيست، چه ضرورتي دارد؟ ايشان که به رحمت خدا رفته اند حتي حفظ بودن تمام توضيح المسائل مراجع زنده چه فايده اي دارد؟ آن هم با اين تعدد مراجع و تعدد آراء که گاهي تفاوتشان باريک تر از موي انسان يا فيبر نوري است. البته اگر کسي بتواند حفظ کند کار بدي نکرده است اما سخن من در ضرورت اين محفوظات در نظام آموزشي کشور است. زيرا تکيه بر حفظيات باعث مي شود که يک طلبه يا دانشجو نتواند براي فهم و درک عميق مطالب پيچيده ي علمي داشته باشد. و اين يعني فرصت سوزي..
يک روز به يکي از دست اندرکاران همين نوع آموزش ها گفتم حضرت عباسي شما که طراح اين سوالات هستيد خودتان همه را حفظ هستيد يا اينکه فقط داريد رفع تکليف مي کنيد و سوالي طرح مي کنيد که آزموني انجام شده باشد؟ گفتم يک طلبه بايد اگر نياز به دانستن اين مطلب داشت بداند چگونه و به کجا مراجعه کند نه اينکه تمام اينها را در حافظه بگنجاند. آنان که اينقدر محفوظات در ذهن گنجانده اند به کجا رسيده اند جز اينکه با تلاش براي حفظ و موفقيت در امتحانات، فرصت مطالعه، تحقيق، تفحص و فهم مطالب را از دست داده اند؟ البته تقصير آن ها نيست که در اين نوع آموزش و ارزيابي چنين شيوه اي را از او مي خواهند.
البته وقتي صحبت از نظام آموزشي مي کنم منظورم کل نظام آموزشي اين کشور است نه تنها حوزه هاي علميه؛ زيرا اين موضوع در دانشگاه ها بدتر است و اتفاقا آفتي است که از اين دريچه به حوزه ي علميه نفوذ کرده است.
در نظام دانشگاهي هم همينطور است و تازه کمي بدتر.. وقتي استاد ما از سر تکليف درس مي دهد و بيشتر دل دانشجو را به دست مي آورد تا عقل و فکرش را... دانشجويي که دوست ندارد براي درک بهتر، تعمقي بيشتر داشته باشد و مي خواهد و علم را هم ساندويچي و فست فودي مي پسندد و دنبال اين است که از زير فشار امتحان هم به نوعي شانه خالي کند و بيشتر دنبال پاس کردن و دستيابي به مدرکي براي استخدام، افزايش حقوق و يا چشم و هم چشمي است. واقعا مسئولان آموزشي ما بايد فکري جدي و اساسي بکنند که اين سيکل معيوب دانشجو و استاد، به گونه اي حل شود. منظورم از سيکل معيوب، از يک سو دانشجويي است که کار طاقت فرسا نمي کند و فقط شب امتحان درس مي خواند و حفظ مي کند و امتحان مي دهد تا واحدهايش را پاس کند و از سوي ديگر استادي است که از دانشجويش کار نمي کشد و او را وادار به تحقيق و تفحص نمي کند که مبادا دچار رنجش شود. به خاطر همين است امروز استاداني که کمي سخت گيري مي کنند مخالفان بيشتري در قشر دانشجويان دارند؛ در حالي که دانشجو بايد بگردد و چنين استادي را روي سر و چشم بگذارد و گرد قدمش را توتياي چشم کند.
اتفاقا همين هفته در جلسه ي هم انديشي جوانان در فرهنگسراي دانشجو بحثمان در همين زمينه بود. بحث از جهت دار بودن علوم بود و اينکه ما در همه ي علوم و از همه بيشتر علوم پايه مترجم علوم ديگران هستيم نه مبتکر آن ها. اين يک درد و درد دوم اينکه همين سيکل معيوب استاد و دانشجو و ساختار نظام آموزشي مان باعث مي شود فارغ التحصيلان انواع رشته هاي مهندسي و غيره از دانشگاه هاي کشور زياد شوند اما عملا در ارائه کارهاي موفق ناتوان باشند و درست است که مي گوييم مهندسي به معناي اختراع نيست؛ اما به معناي محاسبه، اکتشاف و حل پيچيدگي هاي مورد نياز بشر که هست، پس چرا بساري از فارغ التحصيلان جز چند فرمول و معادله ي کتابي چيزي بلد نيستند و در اوليات تخصص خود، گير کرده اند؟ اين از يک سو ، و از سوي ديگر وقتي علوم ما ترجماني از علوم ساخته و پرداخته ي ديگران است چه توقعي داريم که مغزهامان به رستنگاه و خواستگاه آن علوم هجرت نکنند؟ مي گفتم چرا ما در حوزه هاي علميه فرار مغزها نداريم؟ نه تنها فرار مغر نداريم که پذيرش مغز هم داريم. مهمترين دليلش اين است که اولا علوم حوزه هاي علميه بومي است. يعني حوزه ي علميه ما خود معدني منحصر به فرد است که شبيهي در جاي ديگر ندارد و ثانيا روش هاي تحصيلي و آموزشي حوزه هاي علميه، ملا پرور و عالم ساز است..
اما متاسفانه بايد گفت اين آفت دارد کم کم در همه ي کشور رشد مي کند و مانند يک اپيدمي کل آموزش ما را در بر مي گيرد. شما را به خدا، آيا اين شيوه ها مي توانند امثال شيخ انصاري، بروجردي، امام خميني، خامنه اي، علامه حسن زاده، علامه جعفري و ... بپروراند؟ آيا مي توانند نمونه هاي زکرياي رازي، خواجه نصير، فارابي، دکتر شهيدي، دکتر حسابي و ... تحويل بدهند؟
به هر حال براي حل اين معضل، به يک عزم ملي و نهضت عمومي فرهيختگان حوزه و دانشگاه نياز داريم. تنها اراده ي مسئولان آموزشي و فرهنگي از يک سو ، پايمردي استادان از سوي ديگر و علم دوستي دانشجويان از سوي سوم است که مي تواند تا حدود زيادي اين نوع نگرش در نظام آموزشي ما را دگرگون کند و به سمت رستگاري و موفقيت سوق دهد.
پ ن 1ـ از هرگونه بي احترامي به حوزه، دانشگاه، طلبه و دانشجو و هرکس ديگري بيزارم... دوستان صراحتم را حمل بر جسارت نکنند و تنها از سر دلسوزي بدانند.
پ ن 2ـ در مورد مطلب « چه کسي پنير مرا جابجا کرد؟ » و مطالب دوستان که در کامنت ها نوشته اند دوباره خواهم نوشت.