چه مي توان کرد وقتي هيچ حرفي نمي تواند دغدغه هايت را بيان کند.. خودت هم نمي داني چه مي خواهي .. فقط مي داني که دل تنگي ... چاره اي نيست جز اينکه بزني به وادي شعر... هرچند شعرت مال دو سه سال گذشته باشد
وقتي که عشق در دل ما ريشه ميکند
فرهاد زندگي هوس تيشه ميکند
در بيستون حادثهها تا که ميروي
شيرين فقط، به گام تو انديشه ميکند
اين سبزهزار وحشي احساس مال تو
تا بنگري پلنگ، چه با بيشه ميکند
هر روز وقت آمدنت پشت پنجره
يک باغ گل، نگاه به آن شيشه ميکند
يک گل، نگاه دزدکي خود بريد و گفت
اين عاشقي چه بود که دل پيشه ميکند؟
يک لحظه بيشتر به تماشا نمانده است
وقتي که عشق، در دل ما ريشه ميکند